Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘طیب طیب الله احسنت بارک الله’ Category

امسال چندمین باره که گوش درد می گیرم. لاله ی گوشم انگار سیلی خورده باشم قرمز و متورم و دردناکه و کر شدم و ناشنوايی روی تكلمم هم تاثير گذاشته و زبونم سنگين شده و انگليسی رو هذیانی و نامفهوم‌تر از همیشه حرف می‌زنم. معلوم نيست به خاطر شنا این‌جوری شدم یا از سرمای فرودگاه. جی-اف-كی چهارفصل سال مثل فريزر سرده و مسافرها همه کارکشته‌ن و حرفه‌یی لباس می‌پوشن و كاپشن و ضدیخ و متكای حلقه‌یی دور گردن میارن و فقط منم که پابرهنه و بی‌تجهيزات می‌رم. هربار كه آدم‌های تیز و خبره رو می‌بينم به خودم قول می‌دم «دفعه بعد» من هم مثل اين‌ها باشم ولی باز دفعه بعد هم ديرم شده و بين گيت‌ها سرگردانم و اشتباه لباس پوشيدم و وصله ناجورم و مردم با ديدنم از خودشون خوششون میاد و می‌گن خداروشكر ما اين‌جور‌ی نيستيم. به همون میزان که در کلیات زندگی توانام اگه زوم کنی و کلوزآپ بگیری می‌بینی در جزئیات علیل و ناکارامدم و این سیاه و سفیدی و سعی بین صفا و مروه و غلتیدن از روی معقول سکه به روی کج و معوجش کلافه‌م می‌کنه.

توی هواپيما از فرودگاه هم سردتر بود و چونه‌م می‌لرزيد و كبود شده بودم و از زنك مهماندار پتو خواستم و بدون اين‌كه نگاهم كنه گفت «به اين قسمت» پتو نمی‌دن. از آدم‌هایی كه موقع حرف زدن ارتباط چشمی نمی‌گيرن بدم مياد و بهشون زل می‌زنم تا نگاهم سوراخ سوراخ‌شون كنه ولی بگيرنگير داره و اكثرا بدون اين‌كه سوراخ شن بی‌تفاوت از کنارم عبور می‌كنن. منظورش ازين قسمت دايره‌ی فقرا و كلاس اكونومی بود. هواپيمايی‌های امريكايی با مسافر اكونومی مثل حيوان رفتار می‌كنن و گشنه و تشنه می‌بندنش به صندلی و هرزگاهی با شلاق می‌زنندش. از لای پرده می‌ديدم كه بيزنس كلاس‌ها پتو و باقالی‌پلو و سالاد فصل و ماساژ می‌گرفتن و این‌بار بلندشدم رفتم از سرمهماندار پتو بگیرم که با چخه چخه هدایتم کرد به سمت صندلیم. روی دریای كاراييب كه رسيديم هم گفتن ازين جلوتر نمی‌برندمون و ريختندمون بيرون كه بقيه راه رو بال بزنيم.

امریکای جنوبی زیبا و گرم و لزج بود. روزها زیر آفتاب چرت می‌زدم و آبتنی می‌كردم و ظهرها از نهارخوری نون می‌دزدیدم میوردم برای پرنده‌ها و شب‌ها هم اکثرا خودم رو توی اتاق هتل حبس می‌کردم. یکی از بومی‌ها بهم گفت دوماه پیش توی هتلم پسر ده ساله‌ی یکی از گادفادرهای موادمخدر رو ترور کردن؛ بعد با انگشت استخری که پام رو درش فرو برده بودم رو نشون داد و گفت توی همین استخر. مردم واقعا عقل ندارن و نمی‌تونن چفت دهن‌شون رو ببندن و حتما باید موم داغ به گلوشون ريخت و پوزه‌بند براشون نصب كرد. کرک و پرم ریخت و یکی دو روزی پایین و دمغ و بدروحیه بودم. اگه سه چهار سال پیش بود ککم هم نمی‌گزید اما اخیرا سریع‌ خوف می‌کنم و استرسی می‌شم و احتمالا مال بالارفتن سنم باشه. تحقیق هم کنی می‌بینی پیری‌ها ترسو و نوجوون‌ها جسور و شجاعن. همین بابام که جوونی‌هاش مثل قرقی تیزبال بود الان از ماشین و هواپیما و دکتررفتن می‌ترسه. نمی‌دونم با نماز خون و خداترس شدنش هم ارتباطی داره یا موضوع مستقلیه.

برگشتنه توی فرودگاه يارويی كه كارت شناساييم رو چك می‌كرد با لبخند معنی‌داری تولدم رو هم تبريك گفت و من با سرافكندگی تشكر و سريع فراركردم. شايد هم لبخندش از حسن نيت بود و من بددل و شكاك شدم. برای زندگی در نيويورك تاريخ تولد ناجوری دارم و معمولا توی ادارات دولتی و بانك‌ها بابتش متلك بارم می‌كنن و زندگی کسالت بار کارمندی‌شون رو با دست انداختن خاورمیانه‌یی که یازده سپتامبر متولد شده رونق و صفا می‌دن. بعضی‌ها هم یاد بدبختی‌ها و بدهکاری‌هاشون میوفتن و خاطرات تلخ و سیاه‌شون رو برام تعريف می‌كنن و من شونه‌هاشون رو می‌مالم و دور مجلس خرما و حلوا می‌گردونم و دسته‌های سینه‌زنی رو به سمت حسینیه‌ هدایت می‌کنم. باز اگه تاریخ تولد واقعیم بود کمتر می‌سوختم اما یکی قصه‌ییست پر آب چشم و شناسنامه‌م رو زودتر گرفتن که نیمه دومی نشم. ازين‌كه يک سال زودتر رفتم مدرسه درحالی كه می‌شده توی خونه بمونم استراحت كنم پاك عصبی می‌شم، گرچه ازون‌ور هم يک سال زودتر بازنشسته می‌شم و راه دور نمی‌ره و ازين جيب به اون جيب می‌شه.

توی وطن همه با کانسپت نیمه‌دومی آشنا بودن و هیچ‌ مشکلی نداشتم ولی از وقتی مهاجرت کردم شده قوز بالاقوز و اگه بخوام توضیح بدم و از یازده سپتامبر اعلام برائت کنم هم صورت خوشایندی نداره و مردم فکرمی‌کنن ما تو کار جعل سند و زورگیری و قاچاق هستیم.

هرسال از اول سپتامبر استرس این روز رو دارم و امسال زرنگ‌ بازی دراوردم و رفتم تعطیلات که هفته‌ی منتهی به یوم‌المصیبت سرکار نباشم اما همکارهام رکب زدن و «با تاخیر» برام جشن گرفتن و پام رو که گذاشتم توی اداره دیدم سلولم رو ریسه کشیدن و بادکنک و روبان زدن و بالای میزم تولدت مبارک آویزون کردن و مخصوصا زیرش با ماژیک فسفری تاریخ هم زدن که خوب ملکه‌ی ذهنم شه. دچار حمله عصبی شدم و نزدیک بود کاغذ‌کشی‌ها رو پاره کنم و بادکنک‌ها رو بدرم و خودم رو بزنم ولی چه چاره با بخت گمراه و دیگه تشکرکردم و رنگ‌ورورفته نشستم گوشه‌ی مجلس. شیرینی هم برام درست کرده بودن و مثل این‌که چون من رو زیاد با غذاهای برنجی دیدن توهم زدن گلوتن نمی‌خورم و با جو وعسل و شکلات و فندق چند کپه‌ خمیر قهوه‌یی رنگ پخته و توی دیس ریخته بودن. زیاد از تپه‌های شیرینی استقبال نشد و اکثر همکارها نخوردن و پزنده‌ش حساس شده بود و هی میومد سرک می‌کشید ببینه دیس خالی شده یا نه و آدم رو مشغول ذمه می‌کرد و من نصف دیس رو خوردم و مقداریش رو هم لای دستمال پیچیدم انداختم توی سطل ولی تموم نمی‌شد و بقیه‌ش رو مالیدم به خودم. بابام هم آشپزیش تعریفی نداره و بچه‌ که بودیم خاگینه‌ی بدمزه‌یی درست می‌کرد که برای این‌که قلبش نشکنه توی گلدون چالش می‌کردم. البته این‌ها همه بستگی به روحیه آدم‌ها داره و مثلا مامانم ازین اعتمادبه‌نفسی‌هاست و اگه دست‌پختش رو نمی‌خوردی اصلا ناراحت نمی‌شد و می‌گفت به جهنم که نمی‌خوای و آدم تو معذوریت اخلاقی نمی‌موند.

درکل اگه به انتخاب خودم باشه ترجیح می‌دم کسی سورپرایزم نکنه. فشار روحی روی گیرنده‌ی سورپرایز بالاست و در منگنه‌ی عاطفی قرار می‌گیره و چشم همه به عکس‌العمل‌ های توئه و با چوب می‌ايستن بالای سرت تا ازت ذوق و هيجان استخراج کن بریزن تو حلق دهنده‌ی سورپرایز. درعمل این قائله عوض این‌که در خدمت خوشی تو باشه صرف ارضا شدن دست‌اندرکارانش می‌شه. نمی‌دونم شاید هم لذت بردن ازش سطح بخصوصی از بهداشت روانی لازم داره و از قصد توی اداره‌ها برای غربالگری روحی کارمندان و شناسایی عقب ماندگان اجتماعی اجرا می شه.

Read Full Post »

گوشم دوباره درد گرفته. این چندمین بار در یک‌سال گذشته‌س و دفعه آخر دکتر گفت اثر گوش‌پاک‌کنه و دیگه استفاده نکن ولی پریروز شیطون رفت تو جلدم و مصرف کردم و باز این‌جوری شد. از سر بطالت گوش‌پاک‌کن کشیدم و کلا بی‌کاری بعد از کم‌عقلی جدی‌ترین خطریه که انسان معاصر رو تهدید می‌کنه و مبتلایانش مجبورن خودشون و اطرافیان رو انگولک کنن تا سرگرم شن.

برای تحویل سال میلادی بدم نمیومد برم تایمزاسکوئر و البته این پنجمین سالیه که قصد می‌کنم و نمی‌رم و می‌گم انشالله سال بعد. در واقع کسی رو ندارم که باهاش برم و چندباری هم که به این و اون پیشنهاد دادم بهم خندیدن و گفتن برو خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه. نیویورکرها از تایمزاسکوئر و توریست‌هاش متنفرن و مشکل بتونی قانع‌شون کنی پا در چنین باغ‌وحشی بذارن. میم گفت جمعیت روانیت می‌کنه و فقط در صورتی که توی یکی از برج‌های مشرف مکان داشته باشی و از پنجره ماجرا رو ببینی می‌صرفه. ما خودمون برای محرم تو شهر پدریم چند رقم پشت بوم و پنجره‌ی مشرف به عبور دسته‌‌های عزاداری در اختیار داشتیم و قشنگ می‌شد دور از جمعیت تو ناز و نعمت صندلی بذاریم و سبیل‌هایی که شلوار خمره‌ئی کرپ و پیرهن ساتن مشکی تن‌شونه و زیر علم کبود شدن و چونه‌شون می‌لرزه یا اون‌هایی که گل مالیدن به سرشون و با زنجیر خودشون رو کتک می‌زنن رو از دید پرنده ببینیم و البته این‌ها همه‌ش از امتیازات بومی بودنه.

برنامه‌ئی برای شب سال نوی میلادی نداشتم که خوب مسئله جدیدی نیست، معمولا برای بقیه مناسبت‌ها مثل عیدنوروز و تولد مسیح و ولنتاین و شب قدر و نیمه شعبان هم برنامه‎یی ندارم و البته افتخاری هم نداره، بیشتر به ضعف روابط عمومیم و دسترسی نداشتن به کارتل‌های برنامه‌گذار برمی‌گرده. میم پیشنهاد داد بریم فیلم جدید اینیاریتو رو ببینیم و بعدش جایی شام بخوریم و به هر حال بهتر از خونه موندن و خمیازه کشیدن روی کاناپه‎ی نشیمن بود. ایستگاه مترو خیلی شلوغ بود و همه لباس پلوخوری پوشیده بودن و راستش بدم نمیومد همون‌جا توی ایستگاه بمونم مردم رو تماشا کنم. ویلیامزبورگ محله‎ی هیپسترهای نسبتا مرفه و هنرمند‌ها و یا کسانیه که خودشون اثر هنرین و من اللخصوص به دسته آخر خیلی علاقه‌مندم.

واقعیتش دیگه نمی‌تونم تو محله‌های فقیرنشین و مهاجرنشین زندگی کنم و دیدن آدم‌های درب و داغون شکنجه‌م می‌ده و انگار انعکاس خودم رو در آینه دیده باشم ناراحت و افسرده می‌شم. شاید همه‎ش هم به پول ربطی نداره و دوره‎یی که تو محله‌ی متمول قدیمی شهر زندگی می‌کردم هم حالم خراب بود و تراکم پیری‌های ویلچری در پیاده‌روها و مغازه‌ها اذیتم می‌کرد. اصلا اولش محله‌ها درهم و قاطی بودن و شکل گیری محله‌های بالادست و فرودست جامعه از همین جنس‌ تفکر کلید خورده که بورژواها و خورده بورژاها نمی‌خواستن ریخت بدبخت‌ها رو ببینن و کم‌کم املاک‌شون رو فروختن رفتن یک گوشه جمع شدن و دورش سیم‌خاردار کشیدن. تو بعضی کشورها که مدل تشکیلاتی‌ترش هم موجوده و شهرک فرهنگی‌ها و شهرک شهدا و شهرک پزشکان هم تدارک دیده شده تا مجبورنشی با بقیه چشم تو چشم شی.

دیر رسیده بودیم و صندلی‌های خوب اشغال شده بودن و مجبورشدیم بشینیم ردیف اول و طراح ابله تا خرتناق صندلی کارکرده بود و اون‌قدر به پرده سینما چسبیده بودیم که اگه پام رو دراز می‌کردم می‌خورد تو دهن لئونارد دیکاپریو. این‌جا به دلایل نامعلومی بلیط رو بدون شماره صندلی می‌فروشن و فله‌ئی و هرکی هرکیه و البته من حدس می‌زنم دلیل اقتصادی داشته باشه و می‌خوان مجبورشی زودتر بری بشینی توی سالن تا خوب آگهی ببینی.

میم رفت یک سطل پاپ کورن و دو تا پارچ نوشابه خرید اورد و همین‌جور که این‌ها توی فیلم هم رو با داس و تبر تیکه پاره می‌کردن و خون می‌پاشید هوا ما می‌خوردیم و می‌نوشیدیم. منتظر بودم ببینم دیکاپریوش در چه سطحه و ممکنه بلاخره اسکار رو ببره یا نه که ناامید شدم چون نصف بیشتر فیلم رو اندازه خرس پتو و پوستین پوشیده و مثل جسد افتاده بود یک گوشه و اون‌جور که بگی قدرت مانور نداشت.

از در سینما که اومدیم بیرون به رستورانی همون روبه‌رو رفتیم و زنک گفت امشب جا نداریم و فقط بیرون‎بر می‌دیم. یک ساعت بیشتر به تحویل سال نمونده بود و البته این اواخر دیگه برام فرق چندانی نداره سال تحویل کجا و در چه حالی باشم و خونش رنگین‌تر از سیصدوشصت‌وچهار شب دیگه نیست. من رفتم دستشویی و قرار شد میم دوتا هات چاکلت بخره بریم گوشه پیاده‌رو بایستیم بخوریم. خوبی معمار شدن اینه که دیگه مشکلی در پیداکردن مستراح ندارم و به بصیرتی رسیدم که تو اداره و موزه و پارک به سادگی محل سرویس‌های بهداشتی رو تخمین می‌زنم و شاید به زودی مسابقات داخلی هم برای معماران برگزار کنم که گروه گروه در اماکن عمومی رهاسازی بشیم و هرکی زودتر بفهمه دستشویی کجاست برنده‌س.

توالتش نسبتا تمیز بود و البته کلا توالت فرنگی عمومی به اون کثافتی توالت ایرانی عمومی نمی‎شه و سرتاپاش خیس و لزج نیست و امنیت و استتار بهتری داره و اگه کسی سهوا بیاد تو هم به اون زنندگی نیست. برای خود من چندماه پیش در استارباکس اتفاق افتاد و یادم رفته بود در رو قفل کنم و یک بابایی در رو باز کرد اومد تو و هردو چند ثانیه جیغ کشیدیم و یارو در رو بست رفت و البته خیلی به خودم دلداری دادم که حالا اشکالی نداره ولی باز ده دقیقه‎یی اون تو موندم و به دیوار خیره شدم و روم نمی‎شد بیام بیرون و گفتم بلکه طرف تو این فاصله سرطان بگیره بمیره که دیگه چشم تو چشم نشیم. البته که تربیت آریایی نگاه بسیار پست و خفت‌بار و تحقیرآمیزی نسبت به توالت و مواد دفعی بدن داره وگرنه که چندوقت بعد ازون حادثه با دختر روسه بیرون بودم و رفتیم دستشویی و من اومدم در رو پشت سرم ببندم که اینم اومد تو و من چند ثانیه لال شدم و بعد بهش گفتم پشیمون شدم و کاری ندارم، ولی اون خونسرد نشست روی کاسه توالت و همین‌طور که حرف می‌زد صدای شرشر هم میومد و البته سعی داشت ارتباط چشمی هم بگیره که من معذب شدم و طفره می‌رفتم. حالا می‌گن رئیس جمهور دهه شصت آمریکا، لیندون جانسون توی دستشویی جلسه می‌گرفته و ببخشید توروخدا این یادداشت این‌جوری شد، ولی همین‌جوری که کار بزرگ انجام می‌داده باهاتون رودررو صحبت می‌کرده و جوری مسلط و مقتدر بوده انگار پشت میز نشسته و فنجان قهوه در دست داره.

هات‌چاکلت‌هاش غلیظ و لذیذ و کم‌شیرین بود و به پیاده‌رو نکشید و قبل ازین‌که به در خروجی برسیم تموم شد و میم دوباره رفت با یک لیوان دیگه هات‌چاکلت برگشت که شریکی بخوریم و البته همه‎ش غر می‌زد که من جرعه‌هام رو حجیم‌تر مکش می‌کنم و سهم اون رو هم بالاکشیدم.

لحظاتی بعد در حالی که از روی گوشیم درشدن توپ تایمزاسکوئر رو تماشا می‌کردم سال نو شد و من هم دیگه اون آدم سابق نبودم.

Read Full Post »

هفت‌وچهل دقیقه صبح جمعه بیدار شدم. یک ربع اضافه‌تر خوابیدم چون موهام هنوز اون‌قدر کثیف نبود. یک وعده حمام دو تا سه روز برام کار می‌کنه و البته این برای وقتیه که بخوام در سطح جامعه ظاهر شم، تو دوره‌هایی که بی‌کار بودم و جایی رو نداشتم برم رندوم و هفتگی حموم می‌رفتم و مخصوصا تو زمستون که ضرورتش احساس نمی‌شد.

ضدآفتاب زدم و کلا دو هفته‎س که شروعش کردم. صورتم شروع کرده به ریختن و گوگل که کردم گفت اشعه خورشید دشمن شماره یک کلاژن پوسته و من آخرین اوسکولیم که نمی‌دونستم. یه تیوب ضدآفتاب قوی خریدم و صبح‌ها می‌زنم و می‌خوام جبران این سی سال رو هم بکنم و خیلی می‌مالم و توی دهن و چشمم هم می‌ره. طعم تلخی داره و چشم‌دوست نیست و می‌سوزوندش. صورتم رو هم براق و روغنی می‌کنه ولی انگار درستش همینه و یعنی ضدآفتابش خوبه وَ مَكَرُواْ وَ مَكَرَ اللّهُ. مثل آینه می‌زنه به کمر نور خورشید و نیرنگش رو به خودش برمی‌گردونه.

توی متروی اولی جانشدم و در بسته شد و اونایی که جاشده بودن جوری فاتحانه از پشت شیشه نگاهم می‌کردن انگار دارن اعزام می‌شن به قله‌‎ی موفقیت و من دیگه تا آخر عمرم جانمی‌شم و لب سکو می‌مونم می‌پوسم و اونا می‌رن و می‌رن.

متروی دومی رسید و با فشار پشت سری‌ها وارد شدم و ملت بغل به بغل مثل کنسرو ماهی ساردین روی هم سوار شده بودن و صدای هاف هاف نمناک نفس کشیدن‌شون توی گوشم می‌پیچید و شکنجه روانی می‌داد. صدای هاف هاف آدم‌هایی که دوست داریم شیرین‌ترین صوت دنیاست و همون صدا وقتی از غریبه ساتع می‌شه چندش و کثافت و مرگ تدریجیه. دوست داشتم در قطار بازشه و جاروبرقی غول‌آسایی جمعیت رو مکش کنه ببره بریزه تو سطل زباله. واقعا خیلی زیادیم و این زیاد بودن اذیت می‌کنه و جا نیست و یه عده باید پاشن برن ما بشینیم نفسی بگیریم. شروع کردم به عرق کردن و کاپشن بادگیرم رو دراوردم ولی فایده نداشت چون دیگه خودم نبودم و حرکت انفرادی معنا نداشت و جزئی از یک توده عظیم نفرت‌انگیز گوشتی شده بودم و تا تموم واگن کاپشن‌شون رو در نمیوردن درست نمی‎شد.

دچار حمله وحشت از جمعیت شدم و چشم‌هام سیاهی می‌رفت و توش جرقه‌های سفید می‌زد و دست عرقی لزجم به میله نمی‎چسبید و لیز می‌خورد و هرچی کلاج می‌گرفتم نفسم جا نمی‌رفت و داشتم میوفتادم. یک ایستگاهی وسط راه در مترو باز شد و تونستم جسد نیمه‌جونم رو برسونم به در و خارج شم و همون‌جا دم سکو نشستم روی زمین و چند دقیقه بعد خون به چشمام پمپاژ شد و تصویر برگشت و پاشدم لباسم رو تکوندم و انگار قبلش رو کابوس دیده باشم.

گوگل گفت دفعه دیگه که ترس از جمعیت پاچه‌ت رو گرفت چشمات رو ببند و بگو جات امنه و یک بطری آب هم همراهت باشه بپاش به خودت. نمی‌دونم آخه این‌قدرام مسخره بازی نیست که به خودم بگم جات خوبه و الان وسط چمن‌زاری و اکسیژن فرد اعلای درختی می‌گیری و باورم شه. آدم قشنگ می‌فهمه این گاز نمناکی که داره ازش تنفس می‌کنه تو ریه کپک زده صدنفر چرخیده و پس‌مونده‎ش اومده بیرون.

اگه نوددرصد جمعیت نیویورک غیب می‌شد و تموم تونل‌های وحشت مترو رو با بتن پر می‌کردن و ده درصد جمعیت باقی مونده برای حمل و نقل توی هوا پرواز می‌کردیم اوضاعم بهتر می‌شد. این‌که گله‎یی بفرستندت توی یک قوطی دربسته فلزی و از زیر زمین ردت کنن که برسی سرکار و بیل بزنی واقعا غیرانسانیه. قشنگ معلومه کانسپتش از گورستون گرفته شده و یک مهندسی دیده که جسد رو می‌ذارن تو تابوت و چال می‌کنن زیر خاک و جرقه‌ تو ذهنش زده شده.

راس نه‌ رسیدم سرکار که خیلی مناسب و سروقت بود. هم‌کارم که او.سی.دی داره و هرچی هم زود برسم همیشه زودتر از من رسیده پشت میزش نشسته بود. هم سن و سال خودمه و فرق کج باز می‌کنه و موهاش رو با سریشم و روغن مدل دهه پنجاهی می‌چسبونه به سرش و دو هفته دیگه عروسیشه و عکس زنش رو قاب کرده گذاشته روی میزش. عکس‌شون رو لب ساحل انداختن. زنه هم قد خودش و موطلایی و قشنگه. بعضی روزها زنگ می‌زنه راجع به تدارکات عروسی حرف می‌زنن و معلومه ازین عصبی دیوونه‌هاس، چون همکارمون هی ازین ور خط می‌گه آروم باش، آروم باش.

تا عصر تقریبا بی‌کار بودم و بیخودی به نقشه‌ها ورمی‌رفتم. یک وقت‌هایی مثل حیوون مزرعه ازم کار می‌کشن و تا نه و ده شب غل و زنجیرم می‌کنن به میز و یک وقت‌هایی هم مثل حیوون خونگی توقع روشنی ازم ندارن و همین‌که جلوی چشم باشم کافیه. اینستاگرام و توییتر و دولایه خبرگزاری باز کرده و مشغول بودم. زیر کل این مجموعه یک لایه هم اتوکد جاساز کرده بودم برای وقت‌هایی که رییسم مثل جسد می پره وسط. کلافه بودم و سرجام بند نمی‌شدم. از وقتی قهوه و چای رو ترک کردم نمی‌دونم باید با دست‌هام و با فضایی که تو برنامه‌م باز شده چی‌کار کنم. قبلا هروقت نمی‌دونستم الان وقت چیه، می‌گفتم خوب وقت چایه و پا می‌شدم یک لیپتون می‌نداختم تو آب‌جوش و چند دقیقه‌یی به لیوان و دسته‌ش و نخ لیپتون ورمی‌رفتم و بعد هم با یک چیز شیرینی نوش می‌کردم و انتخاب اونم خودش پروژه‌ئی بود و بین مویز و بیسکوئیت و یک مدل دیگه بیسکوئیت دل‌دل می‌کردم و بلاخره با هر جرعه رد داغی چای رو همین‌جور که از ته حلقم می‌ریخت به مری می‌گرفتم و سرگرم می‌شدم. الان هروقت می‌گم خوب وقت چیه صدام می‌ره می‌خوره به دیوار و اکو می‌شه و دیوار می‌گه وقت چیه؟ وقت چیه؟ وقت چیه؟ و همین‌جور تا ابد تکرار می‌کنه و تا رو سرم گونی نکشم خفه نمی‌شه.

راس شش کاپشنم رو برداشتم و سوار آسانسور شدم رفتم پائین. از فکر این‌که باید دوباره تو شلوغی تعطیلی کارمندها سوار مترو شم رعشه گرفتم. فکرکردم کمی وقت تلف کنم تا موج جمعیت رد شه. اون حوالی پر از مغازه‌ست و رفتم توی یکی از پوشاک فروشی‌ها. انتهای سالن دراز و مستطیلی فروشگاه، جایی که لباس‌های حراج‌خورده رو گذاشته بودن مثل کندوی زنبورعسل شده بود و زن‌ها لای هم می‌لولیدن و بلوزها رو وحشیانه ورق می‌زدن و هرزگاهی مثل کرکسی گرسنه پنجه می‌نداختن و پلیور هشتاددرصد تخفیف خورده‌ی کشمیری رو با کف دست می‌مالیدن و بعد از اطمینان از کیفیتش لوله می‌کردن زیر بغل‌شون. منم خیلی دوست دارم از قفسه لباس‌های حراج خورده خرید کنم اما هرچی ورق می‌زنم بنجل و پلاستیکیه و هیچ‌وقت اون چیزهایی که دست بقیه می‎بینم به چنگم نمی‌افته و کرکس‌ها هم می‌رن و میان و با کیف‌های بزرگ چرمی سگگ طلائی‌شون می‌کوبن تو پهلوم. نبرد نابرابریه و این‌ها زیاد میان خرید و نون دانش‌ و تسلط‌شون به بازار رو می‌خورن و از روی خرده‌پاهایی مثل من با کفش‌های زشت پوست‌ماری‌شون رد می‌شن و شلخته درو نمیکنن یک چیزی گیر ما بیاد. نمی‌دونم ازشون متنفرم یا بهشون حسودی می‌کنم. مرزهای نفرت و حسادت خیلی به هم نزدیکن و یک وقت‌هایی شناسایی سخت می‎شه و نمی‌فهمی کدوم به کدومه.

کمی بی‌هدف در قسمت‌های خلوت‌تر مغازه قدم زدم و هرزگاهی بلوزی کفشی چیزی رو از توی قفسه‌ها برمی‌داشتم و بهش خیره می‌شدم. معمولا این‌جور وقت‌ها چند تا پیرزن فرتوت علیل هم دنبالم راه می‌افتن و هرچی دستم می‌بینن رو با تحسین نگاه می‌کنن و لنگه‌ش رو برمی‌دارن چون سلیقه‌م به پیری‌های لب گور خیلی نزدیکه.

نیم ساعتی وقت کشتم و بعد رفتم برای خریدهای یخچالی. همه‌ش داشتم حساب کتاب می‌کردم چی بخرم که کیسه‌ها زیاد سنگین نشه و بتونم ببرم. یک زوج کریه و پاره پوره‌یی جلوی یخچال‌ لبنیات هم رو خیس و عمیق می‌بوسیدن و زبون متعفن‌شون رو تو حلق هم فرو می‌بردن. با زوج‌های نیکو و قبراقی که هم رو می‌بوسن مشکلی ندارم و گاهی قشنگ هم هست، ولی زوج‌های ناجور درب و داغون که به هم ورمی‌رن آلودگی بصریه و چندشم می‌شه. بدبختی بیشتر هم همین داغون‌ها پابلیک دیسپلی آو افکشن کارن و اونایی که آدم خوشش میاد یبس و عبوس روبه رو رو نگاه می‌کنن.

دم صندوق بلند به صندو‌ق‌دار سلام دادم و اجناسم رو روی تسمه‌ چیدم. دختر خوش مشربی بود و شروع کردیم به حرف زدن. خیلی حرف زدن با غریبه هایی که دیگه نمی‌بینم‌شون رو دوست دارم و برای من که نسبتا منزویم موقعیت خوب و دو سر بردیه که دوز هفتگی معاشرتم رو از همین‌ راه تامین کنم. هرچی رو که از سبدم برمی‌داشت و اسکن می‌کرد یک ایده برای پخت و پز باهاش می‌داد. همین‌جور که گل‌کلم رو با یک دست بالا گرفته بود گفت «این رو تنوری و له کن، با کمی ازون پنیری که خریدی قاطی کن از پوره سیب زمینی خوشمزه‌تر می‎شه و کالریشم نصفه». برای تخم‌مرغ‌ و پیازچه‌یی که خریده بودم هم پنکیک پیازچه تجویز کرد. خوش‌فکر و دقیق بود و با ظرافت خوراکی‌ها رو اسکن می‌کرد و ذهن زیبای پویاش آروم نمی‌گرفت و مواد رو باهم مچ می‌کرد و ایده بیرون می‌داد. تا کیسه‌ها رو توی کوله پشتیم جا می‌دادم دیدم داره برای محتویات سبد مشتری بعدی هم همون‌جور با جدیت دستور تهیه می‌بافه.

خیلی خوشم اومد و دوست داشتم صداش کنم بیاد بالای سن، رو به جمعیت بایسته و بعد دستش رو بالا بگیرم و از حضار بخوام تشویقش کنن و بعد از پنج دقیقه سوت و کف لاینقطع دعوت کنم بره پشت تریبون و بگه چجوری از جوانه‌های ذوق و هیجان در دلش محافظت می‌کنه. راستی شتر جون دوستی در خونه‌ی من هم نشست و مدتیه کوله پشتی مصرف می‌کنم.

Read Full Post »

دم غروب خیابون بدفورد رو به سمت خونه قدم می‌زدم که دیدم قسمتی از پیاده‎رو خال‌خالی ارغوانی رنگ شده. بعد از چند دقیقه بررسی اجسام گوشتی چسبیده به زمین و گرفتن ردشون به درخت آلبالوی تنومندی که چند قدم اون‌طرف‌تر بین ردیف درخت‌های بی‌خاصیت خیابونی استتار شده بود رسیدم. سه چهار جفت آلبالوی آب‎دار چیدم و اون‌قدر رسیده بودن و شاید هم من اون‌قدر وحشی بودم که همون‌جا لای مشتم پاره می‌شدن و شهد پس می‌دادن. هیچی مثل میوه خوردن از درخت با اون لایه نازک غبار چسبناک روش مزه نمی‌ده. میوه‌ها هنوز بوی زُخم کثافت یخچال رو نگرفتن و انگولک و دستمالی نشدن. بعد که وارد بازار می‌شن دیگه هی بشور و بساب و گاز گوگرد بده و سوار کامیون کن و بمال به جعبه و کیسه پلاستیک و دیس بلور و پوست بگیر و قاچ کن و خوب اون زبون بسته چقدر جون داره که همه این‌ها رو دوام بیاره.

یک جفت آلبالو رو اشانتیون بردم خونه دادم میم امتحان کرد و یکی دو ساعتی هم از آلبالو گفتم و این‌که چه کارهایی می‌شه باهاش انجام داد و دیگه سرشب جوگیر شدیم و یک میله بلند و ملحفه قدیمی من رو برداشتیم و رفتیم آلبالو بتکونیم. البته تکوندنش علمی نیست چون له می‎شه ولی به هر حال شاخه‌هاش خیلی مرتفع بود و دست‎مون نمی‌رسید و باغچه آقاجون‌مونم نبود که نردبوم و سبد حصیری ببریم و صبح تا ظهر سرصبر دستچین کنیم.

شکرخدا وسط هفته بود و تردد مردم کمتر شده بود ولی بلاخره اون عده که تو خیابون بودن ازین‌که درخت رو با چوب می‌زدیم یکه می‌خوردن و می‌ترسیدن و از دور می‌رفتن اون دست پیاده‌رو.

یک کیلو آلبالو صیدکردیم که شاخ و برگ و هسته گرفتم و کمیش رو فریز کردم و یک مقدارش رو خوردیم و لهیده‌هاش رو هم با مقداری انگور و طالبی سالاد میوه کردم فرداش تغذیه با خودم ببرم. آشپزخونه رو که مثل کشتارگاه دام و طیور خونین و مالین شده بود جمع و جور می‌کردم که زنگ در رو زدن و چون دیر بود و خوابم میومد محل ندادم و پنج ثانیه بعد دستگیره در چرخید و پسر همسایه‌مون اومد تو خونه‌. با میم دوسته و گاهی میاد باهاش گپ بزنه و در رو که باز نکنی خودش اقدام به ورود می‌کنه. منم اکثرا یادم می‌ره در رو قفل کنم که این همین‌جوری سرش رو نندازه بیاد تو و میم هم که با این قضیه مشکلی نداره و اصلا کرم از خود درخته چون چندبار هم رفته پای پنجره برای رهگذرای عبوری توی خیابون دست تکون داده و باب صحبت باز شده و بهشون بفرما زده و اون‌ها هم اومدن بالا نفسی چاق کنن.

برای من که اجدادم توی حیاط مرکزی زندگی کردن و دورتادور با اتاق‌های امن خودی دربر گرفته شدن و اجنبی به خلوت‌شون نفوذ نداشته خیلی سخته و هربار که پسر همسایه غافل‌گیرانه وسط نشیمن‌ ظاهر می‌شه به غریزه می‌خوام برم از آشپزخونه کارد بیارم فرو کنم تو پهلوش.

شب زیر هفت ساعت خواب گرفتم و صبح مگسی و به سختی بیدار شدم. از خونه که بیرون زدم هوا  زیبا و درخشان و آفتابی بود و فکرکردم یک تیکه راه رو عوض مترو با اتوبوس برم که نعمت خدا رو استفاده کرده باشم و کمی بعد توی ایستگاه نگاه کردم دیدم هنوز دمپایی حمومم پامه. خیلی ناراحت شدم و وقت هم نبود که برم خونه کفش پام کنم و پای مردم رو نگاه کردم ببینم کسی دمپایی پوشیده یا نه ولی همه خانوم‌ها کفش واقعی یا کفش تابستونی بند بندی فانتزی‌ پاشون بود. تا همین پارسال مردم با محصولات دمپایی مانند در سطح شهر تردد می‌کردن ولی امسال مافیای مد یک قیطون باریک پلاستیکی یا چرمی هم دور مچ دوخته که دیگه مرزها مشخص شه و ما خجالت بکشیم دمپایی حموم‌مون رو بپوشیم بریم بیرون.

سوار اتوبوس که شدم احساس می‌کردم پابرهنه‌م و چون عصبی که می‌شم گشنه‌م می‌شه یک صندلی تکی گیر اوردم و کیسه پلاستیک رو مثل سفره پهن کردم روی پام و تغذیه بعد نهارم که سالاد میوه دیشبیه بود رو زودهنگام دراوردم بخورم و دو قاشق رفتم بالا و دیدم خانوم راننده داره از توی آینه بهم چشم غره می‌ره، فکرکردم به خاطر این عصبانیه که یک دونه انگور یاقوتی از تو ظرفم قل خورده بود کف اتوبوس. بلند شدم راه افتادم دنبال دونه انگورم و زیر یکی از صندلی‌ها پیداش کردم و برش داشتم نشستم سرجام ولی هنوز داشت از تو آینه چشم غره‎ می‌رفت و اتوبوس هم راه نمی‌افتاد. دیگه چیزی به ذهنم نمی‌رسید که بلاخره زنیکه به حرف اومد و دعوا کرد چرا نمیای بلیطتت رو بدی. فکرکرده اگه عوض این‌که یادم بندازه بلیط ندادم چشم‌غره بره تو کارش صرفه‌جویی می‌شه ولی بدتر دوباره کاری شد و بیشتر حرص خورد و دودش تو چشم خودش رفت.

نزدیکی محل کارم به یک کفش فروشی سرزدم که بسته بود و دربون گفت نیم ساعت دیگه باز می‌شه. تصمیم گرفتم با همون دمپایی‌ها برم سرکار. خوبیش این بود که معلوم نمی‌کرد اشتباهی صورت گرفته و دمپایی حموم با سرووضع کلیم هماهنگ بود. پیرهنم اتوی درستی نداشت و صبح کش سرم غیب شده بود و با کش ماست موها رو جمع کرده بودم و می‎شد ادعا کرد همه این‌ها استایل و شگردم بود.

برای نهار بهمون کلوچه و ساندویچ می‌دادن و البته نهار همیشه با خودمونه ولی این هفته مهمون داشتیم و به اون‌ها غذا می‌دن و از کنارش به ما هم می‌رسه. ساندویچم رو پیچیدم لای کاغذروغنی و رفتم سنترال پارک. ظهرها جنگ خاموشی در پارک‌ بر سر نیمکت‌ برقراره و کارمندهای شرکت‌های مجاور با پاکت‌های نهارشون سراسیمه بین بوته‌ها و تپه‌ها دنبال نیمکت خالین.

نیمکت‎های مشرف به دریاچه پرشده بودن و نیمکت‌های مشرف به چمن تک و توک جای خالی داشتن. مردم همیشه آب رو به سبزه ترجیح می‌دن و شمال هم که می‌رفتیم ویلاهای روبه دریا گرون‌تر از ویلاهای روبه جنگل بود و اگه روزی ویلا با ویوی فضا و کهکشان‌ها بیاد هم مطمئنا اون می‌ره تو اولویت چون آدم چیزهای مرموز و اسرارآمیز دوست داره و تو قندون رو از جلوی دستش بردار بذار تو جعبه، جعبه رو بذار بالای کابینت و دیوونش کن. همین درخت رو چون دستمالی کرده از چشمش افتاده وگرنه دریا رو چون اعماقش رو ندیده هنوز نسبت بهش هیجانیه و فضا رو هم که کلا چون راهش دوره براش وحشی می‌شه و خون بالا میاره.

نیمکت دنجی که اون سرش زن مرتبی نشسته بود به چنگ اوردم و سریع بساط کردم. مخصوصا وقتی غذا همراه داری نیمکت و سرنشینش خیلی مهمه و شده ده دقیقه برای انتخابش وقت می‌ذارم چون غذا خوردن یک حرکت عاطفیه و وقتی بغل دستت پیرمرد عرقی که شلوار خردلی پوشیده سوپش رو هورت می‌کشه غذای تو هم یک جوری می‌شه و انگار مو درمیاره و گلو رو می‌خارونه و موهاش می‌چسبه به سقف دهت. نون ساندویچم بیات بود که البته بهتر من دوست دارم و موز و هلو و شلیل رو هم بیات و کمی سیاه شده دوست دارم. سه گاز زده بودم که از قضا پیرمردی عرقی اومد و روی دو کون فاصله‌یی که بین من و زن مرتب اون سر نیمکت بود خودش رو جاکرد. کوتاه و کچل بود و پاهاش مثل کودکی از نیمکت آویزون مونده بود و پاکت کاغذی قهوه‌ئی رنگ نهارش رو روی ران‌هاش گذاشته بود. معلوم بود ازین ملچ ملوچی‌هاست که البته فرقی هم نداشت، کلا نمی‌خواستم کسی موقع صرف غذا اون‌قدر بهم نزدیک باشه و البته شاید اگه جوان و کت‌شلواری بود اشکالی نداشت ولی موضوع اینه که جوان‌ها محافظه‎کار و محتاطن و هیچ‎وقت این‌قدر نزدیک آدم نمی‎شینن و حداقل چهار کون بین خودشون و بغل دستی فاصله می‌ندازن و بعدها که پیر می‌شن می‌فهمن زندگی ارزش این حرف‌ها رو نداره و خودشون رو تو هر درز و شکافی جا می‌ندازن.

آروم آروم از بغل ساندویچم یک نشگون می‌کندم و برای پرنده‌ها می‌ریختم و جمعیت زیادی جمع شده بودن، شاید بیست تا یا بیشتر. نمی‌دونم چه نوعی بودن، از روی قیافه شکیل‌تر از گنجشک بودن و لابه‌لاشون دو سه پرنده ‎رنگی درشت‌ با طوق‌های زیبای آبی هم بودن که بقیه رو نوک می‌زدن. پرنده‌ها با من سر خوشمزگی نون ساندویچیه کاملا هم عقیده بودن و مخصوصا قسمت‌‌های نرمش که آب گوجه به خودش کشیده بود رو خیلی دوست داشتن. یک سوم آخر نون ساندویچی رو براشون سورپرایز کردم و یک‌جا همه رو توی دامنم ریز ریز کردم و پاشیدم تو هوا و یک لحظه سکوت کردن و بعد غوغایی شد و دورم بال می‌زدن و برام نور منی خمینی بت شکنی خمینی می‌خوندن.

بچه بودم یک کارتونی می‌داد که یادم نیست چی بود ولی یک پیرزنی داشت که توی پارک به گنجشک‌ها دونه می‌داد و منم دوست دارم انشالله روزی یک نیمکت ثابت داشته باشم و بین پرنده‌ها شناخته شده باشم و روشون باز شه بیان نزدیک‌تر و از دور مثل درختی باشم که روش پرنده نشسته و آب و دون و مایحتاج زندگی‌شون رو تامین کنم.

Read Full Post »

س.د عزیزم

بیشتر از نه ماهه که برات چیزی ننوشتم و راستش تا امشب هم قصد نداشتم بنویسم. از دلخوری خفیف بین‌مون که بگذریم، حس می‌کنم کمی از مرحله پرت افتادی و رشته‌هایی که به هم وصل‌مون می‌کردن پوسیدن. شاید ادعا کنی این منم که دارم از مرحله پرت می‎افتم که درین حالت هم ازت توقع داشتم کنار نکشی و همراهیم کنی.

امشب فیلم مستندی دیدم که یادت افتادم و دوست دارم حتما ببینیش و بعد راجع بهش صحبت کنیم، گرچه اگه تو ساکت بمونی و فقط گوش بدی من چی می‌گم هم کفایت می‌کنه. حدود بیست دقیقه زودتر رسیدم سینما و با یک آدم رودربایستی دار هم قرار داشتم و دقایق اضافه رو رفتم توی توالت سینما مخفی شدم و بعد که طرف زنگ زد که رسیده اومدم بیرون. از قایم شدنم توی توالت احساس خفت می‎کنم اما تجربه‎‎ی حقارت اذیتم نمی‎کنه و همینه که برنامه‎ئی برای تغییر رفتارم ندارم. راستی خوبه بدونی دیگه تاخیری هم نیستم و از اون طرف بوم افتادم و ماه‌هاست که هرجا می‌خوام برم به طرز آزاردهنده‎ئی زود می‏رسم.

فیلمه راجع به مارک لندیس بود. یارو سی سال کارش جعل آثار هنری بوده و پنجاه تا موزه رو گول زده و تا همین شش سال پیش هم دستش رو نشده بوده. می‌رفته به عنوان کلکسیونر تابلوهای قلابی که کشیده بوده رو به موزه‌ها اهدا می‌کرده و اون نادون‌هام می‌کوبیدن به دیوار و زیرش می‎نوشتن اثری از پیکاسو، اونوره دومیه، یا نمی‌دونم کمال‌الملک و اینم حال می‌کرده. خیلی کارش قشنگ بوده، ببین چقدر بهم فشار اورد که تصمیم گرفتم برات چند خط بنویسم. کارگردان ابله سعی کرده بود القا کنه که طرف براثر اختلال شخصیتی و اسکیزوفرنیا چنین کاری می‌کرده و من یادم افتاد یک بار با تو راجع به این حرف زدیم که عالی‌ترین درجه فعلی که می‎شه در این دنیا انجام داد اونیه که هدف بیرونی نداره و برای ایگوی خودمون می‌کنیم. مال وقتیه که هنوز از مرحله پرت نیفتاده بودی و می‎شد دو کلمه باهات حرف زد.

برگشتم که خونه لوبیاپلوی مفصلی درست کردم و در کنارش سالاد شیرازی هم ساختم و همه امکاناتی توی خونه فراهم بود ولی نمک تموم کرده بودم. می‌دونی که این‌جور وقت‌ها از هم‌خونه‌ئی‌هام دزدی می‌کنم اما هرچی توی وسایل‎شون گشتم نمک نداشتن. از تصور این‌که چندماه با آدم‌هایی که نمک طعام براشون مصرف نداره زندگی کردم ترسیدم. فکرکردن به این‌که همین خود تو هم معلوم نیست توی آشپزخونه‌ت چی داری و چی نداری باعث می‎شه راجع به ادامه‎ی نوشتن برای تو هم مردد بشم. تنها راه مصون موندن از وحشت اینه که توی قفسه‌های کسی رو نگاه نکنی.

س.د خوبم

بعضی حرف‌های قشنگ اون‌قدر توی مجله‌های زرد و استتوس‌های فیسبوکی تکرار شدن که پوچ و مفت به نظر می‎رسن و این قلب رنجور من رو به درد میاره. مثلا همین که تو همیشه می‌گفتی؛ باید خودت رو مجبور به انجام کارهایی که ازشون وحشت داری بکنی تا زندگی بصرفه. شاید اگه زیر گوش‌مون مکرر گفته نشده بود و مثل لولای در زنگ زده جیر جیر نمی‌کرد قدر و منزلتش رو می‌دونستیم. اگه بهم پول بدی یک موزه می‌خرم و آت و آشغال‌هاش رو می‌ریزم توی خیابون و یک مکعب سفید می‌ذارم وسطش و همین جمله رو به پنج زبان زنده دنیا روش می‌نویسم و از بالا یک شاخه نور طلایی می‌ندازم روش تا ازین گندابی که الان گرفتارش شده نجات پیدا کنه.

اگه پول نمی‎دی اقلا تا وقتی که خودم پول‌هام رو جمع کنم از تکرار این جمله بپرهیز و کار رو سخت‌تر نکن.

Read Full Post »

ناصر می‌گفت تو مسجد محله‌شون تو اردبیل یه آخوند پیری بوده که سالها اونجا بوده و پامنبری‌هاش هم با خودش همونجا پیر شده بودن. می‌گفت انقدر که این هر روز اونجا حرف زده بود که دیگه اواخر گاهی بجای جمله کلمه می‌گفت. مثلن داشته روضه می‌خونده می‌گفته «آقا رشادت» همه پیرمردا سر تکون می‌دادن. می‌گفته «آقا شهادت» پیرمردا گریه می‌کردن. دیگه رسیده بود به کلمه.

در ابتدا کلمه بود، در انتها هم همینطور

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: