Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘مامان بابا طوطیا’ Category

ساعت هفت شب سه‌شنبه خیابون سوم رو به سمت شمال قدم می‌زدم و بارون ریز و سوزنی می‌بارید و مثل شلاق به صورتم می‌خورد که تصمیم گرفتم آوازخوندن یادبگیرم. نمی‌شه گفت همون موقع بهم الهام شد و از چند هفته قبل تو فکرش بودم ولی تو اون لحظه دیگه قشنگ مسجل شد. مرتضی احمدی یک ترانه داره که تنبک شش‌وهشت می‌زنه و می‌خونه: «نامهربونی٬ نمی‌دونم می‌دونی که عشقت مارو کشته». حالا این‌جوری نمی‌شه باید گوش بدین تا بدونین چی می‌گم. تو خیابون که قدم می‌زنم گاهی این رو برای شهروندان و رهگذارن عبوری اجرا می‌کنم و تو اوجش صدام نمی‌کشه و دمغ می‌شم. یکی این یکی هم «یک گل سایه چمن» رو واقعا دوست دارم بتونم صحیح بخونم‌ و لذت ببرم. برای مجلس و بیزنس هم نمی‌خوام٬ همین برای مصرف شخصی خودم و زمزمه‌ی زیر دوش و توی خیابون. صدام خوبه و ازون لحاظ مشکلی ندارم٬ یعنی هم خودم فکرمی‌کنم خوبه هم بهم می‌گن و تو صندوق پیشنهادات و انتقادات می‌ندازن. البته خوب که می‌گم خوب سبک هایده و گوگوش و دلکش نه‌ها٬ خوب منشی دفتر لیزینگ خودرو و خوب شماره‌ی بیست‌ودو به باجه‌ی دو. دختر تورج یک‌بار زنگ زده‌ بود خونه‌مون و بهم‌ گفت تو هم ماشالله جون می‌دی برای منشی‌گری‌ها. توهین به مشاغل نشه ولی بدجوری ناراحتم کرد، مثلا کی بود؟ پونزده شونزده سالگی که آدم خیلی باانگیزه و گنده‌گوزه و می‌خواد مرغ آتش شه و شب رو به زیر پر سرخ خودش بکشه. زیاد زنگ می‌زد خونه‌مون و بیشتر هم بابت مشکلات زنانگیش بود و می‌خواست با مامانم صلاح مشورت کنه. کلا مردم حامله می‌شدن٬ نمی‌شدن٬ عادت ماهانه‌شون عقب جلو می‌شد٬ لکه بینی‌داشتن و تو بارداری از پله و نردبون و پشت‌بوم می‌افتادن پایین زنگ می‌زدن خونه‌ی ما. من دیگه گوشی رو که برمی‌داشتم از لحن صداشون می‌فهمیدم موردشون چیه و اگه پچ‌پچی و مضطرب بودن یعنی ناخواسته‌س. مامانم همیشه رای‌‌شون رو می‌زد و بعدتر تو مجالس با افتخار نوه تورج که یک گوشه افتاده و از گریه کبود شده بود رو نشون می‌داد و با لذت در گوشم می‌گفت این رو قراربود بندازن ولی من منصرف‌شون کردم. یک سیاهه بلندبالا داشت و سرحال که بود دونه دونه بچه‌هایی رو که از در نطفه خفه شدن نجات داده برای آدم می‌شمرد. گاهی کابوس می‌بینم این بچه‌ها همه بزرگ شدن و به فرماندهی نوه تورج با داس و چکش حمله کردن به خونه‌مون.

از چهارشنبه به این‌ور هرشب کمی از روی خودآموز تمرین آواز می‌کنم و بعد موبایلم رو روی تاقچه می‌ذارم و دکمه رکورد رو می‌زنم و وسط اتاق می‌ایستم و خودم رو پیچ و تاب می‌دم و «اگر مستم من از٬ عشق تو مستم٬ عشق تو مستم٬ عشق تو مستم» می‌خونم. سلیقه‌م تو همین مایه‌هاست و سنتی و روحوضی و فولکلور می‌پسندم. نتیجه تعریفی نداره و خارج و خروسکی می‌خونم و صورتم از فشار کبود می‌شه و بدنم به رعشه می‌افته. حالا باز خوبه عقلم می‌رسه روی اینستاگرامی جایی نمی‌ذارم٬ آخه دیدم مردم تو همین سطح و بلکه نازل‌تر می‌خونن و منتشر هم می‌کنن. تو خونه‌مون صدای بابام واقعا ناجوره و آواز که می‌خوند وحشت‌زده فرار می‌کردیم. مامان و داداشم رو هم چون به صداشون خیلی عادت کردم و برام بعد شخصی داره واقعا نمی‌تونم کیفیتش رو تشخیص بدم. مخصوصا مورد مامانم پیچیده‌س چون هم با این حنجره برام لالایی‌ خونده و حرفای شیرین عاشقونه بهم زده هم فحشم داده و دعوام کرده و سردوراهی فرویدی سختی موندم و نمی‌تونم تصمیم بگیرم. لالایی که می‌گم نه که فکرکنی لالایی رسمی‌ و هلوگرام‌دارها، «یه دختر دارم شاه نداره» شماعی زاده رو برام می‌خوند و «دنیای زندونی دیواره» داریوش. من دومی رو بیشتر دوست داشتم و اون‌جاش که می‌گفت: «پرنده که بالش می‌سوزه دل من به حالش می‌سوزه» منهدم می‌شدم و چندبار هم تصمیم گرفتم خودم رو دار بزنم.

دیگه رفت تا هفت هشت سال بعد و دوره بلوغ که دوباره یک مدت داریوش‌باز شدم. چند تا نوارمادر ابی و داریوش قدیمی تلخ و چسناله داشتیم که هر شب گوش می‌کردم و واقعا همراه فلاکت و بحران بلوغ خیلی می‌چسبید. البته گلچین روزگار عجب باسلیقه بود و تو همون دوران دزد زد به ماشین‌مون و نوارها رو برد و کمرم رو شکست. یک پیکان کدوحلوایی رنگ داشتیم که از همکار مامانم خانم خلیل‌زاده خریده بودیم. خلیل‌زاده قدبلند و چهارشونه بود و پوست جوش جوشی سوراخ سوراخی داشت و وضع مالیش یک مرحله از ما جلوتر بود و داشت این رو رد می‌کرد که پراید هاچ‌بک گوجه‌یی بخره. ماشین تمیز و روپا و خوبی هم بهمون داد و تنها مشکلش این بود که سر چهارراه‌ها مردم برامون دست تکون می‌دادن و می‌گفتن مستقیم. بابام بهتر از شما نباشه عینکی بود و سبیل مسواکی می‌ذاشت و چهره تیپیکال مهندسی-کارمندی داشت و زن و بچه بغل دستش نشسته بودن ولی دیگه مردم پیکان که می‌دیدن خون جلوی چشم‌شون رو می‌گرفت و اسکناس پنجاه تومنی رو مثل قمه قداره توی هوا می‌چرخوندن و خودشون رو می‌کوبیدن به شیشه. بعد ازون دووی سفید یخچالی خریدیم. من با همین رانندگی یادگرفتم و تصادف‌های اولیه رو انجام دادم و کلا هم خیلی تصادف‌خیز بود و سوای موارد معمول درون‌شهری یک‌بار توی جاده شمال زدیمش یک‌بار هم رفت زیر اتوبوس شرکت واحد و ازون‌ور رنده شده و قیمه قیمه اومد بیرون. این اواخر دیگه افتاده بود زیر دست خودم و با طناب و منگنه و چسب برق دل‌وروده‌ش رو به هم دوخته بودم و باهاش می‌رفتم دانشگاه. این جاها دختر تورج هم از زاد و رود افتاده بود و دیگه زنگ نمی‌زد خونه‌مون. البته این‌ها خودشون که از چرخه خارج می‌شدن چندسال بعد سروکله نسل دومشون پیدا می‌شد و دخترها و عروس خانوم‌هاشون تماس می‌گرفتن. یک شب بارون میومد و جشن عقد دوستم جایی تو جاده فیروزکوه بود و نمی‌دونم کجای راه رو اشتباه رفتم و به کدامین گناه افتادم توی مسیری پرت و پلا. کلا که تو جهت‌یابی تعریفی ندارم و یک مقدار توهمی و تخیلی رفتار می‌کنم. لابه‌لای کامیون‌ها و تریلی‌های باری می‌رفتم و جاده تاریک بود و چشم چشم رو نمی‌دید و ترکش‌های گل و لای که از لاستیک ماشین‌های جلوییم اصابت می‌کرد شیشه رو ماسکه کرده بود. صدای هوهوی آلفرد هیچکاکی میومد و جاده مثل مار زنگی دور گلوم می‌پیچید و منم تلاش خاصی نمی‌کردم و تسلیم شده بودم. این‌جور وقت‌ها سیستم عقلی و عاطفیم ریزش می‌کنه و یک حالت نیمه هوشیاری می‌گیرم که انگار دارم توی خواب راه می‌رم و برای این‌که سوسوی ارتباطم با محیط بیرون قطع نشه آواز می‌خونم. «یک گل سایه چمن، سایه چمن، تازه شکفته، تازه شکفته، نه دستم بش می‌رسه، بش می‌رسه، نه خوش میفته، نه خوش میفته» رو خوندم و حالا نمی‌دونم اصلا چرا این رو تعریف کردم، یعنی توی ذهنم که بود ساختار دومینویی و قالب داستانی داشت و به مقدمه و موخره و اوج و فرود آراسته بود ولی تا اوردمش روی کاغذ وارفت و خمیری و بی‌شکل شد. بذار فیلم رو چند دقیقه بزنم عقب و دوباره امتحان کنم، این بار به شکل هایکویی تلفیقی با صدای ماتسئو باشو و کمانچه‌ی مولانا جلال الدین بلخی:

از آغاز تا امروز:

به جاده زیر باران رفتن،

زیر لب سرودی زمزمه کردن

Read Full Post »

امسال چندمین باره که گوش درد می گیرم. لاله ی گوشم انگار سیلی خورده باشم قرمز و متورم و دردناکه و کر شدم و ناشنوايی روی تكلمم هم تاثير گذاشته و زبونم سنگين شده و انگليسی رو هذیانی و نامفهوم‌تر از همیشه حرف می‌زنم. معلوم نيست به خاطر شنا این‌جوری شدم یا از سرمای فرودگاه. جی-اف-كی چهارفصل سال مثل فريزر سرده و مسافرها همه کارکشته‌ن و حرفه‌یی لباس می‌پوشن و كاپشن و ضدیخ و متكای حلقه‌یی دور گردن میارن و فقط منم که پابرهنه و بی‌تجهيزات می‌رم. هربار كه آدم‌های تیز و خبره رو می‌بينم به خودم قول می‌دم «دفعه بعد» من هم مثل اين‌ها باشم ولی باز دفعه بعد هم ديرم شده و بين گيت‌ها سرگردانم و اشتباه لباس پوشيدم و وصله ناجورم و مردم با ديدنم از خودشون خوششون میاد و می‌گن خداروشكر ما اين‌جور‌ی نيستيم. به همون میزان که در کلیات زندگی توانام اگه زوم کنی و کلوزآپ بگیری می‌بینی در جزئیات علیل و ناکارامدم و این سیاه و سفیدی و سعی بین صفا و مروه و غلتیدن از روی معقول سکه به روی کج و معوجش کلافه‌م می‌کنه.

توی هواپيما از فرودگاه هم سردتر بود و چونه‌م می‌لرزيد و كبود شده بودم و از زنك مهماندار پتو خواستم و بدون اين‌كه نگاهم كنه گفت «به اين قسمت» پتو نمی‌دن. از آدم‌هایی كه موقع حرف زدن ارتباط چشمی نمی‌گيرن بدم مياد و بهشون زل می‌زنم تا نگاهم سوراخ سوراخ‌شون كنه ولی بگيرنگير داره و اكثرا بدون اين‌كه سوراخ شن بی‌تفاوت از کنارم عبور می‌كنن. منظورش ازين قسمت دايره‌ی فقرا و كلاس اكونومی بود. هواپيمايی‌های امريكايی با مسافر اكونومی مثل حيوان رفتار می‌كنن و گشنه و تشنه می‌بندنش به صندلی و هرزگاهی با شلاق می‌زنندش. از لای پرده می‌ديدم كه بيزنس كلاس‌ها پتو و باقالی‌پلو و سالاد فصل و ماساژ می‌گرفتن و این‌بار بلندشدم رفتم از سرمهماندار پتو بگیرم که با چخه چخه هدایتم کرد به سمت صندلیم. روی دریای كاراييب كه رسيديم هم گفتن ازين جلوتر نمی‌برندمون و ريختندمون بيرون كه بقيه راه رو بال بزنيم.

امریکای جنوبی زیبا و گرم و لزج بود. روزها زیر آفتاب چرت می‌زدم و آبتنی می‌كردم و ظهرها از نهارخوری نون می‌دزدیدم میوردم برای پرنده‌ها و شب‌ها هم اکثرا خودم رو توی اتاق هتل حبس می‌کردم. یکی از بومی‌ها بهم گفت دوماه پیش توی هتلم پسر ده ساله‌ی یکی از گادفادرهای موادمخدر رو ترور کردن؛ بعد با انگشت استخری که پام رو درش فرو برده بودم رو نشون داد و گفت توی همین استخر. مردم واقعا عقل ندارن و نمی‌تونن چفت دهن‌شون رو ببندن و حتما باید موم داغ به گلوشون ريخت و پوزه‌بند براشون نصب كرد. کرک و پرم ریخت و یکی دو روزی پایین و دمغ و بدروحیه بودم. اگه سه چهار سال پیش بود ککم هم نمی‌گزید اما اخیرا سریع‌ خوف می‌کنم و استرسی می‌شم و احتمالا مال بالارفتن سنم باشه. تحقیق هم کنی می‌بینی پیری‌ها ترسو و نوجوون‌ها جسور و شجاعن. همین بابام که جوونی‌هاش مثل قرقی تیزبال بود الان از ماشین و هواپیما و دکتررفتن می‌ترسه. نمی‌دونم با نماز خون و خداترس شدنش هم ارتباطی داره یا موضوع مستقلیه.

برگشتنه توی فرودگاه يارويی كه كارت شناساييم رو چك می‌كرد با لبخند معنی‌داری تولدم رو هم تبريك گفت و من با سرافكندگی تشكر و سريع فراركردم. شايد هم لبخندش از حسن نيت بود و من بددل و شكاك شدم. برای زندگی در نيويورك تاريخ تولد ناجوری دارم و معمولا توی ادارات دولتی و بانك‌ها بابتش متلك بارم می‌كنن و زندگی کسالت بار کارمندی‌شون رو با دست انداختن خاورمیانه‌یی که یازده سپتامبر متولد شده رونق و صفا می‌دن. بعضی‌ها هم یاد بدبختی‌ها و بدهکاری‌هاشون میوفتن و خاطرات تلخ و سیاه‌شون رو برام تعريف می‌كنن و من شونه‌هاشون رو می‌مالم و دور مجلس خرما و حلوا می‌گردونم و دسته‌های سینه‌زنی رو به سمت حسینیه‌ هدایت می‌کنم. باز اگه تاریخ تولد واقعیم بود کمتر می‌سوختم اما یکی قصه‌ییست پر آب چشم و شناسنامه‌م رو زودتر گرفتن که نیمه دومی نشم. ازين‌كه يک سال زودتر رفتم مدرسه درحالی كه می‌شده توی خونه بمونم استراحت كنم پاك عصبی می‌شم، گرچه ازون‌ور هم يک سال زودتر بازنشسته می‌شم و راه دور نمی‌ره و ازين جيب به اون جيب می‌شه.

توی وطن همه با کانسپت نیمه‌دومی آشنا بودن و هیچ‌ مشکلی نداشتم ولی از وقتی مهاجرت کردم شده قوز بالاقوز و اگه بخوام توضیح بدم و از یازده سپتامبر اعلام برائت کنم هم صورت خوشایندی نداره و مردم فکرمی‌کنن ما تو کار جعل سند و زورگیری و قاچاق هستیم.

هرسال از اول سپتامبر استرس این روز رو دارم و امسال زرنگ‌ بازی دراوردم و رفتم تعطیلات که هفته‌ی منتهی به یوم‌المصیبت سرکار نباشم اما همکارهام رکب زدن و «با تاخیر» برام جشن گرفتن و پام رو که گذاشتم توی اداره دیدم سلولم رو ریسه کشیدن و بادکنک و روبان زدن و بالای میزم تولدت مبارک آویزون کردن و مخصوصا زیرش با ماژیک فسفری تاریخ هم زدن که خوب ملکه‌ی ذهنم شه. دچار حمله عصبی شدم و نزدیک بود کاغذ‌کشی‌ها رو پاره کنم و بادکنک‌ها رو بدرم و خودم رو بزنم ولی چه چاره با بخت گمراه و دیگه تشکرکردم و رنگ‌ورورفته نشستم گوشه‌ی مجلس. شیرینی هم برام درست کرده بودن و مثل این‌که چون من رو زیاد با غذاهای برنجی دیدن توهم زدن گلوتن نمی‌خورم و با جو وعسل و شکلات و فندق چند کپه‌ خمیر قهوه‌یی رنگ پخته و توی دیس ریخته بودن. زیاد از تپه‌های شیرینی استقبال نشد و اکثر همکارها نخوردن و پزنده‌ش حساس شده بود و هی میومد سرک می‌کشید ببینه دیس خالی شده یا نه و آدم رو مشغول ذمه می‌کرد و من نصف دیس رو خوردم و مقداریش رو هم لای دستمال پیچیدم انداختم توی سطل ولی تموم نمی‌شد و بقیه‌ش رو مالیدم به خودم. بابام هم آشپزیش تعریفی نداره و بچه‌ که بودیم خاگینه‌ی بدمزه‌یی درست می‌کرد که برای این‌که قلبش نشکنه توی گلدون چالش می‌کردم. البته این‌ها همه بستگی به روحیه آدم‌ها داره و مثلا مامانم ازین اعتمادبه‌نفسی‌هاست و اگه دست‌پختش رو نمی‌خوردی اصلا ناراحت نمی‌شد و می‌گفت به جهنم که نمی‌خوای و آدم تو معذوریت اخلاقی نمی‌موند.

درکل اگه به انتخاب خودم باشه ترجیح می‌دم کسی سورپرایزم نکنه. فشار روحی روی گیرنده‌ی سورپرایز بالاست و در منگنه‌ی عاطفی قرار می‌گیره و چشم همه به عکس‌العمل‌ های توئه و با چوب می‌ايستن بالای سرت تا ازت ذوق و هيجان استخراج کن بریزن تو حلق دهنده‌ی سورپرایز. درعمل این قائله عوض این‌که در خدمت خوشی تو باشه صرف ارضا شدن دست‌اندرکارانش می‌شه. نمی‌دونم شاید هم لذت بردن ازش سطح بخصوصی از بهداشت روانی لازم داره و از قصد توی اداره‌ها برای غربالگری روحی کارمندان و شناسایی عقب ماندگان اجتماعی اجرا می شه.

Read Full Post »

دم غروب خیابون بدفورد رو به سمت خونه قدم می‌زدم که دیدم قسمتی از پیاده‎رو خال‌خالی ارغوانی رنگ شده. بعد از چند دقیقه بررسی اجسام گوشتی چسبیده به زمین و گرفتن ردشون به درخت آلبالوی تنومندی که چند قدم اون‌طرف‌تر بین ردیف درخت‌های بی‌خاصیت خیابونی استتار شده بود رسیدم. سه چهار جفت آلبالوی آب‎دار چیدم و اون‌قدر رسیده بودن و شاید هم من اون‌قدر وحشی بودم که همون‌جا لای مشتم پاره می‌شدن و شهد پس می‌دادن. هیچی مثل میوه خوردن از درخت با اون لایه نازک غبار چسبناک روش مزه نمی‌ده. میوه‌ها هنوز بوی زُخم کثافت یخچال رو نگرفتن و انگولک و دستمالی نشدن. بعد که وارد بازار می‌شن دیگه هی بشور و بساب و گاز گوگرد بده و سوار کامیون کن و بمال به جعبه و کیسه پلاستیک و دیس بلور و پوست بگیر و قاچ کن و خوب اون زبون بسته چقدر جون داره که همه این‌ها رو دوام بیاره.

یک جفت آلبالو رو اشانتیون بردم خونه دادم میم امتحان کرد و یکی دو ساعتی هم از آلبالو گفتم و این‌که چه کارهایی می‌شه باهاش انجام داد و دیگه سرشب جوگیر شدیم و یک میله بلند و ملحفه قدیمی من رو برداشتیم و رفتیم آلبالو بتکونیم. البته تکوندنش علمی نیست چون له می‎شه ولی به هر حال شاخه‌هاش خیلی مرتفع بود و دست‎مون نمی‌رسید و باغچه آقاجون‌مونم نبود که نردبوم و سبد حصیری ببریم و صبح تا ظهر سرصبر دستچین کنیم.

شکرخدا وسط هفته بود و تردد مردم کمتر شده بود ولی بلاخره اون عده که تو خیابون بودن ازین‌که درخت رو با چوب می‌زدیم یکه می‌خوردن و می‌ترسیدن و از دور می‌رفتن اون دست پیاده‌رو.

یک کیلو آلبالو صیدکردیم که شاخ و برگ و هسته گرفتم و کمیش رو فریز کردم و یک مقدارش رو خوردیم و لهیده‌هاش رو هم با مقداری انگور و طالبی سالاد میوه کردم فرداش تغذیه با خودم ببرم. آشپزخونه رو که مثل کشتارگاه دام و طیور خونین و مالین شده بود جمع و جور می‌کردم که زنگ در رو زدن و چون دیر بود و خوابم میومد محل ندادم و پنج ثانیه بعد دستگیره در چرخید و پسر همسایه‌مون اومد تو خونه‌. با میم دوسته و گاهی میاد باهاش گپ بزنه و در رو که باز نکنی خودش اقدام به ورود می‌کنه. منم اکثرا یادم می‌ره در رو قفل کنم که این همین‌جوری سرش رو نندازه بیاد تو و میم هم که با این قضیه مشکلی نداره و اصلا کرم از خود درخته چون چندبار هم رفته پای پنجره برای رهگذرای عبوری توی خیابون دست تکون داده و باب صحبت باز شده و بهشون بفرما زده و اون‌ها هم اومدن بالا نفسی چاق کنن.

برای من که اجدادم توی حیاط مرکزی زندگی کردن و دورتادور با اتاق‌های امن خودی دربر گرفته شدن و اجنبی به خلوت‌شون نفوذ نداشته خیلی سخته و هربار که پسر همسایه غافل‌گیرانه وسط نشیمن‌ ظاهر می‌شه به غریزه می‌خوام برم از آشپزخونه کارد بیارم فرو کنم تو پهلوش.

شب زیر هفت ساعت خواب گرفتم و صبح مگسی و به سختی بیدار شدم. از خونه که بیرون زدم هوا  زیبا و درخشان و آفتابی بود و فکرکردم یک تیکه راه رو عوض مترو با اتوبوس برم که نعمت خدا رو استفاده کرده باشم و کمی بعد توی ایستگاه نگاه کردم دیدم هنوز دمپایی حمومم پامه. خیلی ناراحت شدم و وقت هم نبود که برم خونه کفش پام کنم و پای مردم رو نگاه کردم ببینم کسی دمپایی پوشیده یا نه ولی همه خانوم‌ها کفش واقعی یا کفش تابستونی بند بندی فانتزی‌ پاشون بود. تا همین پارسال مردم با محصولات دمپایی مانند در سطح شهر تردد می‌کردن ولی امسال مافیای مد یک قیطون باریک پلاستیکی یا چرمی هم دور مچ دوخته که دیگه مرزها مشخص شه و ما خجالت بکشیم دمپایی حموم‌مون رو بپوشیم بریم بیرون.

سوار اتوبوس که شدم احساس می‌کردم پابرهنه‌م و چون عصبی که می‌شم گشنه‌م می‌شه یک صندلی تکی گیر اوردم و کیسه پلاستیک رو مثل سفره پهن کردم روی پام و تغذیه بعد نهارم که سالاد میوه دیشبیه بود رو زودهنگام دراوردم بخورم و دو قاشق رفتم بالا و دیدم خانوم راننده داره از توی آینه بهم چشم غره می‌ره، فکرکردم به خاطر این عصبانیه که یک دونه انگور یاقوتی از تو ظرفم قل خورده بود کف اتوبوس. بلند شدم راه افتادم دنبال دونه انگورم و زیر یکی از صندلی‌ها پیداش کردم و برش داشتم نشستم سرجام ولی هنوز داشت از تو آینه چشم غره‎ می‌رفت و اتوبوس هم راه نمی‌افتاد. دیگه چیزی به ذهنم نمی‌رسید که بلاخره زنیکه به حرف اومد و دعوا کرد چرا نمیای بلیطتت رو بدی. فکرکرده اگه عوض این‌که یادم بندازه بلیط ندادم چشم‌غره بره تو کارش صرفه‌جویی می‌شه ولی بدتر دوباره کاری شد و بیشتر حرص خورد و دودش تو چشم خودش رفت.

نزدیکی محل کارم به یک کفش فروشی سرزدم که بسته بود و دربون گفت نیم ساعت دیگه باز می‌شه. تصمیم گرفتم با همون دمپایی‌ها برم سرکار. خوبیش این بود که معلوم نمی‌کرد اشتباهی صورت گرفته و دمپایی حموم با سرووضع کلیم هماهنگ بود. پیرهنم اتوی درستی نداشت و صبح کش سرم غیب شده بود و با کش ماست موها رو جمع کرده بودم و می‎شد ادعا کرد همه این‌ها استایل و شگردم بود.

برای نهار بهمون کلوچه و ساندویچ می‌دادن و البته نهار همیشه با خودمونه ولی این هفته مهمون داشتیم و به اون‌ها غذا می‌دن و از کنارش به ما هم می‌رسه. ساندویچم رو پیچیدم لای کاغذروغنی و رفتم سنترال پارک. ظهرها جنگ خاموشی در پارک‌ بر سر نیمکت‌ برقراره و کارمندهای شرکت‌های مجاور با پاکت‌های نهارشون سراسیمه بین بوته‌ها و تپه‌ها دنبال نیمکت خالین.

نیمکت‎های مشرف به دریاچه پرشده بودن و نیمکت‌های مشرف به چمن تک و توک جای خالی داشتن. مردم همیشه آب رو به سبزه ترجیح می‌دن و شمال هم که می‌رفتیم ویلاهای روبه دریا گرون‌تر از ویلاهای روبه جنگل بود و اگه روزی ویلا با ویوی فضا و کهکشان‌ها بیاد هم مطمئنا اون می‌ره تو اولویت چون آدم چیزهای مرموز و اسرارآمیز دوست داره و تو قندون رو از جلوی دستش بردار بذار تو جعبه، جعبه رو بذار بالای کابینت و دیوونش کن. همین درخت رو چون دستمالی کرده از چشمش افتاده وگرنه دریا رو چون اعماقش رو ندیده هنوز نسبت بهش هیجانیه و فضا رو هم که کلا چون راهش دوره براش وحشی می‌شه و خون بالا میاره.

نیمکت دنجی که اون سرش زن مرتبی نشسته بود به چنگ اوردم و سریع بساط کردم. مخصوصا وقتی غذا همراه داری نیمکت و سرنشینش خیلی مهمه و شده ده دقیقه برای انتخابش وقت می‌ذارم چون غذا خوردن یک حرکت عاطفیه و وقتی بغل دستت پیرمرد عرقی که شلوار خردلی پوشیده سوپش رو هورت می‌کشه غذای تو هم یک جوری می‌شه و انگار مو درمیاره و گلو رو می‌خارونه و موهاش می‌چسبه به سقف دهت. نون ساندویچم بیات بود که البته بهتر من دوست دارم و موز و هلو و شلیل رو هم بیات و کمی سیاه شده دوست دارم. سه گاز زده بودم که از قضا پیرمردی عرقی اومد و روی دو کون فاصله‌یی که بین من و زن مرتب اون سر نیمکت بود خودش رو جاکرد. کوتاه و کچل بود و پاهاش مثل کودکی از نیمکت آویزون مونده بود و پاکت کاغذی قهوه‌ئی رنگ نهارش رو روی ران‌هاش گذاشته بود. معلوم بود ازین ملچ ملوچی‌هاست که البته فرقی هم نداشت، کلا نمی‌خواستم کسی موقع صرف غذا اون‌قدر بهم نزدیک باشه و البته شاید اگه جوان و کت‌شلواری بود اشکالی نداشت ولی موضوع اینه که جوان‌ها محافظه‎کار و محتاطن و هیچ‎وقت این‌قدر نزدیک آدم نمی‎شینن و حداقل چهار کون بین خودشون و بغل دستی فاصله می‌ندازن و بعدها که پیر می‌شن می‌فهمن زندگی ارزش این حرف‌ها رو نداره و خودشون رو تو هر درز و شکافی جا می‌ندازن.

آروم آروم از بغل ساندویچم یک نشگون می‌کندم و برای پرنده‌ها می‌ریختم و جمعیت زیادی جمع شده بودن، شاید بیست تا یا بیشتر. نمی‌دونم چه نوعی بودن، از روی قیافه شکیل‌تر از گنجشک بودن و لابه‌لاشون دو سه پرنده ‎رنگی درشت‌ با طوق‌های زیبای آبی هم بودن که بقیه رو نوک می‌زدن. پرنده‌ها با من سر خوشمزگی نون ساندویچیه کاملا هم عقیده بودن و مخصوصا قسمت‌‌های نرمش که آب گوجه به خودش کشیده بود رو خیلی دوست داشتن. یک سوم آخر نون ساندویچی رو براشون سورپرایز کردم و یک‌جا همه رو توی دامنم ریز ریز کردم و پاشیدم تو هوا و یک لحظه سکوت کردن و بعد غوغایی شد و دورم بال می‌زدن و برام نور منی خمینی بت شکنی خمینی می‌خوندن.

بچه بودم یک کارتونی می‌داد که یادم نیست چی بود ولی یک پیرزنی داشت که توی پارک به گنجشک‌ها دونه می‌داد و منم دوست دارم انشالله روزی یک نیمکت ثابت داشته باشم و بین پرنده‌ها شناخته شده باشم و روشون باز شه بیان نزدیک‌تر و از دور مثل درختی باشم که روش پرنده نشسته و آب و دون و مایحتاج زندگی‌شون رو تامین کنم.

Read Full Post »

دربون کمک کرد تا شش چمدون بزرگ رو از آسانسور اوردیم پای ماشین و جا دادیم توی صندوق. یک اسکناس پنج دلاری مچاله دراوردم به‌ش انعام بدم که نگرفت و انگار که ترسیده باشه چند قدم عقب عقب برداشت. نمی‌دونم رقم پائین بود و به‎ش برخورد یا حس کرد تو یه طبقه اقتصادی هستیم و از هم‌کارش پول نگرفت. توی راه سعی کردم نوستالژی بزنم یا گریه کنم ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. به راننده گفتم صدای رادیو رو کم کنه و کمی زیر نور خورشید که از پنجره می‌تابید چرت زدم.

یک نفر دوتا پنجاه دلاری قلابی به‌م انداخته و ماه‌هاست منتظر فرصتی می‌گردم که زنده‎شون کنم. از نیمه‎ی راه بیدار شدم و به پشت گردن راننده خیره شدم. چینی بود و بلوز شلوار نخی نباتی رنگش به طرز شرم‌آوری اتوکشیده و تمیز بود. من چمدون رو به خودم می‌مالم و سرتاپام رو خاکی و لجنی می‌کنم ولی این‌ها تکنیکش رو بلدن و چمدون مثل دیس قطاب تو دست‎شون می‌رقصه. ماشینش هم پاکیزه بود و بوی مواد شوینده می‌داد. دوست داشتم اتوبان کش بیاد و ساعت‌ها توی اون ماشین بمونم و دور بشم ولی خوب کمی بعد رسیدیم. یکی از پنجاه دلاری قلابی‌ها رو همراه یک اسکناس دهی واقعی به‌ش دادم و پیاده شدم. آخرین تصویری که ازش دارم اینه که کف دوتا دستش رو گذاشت روی هم، تعظیم چینی کرد، عینک آفتابی خرمگسی سبزش رو زد و در پیچ خیابون محو شد. نمی‌شد گفت پشیمونم ولی زیاد هم سرحال نبودم. پنجاه دلاری دوم رو نگه می‌دارم و سر عقد کادو می‌دم به تو.

خونه عوض کردن این توهم رو در آدم به وجود میاره که می‌ری و کپک‌ها رو پشت سر می‌ذاری و فصل نویی در دفتر زندگیت آغاز می‌شه. دانشگاه جدید و جفت جدید و کشور جدید و بقیه تغییرات عمده هم سراب مشابهی برای آدم می‎سازن.

از پله‌ها که بالا رفتم و کلید رو توی در اتاق چرخوندم مقداری از هیجانم محو شد و توی ذوقم خورد. مشکوک شدم که نکنه عوضی اومدم. دفعه‎ی پیش اتاق مستطیلی حیرت‌انگیزی دیدم که به تراسی نورگیر ختم می‌شد و همون‌جا لال شدم و با زبون اشاره به صاحبخونه حالی کردم که قرارداد رو بیاره تا امضا بزنم. این‌بار اتاق معمولی و پیش پا افتاده به نظر می‎رسید و البته تراس هنوز مثل نگین انگشتری می‌درخشید. دیدش رو به حیاط مشجر جنوبی بود و کف‌پوش آجری رنگ، یک میز گرد کهنه و دو صندلی خاک گرفته داشت. گونه‌هام رو مالیدم کف تراس و با آب چشم شستمش و به‌ش قول دادم شب رو اون‌جا بخوابم و اصلا شاید همون‌جا مستقر شم و اتاق رو به عنوان کمد استفاده کنم.

قبل از اتاق تراس‌دار به هشت خونه دیگه هم سر زده بودم. بودجه‎ی من فقط با خوک‎دونی‌های تهوع‌آور و صاحبخونه‌های دیوانه جور درمی‌اومد. در دوستی با دیوانه‌ها مشکلی ندارم و نمونه‌ش همین خود تو، ولی موقع کار و معامله ترجیح می‌دم طرفم روحی سالم باشه.

روی تخت دراز کشیدم و باز چرت زدم و کابوس چمدون‌هام رو دیدم. این مسئله که از اثاث‌کشی قبلی دو چمدون حجیم به وسائلم اضافه شده اذیتم می‌کنه. یک تپه کتاب و لباس اضافه هم ریختم توی زباله‌ها ولی باز تموم نمی‎شدن. می‌شد کتاب‌ها رو توی آمازون بفروشم اما در کاسبی علیلم و روز‌به‌روز هم ناتوان‌تر می‌شم. سال‌ها پیش‌ بابام می‌خواست شیر بخره و سکه ده تومنی لازم داشت و من سکه‌هام رو دونه‌ئی پنجاه تومن به‎ش فروختم و سرمایه‌م پنج برابر شد ولی همه چی همون‌جا در کودکی خشکید و تبدیل به شوره‌زار شد. از لباس‌ها خیالم راحته چون بوی نا می‌دادن و پوسیده بودن و حتا قاب دستمال هم ازشون درنمی‌اومد. تنها چیزی که دورریختنش آزارم داد زونکن سفید رنگ قطوری بود که پیارسال برای جمع کردن تزم خریده بودم. در اصل زنک استادراهنما مجبورم کرد بخرم. اون موقع هنوز از دلارهایی که با پول بازنشستگی مامانم خریده بودیم خرج می‌کردم و نسبتا خسیس‌تر از الان بودم و موقع پرداخت بیست چوب برای زونکن دندون‌هام رو به سختی روی هم فشار می‌دادم. زونکن هم با تگ و رویه‌ی پلاستیکیش دست نخورده باقی موند تا حالا که ریختمش دور.

ازین‌ور دونه دونه جمع کردم با فرقون ریختم بیرون ازون‌ور تو با یک کامیون بار چند تنی آهک وارد کادر شدی و پاشیدیش توی هوا و همه چیز با قشری از گرد سفیدرنگ پوشیده شد و چشم چشم رو نمی‎بینه.

Read Full Post »

آخر خوابم داشتم با استیصال و بیچارگی می‌گفتم که مامان جان اصلا بیا با هم می‌رویم. تو موهایت را قرمز کن من هم سبز می‌کنم. فقط این بحث را سال‌ها با خودت حمل نکن و نیاور سر سی سالگی بنویس در وبلاگت. قرمز کن و شاد باش و فراموشش کن فردا. بیا و این‌ها را حاشیه قرار بدهیم دوتایی. مو است دیگر. در می‌آید. هر شکلی هستی باش ولی خوش باش. از خودت راضی باش. تو لگدهایت را مثل همین حالا به شکم من بزن همیشه. ولی توی دل من بمان.  این‌جا

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: