Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘نمی‌خواد تز بدی’ Category

ساعت ده می‌رسم اوهایو و ده و نیم سرکارم و پرهیز از کافئین رو هم شکستم و یک لیوان شیرچای درست کردم که جرعه جرعه می‌نوشم و گلوم موقع فرو دادن صدای عجیبی مثل گرداب می‌ده. هفته‌ها پیش سرمای مختصری خوردم و انگار هربار که سفر می‌کنم علائمش برمی‌گرده و شاید هم زکام نیست و به همکارهام حساسیت دارم. صدام خروسی می‌شه و دماغم می‌گیره و هرچی فین می‌کنم راه نفس باز نمی‌شه. از خارج فقط همین فین کردن در ملع عام  رو یاد گرفتم و ول کن نیستم و شور رو از مزه بردم وهمکارهام گوش‌هاشون رو گرفتن و افتادن کف زمین و ضجه می‌زنن. اسم اکثرشون رو بلد نیستم و با اینکه سه ماه گذشته یاد نگرفتم و ازون بدتر مثل مادربزرگم پس و پیش صداشون می‌کنم و مهناز رو نسرین و عباس رو فرزین صدا می‌زنم.

برای نهار به غذاخوری بزرگ طبقه همکف رفتم. سالاد بار رو جزیره‌یی وسط مجلس کارکردن و دور تا دورش ایستگاه‌های پخت همبرگر و ساندویچ و غذاهای مکزیکی و آسیایی زدن. صف همبر از همه طولانی‌تره و خوب چلوکباب آمریکایی‌هاست و خیلی دوستش دارن و در عروسی و عزا مصرف می‌کنن. کیفیت غذا پائینه و ده دقیقه‌یی ناامیدانه دور سالاد بار و واحدهای پخت غذای گرم طواف می‌کنم و نمی‌تونم تصمیم بگیرم بین آشغال و آشغال‌تر کدوم رو بردارم. بقیه  کارمندها هم مستاصل و بشقاب به دست خوراک‌ها رو معاینه می‌کنن و کف‌گیر رو با بی‌میلی می‌زنن زیر پوره سیب‌زمینی و وسطش پشیمون می‌شن و می‌زنن زیر خوک کبابی و بازم پشیمون می‌شن و خوب که همه چی رو به هم مالیدن و ماساژدادن یک ساندویچ تخم‌مرغ از توی یخچال برمی‌دارن و پکر و گرفته می‌رن به سمت صندوق. نمی‌دونم شاید هم مشکل از خود غذا نیست و ارزونی مشکوکش آدم رو دل‌زده می‌کنه. نور سالن هم نامناسب و آبی رنگه و کاهوها هرچی هم تازه و ترد زیر اون لامپ مهتابی‌های صنعتی کثافت و سمی به نظر می‌رسن. هربار از کنار دیس خوک کبابی که چربی زردرنگ مایعی به ظرف استیل پس داده رد می‌شم چندشم می‌شه و دوست دارم پتو بندازم روش که نبینم. از تربیت مذهبی همین خوک‌ستیزی برام باقی مونده و مومنانه به مغزم فرورفته و کنده نمی‌شه. خوکیجات رو فقط تو رودربایستی می‌خورم و واقعا بهم فشارروانی میاره و بیکن و دنده و فیله‌ی خوک زیر دندونم تبدیل به کلوخ و زهرمار و خار مغیلان می‌شه و گلو رو جر می‌ده می‌ره پائین. نمی‌دونم، بعید نیست یک روزی بقیه‌ش هم بهم برگرده. همین بابام از وقتی هفتاد ساله شده نماز می‌خونه و موقع روک و تخته به ائمه متوسل می‌شه و ذکرمی‌گه و تاس می‌ریزه و یک بار هم از قم بهم زنگ زد و گفت اومده زیارت و انشالله هروقت من بیام هم یک سفر می‌ریم مشهد.

 

بعد از نهار جلسه داریم و من روی غذا خوابم می‌گیره و از اوجم دور می‌شم. دور میز بیضوی بزرگی جمع می‌شیم و تعدادی اسلاید از افتتاح شعبه‌ی روسیه نشون می‌دن. وسط مغازه رو پله پیچ مرمر نباتی رنگ با جان پناه طلایی کارکردن و سقف رو بلند گرفتن و در کل طراحیش مکه‌یی و حاج خانومیه و ازین بابت خوشحال و سرافراز هم هستن. نگاه پوچی به همه چیز دارم و اکثر جلسات به نظرم غیرضروری و مسخره و وقت تلف کردن میان. ده دقیقه آخر رئیس اعظم و دار و دسته‌ش هم وارد می‌شن. پیرمرد مو سفید تر و فرزیه که انگار الان از حموم درومده باشه لپ‌هاش گل انداخته. کمی جوگیره و به دلایل نامعلومی دو بادیگارد رنگین پوست عضلانی دنبال خودش راه می‌ندازه و سر خیابون اداره کیوسک پلیس گذاشته و داخل هم انگار وارد خاک کره‌شمالی شده باشی تعدادی کچل بلوز شلوار سیاه که دست به سینه ایستادن و به در ورودی زل زدن و به وضوح توی جوراب‌شون اسلحه دارن کاشته. نمی‌دونم شاید هم زوال عقل و پارانوئید تو این سن طبیعی باشه و به زودی تانک و تک‌تیرانداز هم بیاره و دور خودش رو مین‌گذاری کنه.

 

ساعت هفت کارم تموم شد و تاکسی گرفتم که برم هتل. تاکسی‌های اوهایو منش و صفای روستایی دارن و پیاده می‌شن در رو برای مسافر باز و بسته می‌کنن و پشت سرت یک پیاله آب می‌ریزن و مثل نیویورک آدم رو با لگد و کتک از ماشین بیرون نمی‌ندازن. هر هفته همین راننده رو می‌فرستن دنبالم و صبح‌ها هم که از هتل تاکسی می‌گیرم باز همین یاروئه و به نظر می‌رسه در کل شهر همین یک نفر تاکسی داشته باشه. مرد مهاجر چغریه که موهای سرش رو تراشیده  و عینک خرمگسی سبز می‌زنه و خیلی حرافه و خوشامد می‌گه و با شربت و شیرینی و گروه سرود پذیرایی می‌کنه و از آثار باستانی و مناطق سیاحتی اوهایو می‌گه. انگار که با دیوار حرف می‌زنه هیچ واکنشی نمی‌دم و وانمود می‌کنم کر و لالم و البته زیاد هم از روی بدطینتی نیست و بیشتر حوصله حرف زدن ندارم و می‌خوام در سکوت از پنجره بیرون رو تماشاکنم و بلکه چرت کوتاهی بزنم. عوضش موقع پیاده شدن انعام درشتی بهش دادم که البته از جیب اداره می‌ره و سعی می کنم حسابی چرب بگیرم که سرمایه از کیسه‌ی اغنیا به سمت فقرا سرازیر شه.

 

وارد هتل شدم و زن جوانی که آرایشش روی صورت عرقیش ماسیده و دلمه بسته بود از پشت دخل اسمم رو پرسید و کارت اتاقم رو داد. چند پیرمرد گرسنه در لابی نشسته بودند و با ولع و شهوت خدمه‌ی چلاقی که لنگان لنگان میزها رو دستمال می کشید برانداز می‌کردن. حشر در فضای هتل‌ها موج می‌زنه و در رو که باز می‌کنی هرمش توی صورتت می‌خوره و احتمالا از بیکاری مسافران و تحریک‌آمیزی تخت‌های کینگ سایز و ملحفه‌های تمیز باشه. پنجره اتاقی که به عنوان «ویو دار» بهم انداختن رو به پارکینگ هتل باز می‌شه و ویوی ابدی اس-یو-وی‌های زمخت طوسی رو در کادر دارم. اثاثیه رو محتاط و سفید و خاکستری و ترکیبی از چوب و فلز کارکردن و چند تابلوی آبستره‌ی فریم نقره‌یی از دیوارها آویختن. بنیان طراحی هتل‌ها بر همین ایده استوارشده: محافظه‌کاری.

کمی روی تخت ولو شدم و روی تشک فنریش بازی بازی کردم و بالا و پائین رفتم و کمی هم به سقف خیره شدم و دو بار هم توی یخچال رو نگاه کردم و بعد بلند شدم رفتم بیرون که قدم بزنم. چنگی به دل نمی‌زد و پیاده‌روها خالی و متروکه بود و مغازه‌ها همه بسته بودن و خیابون هو هو می‌کرد و گویا دم غروب تموم شهر رو تعطیل می‌کنن. گاهی وسوسه می‌شم بیام اوهایو زندگی کنم و کمتر مالیات و اجاره خونه بدم ولی بعد به نظرم ترسناک می‌رسه و حس می‌کنم شاید از خلوتی شهر دچار جنون شم. البته حالا از شلوغی و امکانات نیویورک هم استفاده خاصی نمی‌کنم و فقط بعضی شب‌ها برنامه گالری‌ها و تاترها و کنسرت‌ها رو ورق می‌زنم و خودم رو می‌خارونم و بعد می‌خوابم. ولی آدمیزاد واقعا روانیه و شاید همین که بدونم دیگه بهشون دسترسی ندارم مثل گربه‌یی که توی پستو گیرافتاده وحشی شم و به درودیوار چنگ بندازم.

برگشتم هتل و شام رو توی اتاقم خوردم و یک لیوان هم شکاندم که ترکش‌هاش همه جا پخش شد و هربار که از تخت پایین میومدم مجبور بودم کفش‌هام رو پام کنم. کمی توی ساک دستیم دنبال نخ‌دندون گشتم که پیدا نشد. تقریبا هربار یک چیزهایی جامی‌ذارم و این بار نخ‌دندون و زیرشلواری نیوردم. شاید هم لغزش فرویدیه و از عمد زیرشلواری و نخ دندون نمیارم و فکرمی‌کنم برای یک شب صرفه نداره. این بار دندون پزشکم بعد از مته کاری آینه انداخت و حفره‌های دهشتناک عمیق دندونم رو نشونم داد و گفت می‌خوام بترسی که خوب مراقب دندون‌هات باشی. مردم پاک عقل‌شون رو از دست دادن و مراقبت از دندون خودمون رو هم می‌خوان با تهدید و ایجاد رعب و وحشت و قمه‌کشی و زورگیری به دست بیارن. واقعا هم در «ترسوندنم» پیروز و موفق بود و بعضی شب‌ها کابوس‌های دندونی می بینم و آسیاب ها شروع می‌کنن به خورد شدن توی دهنم و دومینویی میان جلو و دونه دونه می‌ریزن و با کف و خون از دهنم می پاشن بیرون.

ده و نیم تا یازده اینستاگرام و توییتر و چند وبسایت رو در تاریکی بالا پائین کردم و بعد ساعت رو گذاشتم روی زنگ و خوابیدم. خوابش بسیار عمیق و شیرین بود و نوک پاهام رو از لحاف بیرون گذاشتم که مثل ترموستات حرارت رو تنظیم می‌کرد و لحافش کتانی و سنشوال بود و آسایش مثل مه از دامنه‌ی کوه بالا اومد تا به قله رسید و سرمست و حیرانم کردم و روی گلبرگ لطیف گل ها شبنم نشسته بود و همون جا در دم غزل «ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما، جوشی بنه در شور ما تا  می شود انگور ما» رو سرودم.

Read Full Post »

مدتیه به رو نمیاریم موسوی رهنورد و کروبی تو حصرن و آخه این‌جوریم که نمی‌شه خمودگی و رخوت. از پاره سنگ منفعل‌تریم اگه یه کف دست قولی که روحانی داد رو ازش طلب نکنیم. برین جلوی آینه یه چک سرهنگی به خودتون بزنین و شونه‌هاتون رو دودستی بگیرین تکون بدین بیاین ببینم بابا جون. کار شاقیم قرار نیست صورت بگیره در همین حد که راجع بهش صحبت کنیم و بکوبیم روی رون‌مون بگیم عجب کفایت می‌کنه.

Read Full Post »

س.د عزیزم

بیشتر از نه ماهه که برات چیزی ننوشتم و راستش تا امشب هم قصد نداشتم بنویسم. از دلخوری خفیف بین‌مون که بگذریم، حس می‌کنم کمی از مرحله پرت افتادی و رشته‌هایی که به هم وصل‌مون می‌کردن پوسیدن. شاید ادعا کنی این منم که دارم از مرحله پرت می‎افتم که درین حالت هم ازت توقع داشتم کنار نکشی و همراهیم کنی.

امشب فیلم مستندی دیدم که یادت افتادم و دوست دارم حتما ببینیش و بعد راجع بهش صحبت کنیم، گرچه اگه تو ساکت بمونی و فقط گوش بدی من چی می‌گم هم کفایت می‌کنه. حدود بیست دقیقه زودتر رسیدم سینما و با یک آدم رودربایستی دار هم قرار داشتم و دقایق اضافه رو رفتم توی توالت سینما مخفی شدم و بعد که طرف زنگ زد که رسیده اومدم بیرون. از قایم شدنم توی توالت احساس خفت می‎کنم اما تجربه‎‎ی حقارت اذیتم نمی‎کنه و همینه که برنامه‎ئی برای تغییر رفتارم ندارم. راستی خوبه بدونی دیگه تاخیری هم نیستم و از اون طرف بوم افتادم و ماه‌هاست که هرجا می‌خوام برم به طرز آزاردهنده‎ئی زود می‏رسم.

فیلمه راجع به مارک لندیس بود. یارو سی سال کارش جعل آثار هنری بوده و پنجاه تا موزه رو گول زده و تا همین شش سال پیش هم دستش رو نشده بوده. می‌رفته به عنوان کلکسیونر تابلوهای قلابی که کشیده بوده رو به موزه‌ها اهدا می‌کرده و اون نادون‌هام می‌کوبیدن به دیوار و زیرش می‎نوشتن اثری از پیکاسو، اونوره دومیه، یا نمی‌دونم کمال‌الملک و اینم حال می‌کرده. خیلی کارش قشنگ بوده، ببین چقدر بهم فشار اورد که تصمیم گرفتم برات چند خط بنویسم. کارگردان ابله سعی کرده بود القا کنه که طرف براثر اختلال شخصیتی و اسکیزوفرنیا چنین کاری می‌کرده و من یادم افتاد یک بار با تو راجع به این حرف زدیم که عالی‌ترین درجه فعلی که می‎شه در این دنیا انجام داد اونیه که هدف بیرونی نداره و برای ایگوی خودمون می‌کنیم. مال وقتیه که هنوز از مرحله پرت نیفتاده بودی و می‎شد دو کلمه باهات حرف زد.

برگشتم که خونه لوبیاپلوی مفصلی درست کردم و در کنارش سالاد شیرازی هم ساختم و همه امکاناتی توی خونه فراهم بود ولی نمک تموم کرده بودم. می‌دونی که این‌جور وقت‌ها از هم‌خونه‌ئی‌هام دزدی می‌کنم اما هرچی توی وسایل‎شون گشتم نمک نداشتن. از تصور این‌که چندماه با آدم‌هایی که نمک طعام براشون مصرف نداره زندگی کردم ترسیدم. فکرکردن به این‌که همین خود تو هم معلوم نیست توی آشپزخونه‌ت چی داری و چی نداری باعث می‎شه راجع به ادامه‎ی نوشتن برای تو هم مردد بشم. تنها راه مصون موندن از وحشت اینه که توی قفسه‌های کسی رو نگاه نکنی.

س.د خوبم

بعضی حرف‌های قشنگ اون‌قدر توی مجله‌های زرد و استتوس‌های فیسبوکی تکرار شدن که پوچ و مفت به نظر می‎رسن و این قلب رنجور من رو به درد میاره. مثلا همین که تو همیشه می‌گفتی؛ باید خودت رو مجبور به انجام کارهایی که ازشون وحشت داری بکنی تا زندگی بصرفه. شاید اگه زیر گوش‌مون مکرر گفته نشده بود و مثل لولای در زنگ زده جیر جیر نمی‌کرد قدر و منزلتش رو می‌دونستیم. اگه بهم پول بدی یک موزه می‌خرم و آت و آشغال‌هاش رو می‌ریزم توی خیابون و یک مکعب سفید می‌ذارم وسطش و همین جمله رو به پنج زبان زنده دنیا روش می‌نویسم و از بالا یک شاخه نور طلایی می‌ندازم روش تا ازین گندابی که الان گرفتارش شده نجات پیدا کنه.

اگه پول نمی‎دی اقلا تا وقتی که خودم پول‌هام رو جمع کنم از تکرار این جمله بپرهیز و کار رو سخت‌تر نکن.

Read Full Post »

زنی با کالسکه‌ی آبی نفتی توی خیابون ایستاده بود و مستاصل به پلکان ورودی مترو نگاه می‌کرد. رفتم جلو گفتم اگه می‌خوای از پله‌ها بری پائین کمکت کنم. می‌خواست و از پیشنهادم استقبال کرد. اشتباه کردم که دو پله رفتم پائین و ته کالسکه رو گرفتم. عملا تموم وزنش افتاده بود روی من. هیچ‌وقت کالسکه‌ی بچه بلند نکرده بودم و تو خواب هم نمی‌دیدم این‌قدر سنگین باشه. ظاهرش رو می‌بینی فکر می‌کنی چهار تا تیر پلاستیکیه، ولی انگار توش مغزی چدنی داشته باشه. بچه هم توی کالسکه بود و نمی‌شد کج و کوله و شل و ول کار کرد. باید کالسکه رو تو هوا صاف نگه می‌داشتیم که بچهه پرت نشه بیرون. نمی‌فهمیدم فشار فیزیکی بیشتر داره اذیتم می‌کنه یا فشار روانی. یه طبقه که رفتیم پائین من به حالت فرار زنه رو ترک کردم. همین‌جوری که داشت تشکر می‌کرد چند قدم عقب عقب برداشتم و بعد پشتم رو کردم دوئیدم رفتم. آخه قطار یه طبقه پائین‌تر پهلو می‌گرفت و من دیگه واقعا نمی‌کشیدم. از دور دیدم که زنه چند دقیقه‌ئی منتظر ایستاد و بعد یکی دیگه رو به دام انداخت که سر کالسکه رو براش بگیره برن پائین. منم دو تا واگن اون‌طرف‌تر سوار شدم که باهم چشم تو چشم نشیم. حالا در حد بضائتم کمکش کرده بودم، ولی آخرش رو نشد خوب جمع کنم. نمی‌دونم چرا آخرین تصویر هر ماجرایی زننده‌ست. مثلا آخر خواب بالش تفیه و بازدم متعفن و پلک متورم. چرا تصویر آدمی که شب می‌ره زیر پتو با اونی که صبح از زیر پتو بیرون میاد این‌قدر متفاوته؛ چی به سرمون میاد تو اون شش هفت ساعت.

پریشب با م رفتم خونه‌ی یکی از دوستای دبیرستانش. همه هم‌دیگه رو از ده سال پیش می‌شناختن و غریبه‌شون من بودم. مجبور شدم حرف‌های پراکنده و بی‌ربطی بزنم. مثلا با بغل دستیم راجع به جنگ ستارگان حرف زدم و با یکی که اون سر میز نشسته بود راجع به چای تایلندی. در عین حال که دوست دارم خبره به نظر برسم نمی‌دونم چی باعث می‌شه گاهی خودم رو به کودنی بزنم و لذت هم ببرم. جوری وانمود کردم که هیچی از چایی‌ها و عمل‌ اوردن‌شون سردرنمیارم. هرچی دختره می‌خواست آدرس بده می‌گفتم نمی‌دونم. آخرش رفت پاکت چایی خشک و قوری و فیلترش رو از توی قفسه‌ها اورد نشونم داد.

بعد کارت بازی کردیم و من دور اول مثل تراکتور از روی همه‌شون رد شدم و با قاطعیت بردم. دور دوم امتیازام تعریفی نداشت و یهو دچار اون حالت‌هایی شدم که همه‌چی بی‌مفهوم به نظر می‌رسه. هی گل به خودی زدم که بیشتر سقوط کنم. ته جدول بودن با نفر اول بودن اون‌قدری فرق نداره. دنیا از خوب، بد و معمولی تشکیل نشده. ماجرا ساده‌تره. فقط دو حالت داریم؛ اکستریم و معمولی.

قبل از نیمه شب باید برمی‌گشتم خونه چون بعدش ممکنه برنامه‌ی قطارها عوض بشه. البته مطمئن نیستم و فقط حدس می‌زنم. می‌شد برم رو سایت مترو و اطلاعات دقیق بگیرم ولی حس کردم صرفه نداره این‌قدر پیچیده‌ش کنم. ازین که همه چیز رو گوگل کنم خسته شدم. نزدیک خونه رفتم تو یکی ازین سوپرمارکت‌های شبانه‌روزی. یکی از فروشنده‌ها که روپوش سفید تنش بود گاهی با استرس میومد بین قفسه‌ها سرک می‌کشد و می‌رفت. نگران بود یکی ازون شیشه‌های زیتون شوری که جلوشون ایستاده بودم رو بدزدم. مارک تواین می‌گه اگه دزدیدن چیزی رو تغییر می‌داد نمی‌ذاشتند که بدزدید.

خوبیش اینه که هیچ‌کس توی مغازه نبود و با خیال راحت ایستادم جلوی قفسه‌ی سرکه‌ها و دونه دونه برچسب‌ها رو خوندم و محصولات مختلف رو مقایسه کردم. روزها پیرزن‌ها و پیرمردها به این سوپر حمله می‌کنن و قدرت مانور آدم رو می‌گیرن. بعضی‌هاشون ویلچرسوارن و بعضی‌های دیگه کپسول اکسیژن روی زمین دنبال خودشون می‌کشن و به جرم این‌که تو هنوز از پا و ریه‌هات سرویس می‌گیری بهت راه نمی‌دن.

یه مدل سرکه سیب ته قفسه‌ها پیدا کردم که مثل سرکه‌های خونگی بود. تهش لرد بسته بود و رنگش کمی کدر بود. ازین سرکه تصفیه‌ئی‌ کثافت‌ها که مثل اسید می‌مونن و تو دبه سه لیتری تحت نام تجاری وردا به فروش می‌رسن نبود. البته همکارانم از پشت صحنه اشاره می‌کنن تو این بیست سی سالی که من ایران نبودم وردا رفته اخلاقش رو خوب کرده و الان سرکه‌های مرغوب‌تر تو بطری‌های مینیاتوری هم می‌زنه.

به هرحال اگه دهانه‌ی این بطری که پیدا کردم کپک قطور خاکستری رنگی بسته بود می‌تونستم قسم بخورم عین سرکه‌ئیه که تو خونه‌ی مادربزرگم دیدم. یه سرکه بالزامیک و یه شیشه سرکه‌ی شراب قرمز هم خریدم. نمی‌دونم چی شد که سرکه این‌جوری خودش رو تو قلبم جا کرد. یه مدت به همه چی فلفل سیاه می‌زدم حالا روی همه چی سرکه می‌پاشم. تو خونه یه ته بطری از همه‌شون دارم ولی از اضطراب بی‌سرکه‌ئی هی می‌رم می‌خرم دپو می‌کنم. شاید مریضی باشه ولی گاهی کمی سرکه می‌ریزم تو استکان و سکر می‌نوشم. حالا چند وقت پیش تو یه مغازه‌ی دیگه یه پک چهارتایی از سرکه‌های مختلف دیدم؛ قشنگ تو تنگ‌های شکیل ریخته و درش رو با چوب پنبه بسته بود و کل مجموعه یه حالت کادوئی داشت. این رو که دیدم کمی خیالم راحت شد. یعنی بقیه هم برای سرکه احترام قائلن و حتا ممکنه به هم سرکه هدیه بدن.

ازین سرکه‌هایی که تو یکی دو سال اخیر باهاشون آشنا شدم سرکه شری از همه گواراتر بوده و سرکه سیاه چینی از همه حقیرتر. اولی خیلی طبیعی و به اندازه ترشه و دومی زیادی قویه. هنوز مطمئن نیستم ولی احتمالا یه دیوان شعر هم راجع به سرکه‌ها منتشر کنم. اگه اطلاعاتی دارین برام اس‌ام‌اس بزنین.

Read Full Post »

رفیقم رفت خارجه. آدم چه چیز می‌تونه بخره برای کسی که زندگیش را -تا سقف سی کیلو- چپانده توی چمدان تا بزنه به جعده. چیز بایس کوچک و سبک باشه و مشمول ِ زیره به کرمان هم نشه. این بود که کمربند قلابی لوئی‌ویتون خریدم برایش. فکر کردم تنها چیزیه که در خارج گیر نمی‌آد و صرف داره آدم از ایران بار بزنه ببره اون‌ور. فایده‌ش هم اینه که ملت فکر می‌کنن پدر ِ آدم ِ چشم‌سیاه ِ خاورمیانه‌ای توی پاسیوی منزلش یه دهنه چاه نفت داره. به هر حال بهتر از اینه که فکر کنن پدر آدم توی پاسیو حلب ِ روغن نباتی و برنج تعاونی انباشت می‌کنه، برای مبادا. برای جنگ. برای قحطی.

بعد رفیقم در آستانه‌ی رفتن گفت که مثل سگ پشیمونه و گه خورده و دلش می‌خواد بمونه. اما نمی‌شه که. با فامیل و قوم و خویش خدافظی کرده و ازشون کادو و سرراهی گرفته. پول داده و بلیط و چمدون و کوله‌پشتی خریده‌. اگه دم ِ رفتن دبه در بیاره ملت فکر می‌کنن مریضه و دیوانه‌.

این بود که من محض تسکین بهش گفتم ازین‌که نرفتم -بخونید نتونستم برم- مثل سگ پشیمونم و گه خوردم و دلم می‌خواد برم.

مودبانه‌ی همین عبارت رو چندوخ پیش برای زنی که خارجه زندگی می‌کرد گفتم. مشمئز شد. خوشش نیومد. گفت آخه چتونه تو ایران. به این خوبی. هرکاری بخواین می‌کنین که. همه دوس‌پسر دارن. قد عروس آرایش می‌کنن می‌آن تو خیابون. حالا یه سری قوانین خاص خودشو هم داره. که همه‌ی دنیا همینه. هرجا بری قانون هست بلاخره. می‌باس احترام گذاشت.

بعد حس کرد ممکنه من تکه‌ی قدعروس‌آرایش‌کردن رو به خودم گرفته باشم و افسرده شم. شرمنده شد و پت‌ پت کرد. مادامی که قد‌عروس‌آرایش‌کردن فحش نیست، به نظر ِ من. چون نه آرایش کردن فحشه و نه عروس شدن، بازم به نظر من.

مثل اینه که بگیم قدِ پلنگ آلاپلنگی هستی. این که نشد فحش آخه.

منتها بانوانی که آرایش نمی‌کنن ازین عبارت برای تحقیر آرایش‌بکن‌ها استفاده می‌کنن. غافل ازین‌که هیچ هم تحقیرآمیز نیست. و مگه چیه. و اگه باکی بود که نمی‌کردیم خوب. و ما گر ز سر بریده می‌ترسیدیم در مجلس عاشقان نمی‌رقصیدیم.

جهان‌بینی‌ها متفاوته. تو مال ِ من گفته شده که آدم نباس دریغ کنه از اصلاح ِ ریختش. وختی می‌تونی با ماله‌کشی آبرومند شی و مجلسی، چرا به مژه‌ی کچل و زیرچشم ِ گودرفته و لب ِ کبود قناعت کنی. چه کاریه.

راجع به هنرهفتم متفق‌القولیم که سینماست. بر سر هنر هشتم هنوز وحدت حاصل نشده. برخی می‌گند که دوبله است. یا انیمیشن. یا بازی‌های کامپیوتری. یا بازاریابی و روابط‌عمومی و تبلیغات، حتا. من ازین تریبون گریم را هم توی لیست می‌چپانم. و برای آرایش که زیرمجموعه‌ی گریم است امتیاز جمع می‌کنم.

بعضی نظریات تجربی ِ ناتورالیستی ِ مامانمینائی می‌دهند: طبیعت زیباست، پس صورت هم طبیعی‌اش زیباست.

من گزاره‌ی اول رو به صورت مطلق قبول ندارم. چون مثال نقض دارم براش. شما هم دارید. به سلیقه‌ی خودتون یه چیز طبیعی بی‌ریخت رو به عنوان مثال نقض تجسم کنید. کار تمام است. با برهان خلف نظریه‌ی بالا را مضمحل کرده‌اید.

از اون‌طرف تکنولوژی هم یه وختایی زیباست. مثلا: جرثقیل زیباست و دمب ِ شکیل دراز نارنجی بی‌نظیری داره.

تازه می‌شه تکنولوژی رو به صورت رقابتی با طبیعت مقایسه کرد. قضاوت کنید: درخت ِ عرعر زیباترست یا آسانسور ِ پانورامیک. بوته‌ی چغندر زیباترست یا پاترول دودرب ِ نقره‌ای مشکی. گل ِ گلایل زیباترست یا پنکه سقفی. (با همین روش به سادگی می‌توان تا زیرسوال بردن وجود خدا –به عنوان کسی یا چیزی که طبیعت را اختراع کرده و رودستش نیست- پیش رفت)

من دماغ ِ عملی رو -در صورتی که نوکش تیز یا بسیار سربالا نباشه- به دماغ ِ خرطومی ترجیح می‌دهم، به هر حال. و بوتاکس را به چین‌وچروک. و لیزر ِ پشم‌سوزان را به سبیل‌هایم.

البته در کل لا اکراه ‌فی ‌الدین. و فی باقی ِ چیزها. و لا یسخر قوما من قوم. هرکی هرجور راحته. و اصلا به ما چه.

Read Full Post »

الگوی اولیه من در زندگی برای رانندگی، بازی «نید فور اسپید» بود. البته که منم مثل اکثر دختربچه‌ها تمایلاتم بیشتر سمت عروسک‌بازی و خاله‌بازی و شستن کان عروسک‌ها بود تا ماشین‌بازی. اما برخورداری از داداش بزرگ‌تر در منزل شرایط رو قدری متفاوت می‌کرد. من به عنوان طفل کوچک منزل غالبا تحت تاثیر داداشم بودم و از روی دستش کپی می‌زدم. این‌جوریه که در نوجوانی «دووم» بازی می‌کردم و نیدفوراسپید.

می‌خوام بگم نیدفوراسپید در جهان‌بینی من نسبت به رانندگی ریشه دوانده. و من پتانسیلش رو دارم که در فضا و شرایط مساعد فاز نیدفوراسپید بردارم و فکر کنم پشت مونیتور کامپیوتر نشستم و نه پشت رل.

همینه که یه وقتایی در سطح خودم -سطح یه آدم متوسط محافظه‌کار جون‌دوست- بی‌کله می‌رانم و عوضی.

امروز یکی از همون وقت‌ها بود. شش صبح و اتوبان یادگار –شمال به جنوب- و شیب ِ موافق و منگی و خلسه ناشی از بی‌خوابی و البته موزیک خوب. مثل اسب می‌تازوندم و تو حال خودم بودم. مخصوصا موزیکش یه ضرباهنگی داشت که موجب بی‌عقلی و یلخی‌گری بیش‌ از پیش می‌شد. می‌دونین من سال‌هاست که عمدتا به سلیقه خودم –و حداکثر دو سه نفر از نزدیکانم- موزیک گوش دادم. یعنی تو یه قوطی نشسته بودم و هیچ حالیم نبود اون بیرون چه انتخاب‌هایی هست. بعد زد و مادرم از پشت چراغ قرمز از یه یارویی دو تا سی‌دی مملو از موزیک خرید. مجموعه‌‌ی نفیسی از شیش‌وهشت و خالتور و الکترونیک‌های ایران موزیکی و میکس‌های دی‌جی مجتبی و دی‌جی مرتضی. حالا مدت‌هاست که به سلیقه‌ی یاروی سی‌دی‌فروش پشت‌ چراغ‌قرمز و دارودستش موزیک گوش می‌دم و متوجهم که چطور از ملال سابق و منجلابی که تا خرخره درش فرو رفته بودم نجات پیدا کردم.

این‌جوری بود که هیجان‌زده و لایعقل چهارزانو نشسته بودم روی پدال گاز و بلند نمی‌شدم. معدود اتوموبیل‌های موجود در اتوبان بوق و چراغ حواله‌ام می‌دادند و  کنار می‌کشیدند.

من خشنود از زدن رکورد سرعت ِ خودم فکر می‌کردم دارم می‌رم مرحله بعد.

بعدش اتفاق تاثیرگذاری افتاد. خیر، تصادف نکردم و نمردم. اتوموبیلی که جلوم بود و در آینه رفتارم رو رصد می‌کرد، مادامی که راه رو برام باز می‌کرد دستش رو از پنجره بیرون داد و علامت داد بهم. خیر رفیق، فاک‌ساین هم نداد. یه جور ملایمی مثل بال‌زدن ساعدش رو چندبار از آرنج موج داد و تو هوا بالا و پائین برد. ترجمه‌اش‌‌ از زبان بدن به کلام چیزی تو مایه‌های «آروم باش، آرووم» می‌شه. البته ممکنه یکی هم برای آدم «هُش» بکشه و بخواد همین مطلب رو برسونه. منتها این یاروهه خیلی ظریف و بدیع و دوستانه پیامش رو مخابره کرد.

من یهو از پشت مانیتور ِ نیدفوراسپید پرت شدم پشت رل. انگاری آب بریزی رو آتیش. در کسری از ثانیه برگشتم تو جلد ِ آدم متوسط محافظه‌کار جون‌دوست ِ معقول که می‌ندازه تو لاین وسط و با سرعت مطمئنه می‌رونه.

متوجهین؟ مادامی که بوق و چراغ‌ ده‌ها اتوموبیل افاقه نکرده بود، بال زدن این یاروهه به خوبی توجیهم کرد. به خودم نهیب زدم که: «چته عموجون. چرا هم‌چین می‌کنی آخه»

و این اولین باری نبود که می‌دیدم ارتباطات انسانی میاد وسط معرکه تا ارتباطات ماشینی رو از بن‌بست در بیاره. نمونه‌ی فراوونش ماشینیه که می‌خواد بپیچه و راهنما زدن کارش رو راه نمی‌ندازه. بعد رانندهه دستش رو از پنجره می‌ده بیرون و بال می‌زنه. و لابد قبول دارید که برای راه گرفتن بال زدنه بسیار موثرتر میفته تا راهنمائه.

من از طراحی‌صنعتی و طراحی قطعات و بدنه ماشین و حواشیش چیزی بلد نیستم. اما به عنوان یه مصرف کننده می‌تونم بگم که گاه به طرز محسوسی حس می‌کنم با بوق و چراغ – به عنوان ابزارهای ارتباطی دردست راننده- کارم راه نمیفته و چیزی بالاتر ازین لازمم می‌شه. انگاری یه چیزی این وسط کمه برای ارتباط دادن اتوموبیل‌ها به هم. به نظرم یکی می‌باس بیاد عوض وررفتن به آپشن‌های جورواجور و دنگ‌وفنگ‌ و خدمات جانبی، روی این شاخه کار کنه. این گاف و فضای خالی و سولاخی که تو طراحی اتوموبیل هست رو پر کنه. یه کم معادلات و روابط و تناسبات انسانی رو وارد سیستم اتوموبیل بکنه.

جواب می‌گیره. به ولله که جواب می‌گیره.

پ.ن: هنوز چهارصدوبیست‌وهفت نفرتان فید جدید رو جایگزین قدیمیه نکردین که. دل بدید. جدیده اینه http://feeds.feedburner.com/derazleng

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: