Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘هیهات’ Category

ساعت ده می‌رسم اوهایو و ده و نیم سرکارم و پرهیز از کافئین رو هم شکستم و یک لیوان شیرچای درست کردم که جرعه جرعه می‌نوشم و گلوم موقع فرو دادن صدای عجیبی مثل گرداب می‌ده. هفته‌ها پیش سرمای مختصری خوردم و انگار هربار که سفر می‌کنم علائمش برمی‌گرده و شاید هم زکام نیست و به همکارهام حساسیت دارم. صدام خروسی می‌شه و دماغم می‌گیره و هرچی فین می‌کنم راه نفس باز نمی‌شه. از خارج فقط همین فین کردن در ملع عام  رو یاد گرفتم و ول کن نیستم و شور رو از مزه بردم وهمکارهام گوش‌هاشون رو گرفتن و افتادن کف زمین و ضجه می‌زنن. اسم اکثرشون رو بلد نیستم و با اینکه سه ماه گذشته یاد نگرفتم و ازون بدتر مثل مادربزرگم پس و پیش صداشون می‌کنم و مهناز رو نسرین و عباس رو فرزین صدا می‌زنم.

برای نهار به غذاخوری بزرگ طبقه همکف رفتم. سالاد بار رو جزیره‌یی وسط مجلس کارکردن و دور تا دورش ایستگاه‌های پخت همبرگر و ساندویچ و غذاهای مکزیکی و آسیایی زدن. صف همبر از همه طولانی‌تره و خوب چلوکباب آمریکایی‌هاست و خیلی دوستش دارن و در عروسی و عزا مصرف می‌کنن. کیفیت غذا پائینه و ده دقیقه‌یی ناامیدانه دور سالاد بار و واحدهای پخت غذای گرم طواف می‌کنم و نمی‌تونم تصمیم بگیرم بین آشغال و آشغال‌تر کدوم رو بردارم. بقیه  کارمندها هم مستاصل و بشقاب به دست خوراک‌ها رو معاینه می‌کنن و کف‌گیر رو با بی‌میلی می‌زنن زیر پوره سیب‌زمینی و وسطش پشیمون می‌شن و می‌زنن زیر خوک کبابی و بازم پشیمون می‌شن و خوب که همه چی رو به هم مالیدن و ماساژدادن یک ساندویچ تخم‌مرغ از توی یخچال برمی‌دارن و پکر و گرفته می‌رن به سمت صندوق. نمی‌دونم شاید هم مشکل از خود غذا نیست و ارزونی مشکوکش آدم رو دل‌زده می‌کنه. نور سالن هم نامناسب و آبی رنگه و کاهوها هرچی هم تازه و ترد زیر اون لامپ مهتابی‌های صنعتی کثافت و سمی به نظر می‌رسن. هربار از کنار دیس خوک کبابی که چربی زردرنگ مایعی به ظرف استیل پس داده رد می‌شم چندشم می‌شه و دوست دارم پتو بندازم روش که نبینم. از تربیت مذهبی همین خوک‌ستیزی برام باقی مونده و مومنانه به مغزم فرورفته و کنده نمی‌شه. خوکیجات رو فقط تو رودربایستی می‌خورم و واقعا بهم فشارروانی میاره و بیکن و دنده و فیله‌ی خوک زیر دندونم تبدیل به کلوخ و زهرمار و خار مغیلان می‌شه و گلو رو جر می‌ده می‌ره پائین. نمی‌دونم، بعید نیست یک روزی بقیه‌ش هم بهم برگرده. همین بابام از وقتی هفتاد ساله شده نماز می‌خونه و موقع روک و تخته به ائمه متوسل می‌شه و ذکرمی‌گه و تاس می‌ریزه و یک بار هم از قم بهم زنگ زد و گفت اومده زیارت و انشالله هروقت من بیام هم یک سفر می‌ریم مشهد.

 

بعد از نهار جلسه داریم و من روی غذا خوابم می‌گیره و از اوجم دور می‌شم. دور میز بیضوی بزرگی جمع می‌شیم و تعدادی اسلاید از افتتاح شعبه‌ی روسیه نشون می‌دن. وسط مغازه رو پله پیچ مرمر نباتی رنگ با جان پناه طلایی کارکردن و سقف رو بلند گرفتن و در کل طراحیش مکه‌یی و حاج خانومیه و ازین بابت خوشحال و سرافراز هم هستن. نگاه پوچی به همه چیز دارم و اکثر جلسات به نظرم غیرضروری و مسخره و وقت تلف کردن میان. ده دقیقه آخر رئیس اعظم و دار و دسته‌ش هم وارد می‌شن. پیرمرد مو سفید تر و فرزیه که انگار الان از حموم درومده باشه لپ‌هاش گل انداخته. کمی جوگیره و به دلایل نامعلومی دو بادیگارد رنگین پوست عضلانی دنبال خودش راه می‌ندازه و سر خیابون اداره کیوسک پلیس گذاشته و داخل هم انگار وارد خاک کره‌شمالی شده باشی تعدادی کچل بلوز شلوار سیاه که دست به سینه ایستادن و به در ورودی زل زدن و به وضوح توی جوراب‌شون اسلحه دارن کاشته. نمی‌دونم شاید هم زوال عقل و پارانوئید تو این سن طبیعی باشه و به زودی تانک و تک‌تیرانداز هم بیاره و دور خودش رو مین‌گذاری کنه.

 

ساعت هفت کارم تموم شد و تاکسی گرفتم که برم هتل. تاکسی‌های اوهایو منش و صفای روستایی دارن و پیاده می‌شن در رو برای مسافر باز و بسته می‌کنن و پشت سرت یک پیاله آب می‌ریزن و مثل نیویورک آدم رو با لگد و کتک از ماشین بیرون نمی‌ندازن. هر هفته همین راننده رو می‌فرستن دنبالم و صبح‌ها هم که از هتل تاکسی می‌گیرم باز همین یاروئه و به نظر می‌رسه در کل شهر همین یک نفر تاکسی داشته باشه. مرد مهاجر چغریه که موهای سرش رو تراشیده  و عینک خرمگسی سبز می‌زنه و خیلی حرافه و خوشامد می‌گه و با شربت و شیرینی و گروه سرود پذیرایی می‌کنه و از آثار باستانی و مناطق سیاحتی اوهایو می‌گه. انگار که با دیوار حرف می‌زنه هیچ واکنشی نمی‌دم و وانمود می‌کنم کر و لالم و البته زیاد هم از روی بدطینتی نیست و بیشتر حوصله حرف زدن ندارم و می‌خوام در سکوت از پنجره بیرون رو تماشاکنم و بلکه چرت کوتاهی بزنم. عوضش موقع پیاده شدن انعام درشتی بهش دادم که البته از جیب اداره می‌ره و سعی می کنم حسابی چرب بگیرم که سرمایه از کیسه‌ی اغنیا به سمت فقرا سرازیر شه.

 

وارد هتل شدم و زن جوانی که آرایشش روی صورت عرقیش ماسیده و دلمه بسته بود از پشت دخل اسمم رو پرسید و کارت اتاقم رو داد. چند پیرمرد گرسنه در لابی نشسته بودند و با ولع و شهوت خدمه‌ی چلاقی که لنگان لنگان میزها رو دستمال می کشید برانداز می‌کردن. حشر در فضای هتل‌ها موج می‌زنه و در رو که باز می‌کنی هرمش توی صورتت می‌خوره و احتمالا از بیکاری مسافران و تحریک‌آمیزی تخت‌های کینگ سایز و ملحفه‌های تمیز باشه. پنجره اتاقی که به عنوان «ویو دار» بهم انداختن رو به پارکینگ هتل باز می‌شه و ویوی ابدی اس-یو-وی‌های زمخت طوسی رو در کادر دارم. اثاثیه رو محتاط و سفید و خاکستری و ترکیبی از چوب و فلز کارکردن و چند تابلوی آبستره‌ی فریم نقره‌یی از دیوارها آویختن. بنیان طراحی هتل‌ها بر همین ایده استوارشده: محافظه‌کاری.

کمی روی تخت ولو شدم و روی تشک فنریش بازی بازی کردم و بالا و پائین رفتم و کمی هم به سقف خیره شدم و دو بار هم توی یخچال رو نگاه کردم و بعد بلند شدم رفتم بیرون که قدم بزنم. چنگی به دل نمی‌زد و پیاده‌روها خالی و متروکه بود و مغازه‌ها همه بسته بودن و خیابون هو هو می‌کرد و گویا دم غروب تموم شهر رو تعطیل می‌کنن. گاهی وسوسه می‌شم بیام اوهایو زندگی کنم و کمتر مالیات و اجاره خونه بدم ولی بعد به نظرم ترسناک می‌رسه و حس می‌کنم شاید از خلوتی شهر دچار جنون شم. البته حالا از شلوغی و امکانات نیویورک هم استفاده خاصی نمی‌کنم و فقط بعضی شب‌ها برنامه گالری‌ها و تاترها و کنسرت‌ها رو ورق می‌زنم و خودم رو می‌خارونم و بعد می‌خوابم. ولی آدمیزاد واقعا روانیه و شاید همین که بدونم دیگه بهشون دسترسی ندارم مثل گربه‌یی که توی پستو گیرافتاده وحشی شم و به درودیوار چنگ بندازم.

برگشتم هتل و شام رو توی اتاقم خوردم و یک لیوان هم شکاندم که ترکش‌هاش همه جا پخش شد و هربار که از تخت پایین میومدم مجبور بودم کفش‌هام رو پام کنم. کمی توی ساک دستیم دنبال نخ‌دندون گشتم که پیدا نشد. تقریبا هربار یک چیزهایی جامی‌ذارم و این بار نخ‌دندون و زیرشلواری نیوردم. شاید هم لغزش فرویدیه و از عمد زیرشلواری و نخ دندون نمیارم و فکرمی‌کنم برای یک شب صرفه نداره. این بار دندون پزشکم بعد از مته کاری آینه انداخت و حفره‌های دهشتناک عمیق دندونم رو نشونم داد و گفت می‌خوام بترسی که خوب مراقب دندون‌هات باشی. مردم پاک عقل‌شون رو از دست دادن و مراقبت از دندون خودمون رو هم می‌خوان با تهدید و ایجاد رعب و وحشت و قمه‌کشی و زورگیری به دست بیارن. واقعا هم در «ترسوندنم» پیروز و موفق بود و بعضی شب‌ها کابوس‌های دندونی می بینم و آسیاب ها شروع می‌کنن به خورد شدن توی دهنم و دومینویی میان جلو و دونه دونه می‌ریزن و با کف و خون از دهنم می پاشن بیرون.

ده و نیم تا یازده اینستاگرام و توییتر و چند وبسایت رو در تاریکی بالا پائین کردم و بعد ساعت رو گذاشتم روی زنگ و خوابیدم. خوابش بسیار عمیق و شیرین بود و نوک پاهام رو از لحاف بیرون گذاشتم که مثل ترموستات حرارت رو تنظیم می‌کرد و لحافش کتانی و سنشوال بود و آسایش مثل مه از دامنه‌ی کوه بالا اومد تا به قله رسید و سرمست و حیرانم کردم و روی گلبرگ لطیف گل ها شبنم نشسته بود و همون جا در دم غزل «ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما، جوشی بنه در شور ما تا  می شود انگور ما» رو سرودم.

Read Full Post »

مدتیه به رو نمیاریم موسوی رهنورد و کروبی تو حصرن و آخه این‌جوریم که نمی‌شه خمودگی و رخوت. از پاره سنگ منفعل‌تریم اگه یه کف دست قولی که روحانی داد رو ازش طلب نکنیم. برین جلوی آینه یه چک سرهنگی به خودتون بزنین و شونه‌هاتون رو دودستی بگیرین تکون بدین بیاین ببینم بابا جون. کار شاقیم قرار نیست صورت بگیره در همین حد که راجع بهش صحبت کنیم و بکوبیم روی رون‌مون بگیم عجب کفایت می‌کنه.

Read Full Post »

عصر که رفتیم برای ساختن شام پیاز و جعفری بخریم سبدهای خرید سوپرمارکت سرخیابون تموم شده بود و سوزن می‌نداختی زمین نمی‌افتاد و مردم خوراکی‌ها رو توی بغل‌شون گرفته و در صف طولانی صندوق که مثل مار دورتادور مغاز چرخیده و به دم در می‌رسید ایستاده بودن.

خطوط صورت میم که تا اون لحظه عادی بود از دیدن توده‌ی مردم که با جوع پنیر و مرغ و کنسرو می‌خریدن متلاطم شد و روی موج جمعیت شنا کرد سمت یخچال و ده دقیقه بعد با یک تپه گوشت برگشت و با لبخندی فاتحانه گفت آخرین بسته‌ دنده خوک رو به چنگ اورده. فکرکنم همون‌جا بود یا شاید هم کمی بعدتر توی صف تمام نشدنی صندوق که بحث‌مون شد و بهش گفتم بیخود جوگیر شدین و مصیبت ندیده و جون دوستین ولی میم زیاد دم به تله نمی‌داد و گاهی تاییدم می‌کرد و اینه که بحث جوری که بتونم عقده‌هام رو خالی کنم داغ نشد.

برگشتنه در تاریکی قدم می‌زدیم سمت خونه و برف مثل آرد الک می‌شد روی سرمون و زیر پا خرت خرت صدا می‌کرد که میم گفت بیا یه سری هم به بقالی روبه‌روی خونه بزنیم و البته منتظر جواب من نشد و سرش رو انداخت پائین رفت. فروشنده و زنش پشت دخل نشسته بودن تلویزیون می‌دیدن و مغازه مثل همیشه خلوت بود و مشتری نداشت. این‌ها خیلی خبیث و گرون جونن و در حالت عادی ازشون خرید نمی‌کنیم ولی نون این رو می‌خورن که تا دیروقت بازن و یک وقت‌هایی نیمه‌ شب که از ویار بادوم شور یا شکلات تخته‌ئی زمین رو گاز می‌زنیم و همه جا بسته‌س مجبوریم بیایم سراغ‌شون.

میم کیسه‌های خرید رو زمین گذاشت و از قفسه‌ها سان دید و محتویات یخچال رو بازرسی کرد و ایستاد روبه‌روی دخل به خوش و بش با فروشنده. سی‌‍وچند ساله می‌زد و سبیل مسواکی گذاشته بود و درحالی که چشم‌هاش برق می‌زد تعریف کرد که امشب خونه نمی‌ره و توی مغازه می‌خوابه که صبح علی‌الطلوع بتونه مغازه رو باز کنه. به این‌جا که رسید میم بهم توضیح داد: «حالا رو نبین، فردا که شهر تعطیل و زیر برف دفن بشه مردم یورش میارن قفسه‌های آقا رو خالی می‌کنن»، بعد باز سرش رو چرخوند سمت فروشنده و گفت: «اگه سردتونه من از خونه براتون پتو بیارم» و با انگشت به ردیف ساختمون‌های خاکستری رنگ اون دست خیابون اشاره کرد و ادامه داد: «همین‌جا می‌شینیم».

خیلی از حرف زدن با آدم‌های رندوم لذت می‌بره و توی کوچه و خیابون سر صحبت رو با مردم باز می‌کنه ولی من توان و اشتیاقش رو ندارم و از مکالمه بیرون می‌مونم و هرچی بحث گل می‌ندازه کارم سخت‌تر می‌شه و دیگه راهی برای ورود به حلقه‌شون پیدا نمی‌کنم و نامرئی می‎شم و البته گاهی میم سخاوتمندانه میکروفون رو می‌گیره سمتم و سوالی می‌پرسه که به حرف بیام ولی اون‌قدر در خودم فرو رفتم که راه برگشت سنگلاخی مه‌گرفته‎ست در کوهی دوردست.

برگشتیم خونه شام درست کردیم و بعد از بی‌کاری موهای میم که بلند و ناجور شده بود رو کوتاه کردم. موهاش مثل کرک جوجه نازک و نرم و در مرکز سر کم پشته و پوست صورتی رنگ جمجه‌ی درشتش زیر تارهای زیتونی رنگ دیده می‎شه. اول با ماشین دور گردن رو تراشیدم و بعد لایه به لایه قیچی کردم تا رسیدم جلوی سر و اون‌جا پیچیده شده و نمی‌دونستم چطور کار رو ببندم و یک ردیف چتری بالای پیشونیش درآوردم. نمی‎شد گفت خراب کردم ولی مدلش کمی شبیه مجیددوکله‌ی سوته دلان شد.

از روی چهارپایه بلند شد رفت سمت آینه حمام تا خودش رو تماشا کنه و من از دور موهاش رو نگاه کردم که حالا رد ناشیانه قیچیم هم به خوبی روش دیده می‎شد و انگار یک گله حیوان وحشی روی برف راه رفته باشن سطح سرش ناهموار شده بود. از نزدیک همه چیز خیلی بهتر بود و حالا هرچی بیشتر توی پرسپکتیو می‌رفت عیب‌هاش معلوم می‌شد. به خودم دشنام دادم که بیخود کارهای داوطلبانه می‌کنم و بلند می‌شم سینی چای و طبق خرما رو دور می‌چرخونم و زیر جسد همسایه رو می‌گیرم و لاالاه‌الالله می‌گم و کمک می‌کنم چالش کنن توی گور و یک لحظه هم تردید نمی‌کنم که به من ربطی نداره.

میم چندثانیه در سکوت روبه‌روی آینه ایستاد و بعد با صدای عمیق و بلندش که از هیجان بلندتر از همیشه شده بود داد کشید که خیلی راضیه. چندبار دیگه رفت و برگشتی در بقیه آینه‌های خانه هم خودش رو تماشا کرد و اواخر دیگه دامن از دست داده بود و پنجه می‌برد لای موهاش، روی اجزای صورتش دقیق می‌شد و مسحورانه تکرار می‌کرد که هیأتش بی‌نظیره. خوبی چیدن موی خودشیفته‌ها اینه که خراب هم که بکنی تصویر باشکوه‌شون پیش خودشون مخدوش نمی‌شه. شاید هم خودشیفتگی نیست و خودآگاهیه، مدل مو تو زندگی ما تاثیرگذاره و کمی که پس و پیش بچینیم دو سه پله سقوط می‌کنیم پائین و دیگه معلوم نیست کی از قعر چاه بیرون بیایم، برای این‌ها که جمیل و شکیلن واقعا فرقی نداره و لجن هم که به سرشون بریزن «بهشون میاد».

با این حال نمایشش دل‌سرد و مایوسم کرد و این حس از همون جنسی بود که وقتی عکسی، فیلمی یا نوشته‌ئی هی توضیح می‌ده تا شیرفهم شم بهم دست می‌ده. لذت زیبایی به اینه که خودم کشف و شکارش کنم و این‌جور که صاحب مجلس با بلندگو بهم اعلامش می‌کنه حس می‌کنم به قدرت تشخیصم حمله شده و باید دست‌هام رو روی گوشم بذارم و فرار کنم.

Read Full Post »

پیاله‎ی سرامیکی ماست رو آب می‌کشیدم که جولیا، هم‌خونه‌م با کیسه‌های خرید وارد آشپزخونه شد. بیست‌ودو ساله‎س و خنده‌هاش صدای پرنده می‌ده و روز اثاث‌کشی کمک کرد چمدون‌هام رو از پله‎ها بیارم بالا. به ندرت هم رو می‎بینیم ولی رد حضورش همیشه در فضای خونه هست؛ صبح‌ها بوی عطر گرمی که می‌زنه رو توی راهرو حس می‌کنم و بعضی شب‌ها هم صدای پای دوست‌پسرش و بعد صدای کردن‎شون از حمام شنیده می‎شه. این که ممکنه ترشحات بدن‎شون به در و دیوار بماله اذیتم می‌کنه و البته دوش هم طولانی مدت باز می‌مونه و قبض آب گرون می‎شه.

خریدهاش رو که توی یخچال جا می‌داد بهش تذکر دادم از حموم برای کردن استفاده نکنه، صورتش رو با دست پوشوند و بی‌حرکت موند و هرچی منتظر شدم حرفی نزد. نمی‌دونستم چی کار کنم که البته مسئله جدیدی نیست و اکثرا در روابط اجتماعی به همین بن‌بست می‌خورم. بیست‌ویکی دو ساله‌ها با هم‌سن‌های خودشون راحتن و کنار ما معذب می‌شن یا شاید به نظرشون خیلی دور میایم و وحشت می‌کنن. منم گاهی سی چهل سالگی به نظرم جزیره‌ئی جداافتاده میاد و هی یادم می‌ره که از درون همه‌‏ش یه جوره و اون‌قدر خزنده و پیوسته اتفاق می‌افته که متوجه جابجایی نمی‎شی. خجالت کشیدن فرآیند عجیبیه و سردرنمیارم از چه منبعی تغذیه می‌‏شه. چندوقت پیش سرکلاس حرف می‌زدیم که یهو جریان داغ خون از نوک انگشت‌های پام اومد بالا رسید به صورتم و بعد به سمت گوش‌هام پخش شد و بغل دستیم بهم گفت وای چه سرخ شدی. مدت‌ها بود این‌جوری خجالت نکشیده بودم، هی عرق کردم و کبود و کبودتر شدم بلکه به هلاکت برسم و دنیا از منصه ظهورم پاک شه. الان هرچی فکرمی‌کنم یادم نمیاد موضوع بحث چی بود و یادم هم نیست کی بغل دستم نشسته بود که برم ازش بپرسم.

از جولیا خوشم میاد و گاهی توی آشپزخونه باهاش حرف می‌زنم. یک هم‌خونه‎ی دیگه هم دارم که نسبت بهش خنثی هستم و اگه جسدش توی اتاقش پیدا شه حس خاصی بهم دست نمی‌ده. این‌که چی می‌شه از یکی خوشم میاد از یکی نه هنوز برام مبهم مونده. ممکنه چون صدای گوشخراشی داره و گاهی یادش می‌ره آشغال‌ها رو بذاره دم در باهاش ارتباط نگرفته باشم ولی آخرش اینا بهونه‎س، انگار بدن آدم‌ها یک سری مواد شیمیایی نامرئی ترشح می‌کنه که با بوئیدنش تصمیم می‌گیرم باهاشون دوستی، دشمنی یا بی‎تفاوتی کنم.

دیشب توی خیابون‌های داون‌تاون راه می‌رفتیم که «ز» به تابلوی کوچکی کنار پیاده‌رو اشاره کرد و گفت بیا برو این‌جا فالت رو بگیرن. چندپله رفتیم پائین تا وارد اتاق کوچکی شدیم که سه صندلی مخمل زرشکی رنگ به سختی درش جا گرفته بود. ز به خاطر تاریکی یا شاید هم کوری توی راه‎پله سکندری خورد و با کون سقوط کرد روی پاگرد و بعد با این‌که زجر درد به وضوح در چهره‎ش دیده می‌شد صاف نشست روی صندلی و زمزمه کرد که چیزیش نشده. حس کردم از زمین خوردنش شرمگین شده و چون برای قربانیان خجالت بهترین درمان اینه که نادیده بگیری‎شون محلش ندادم و با زن فالگیر حرف زدم. سی‌وچندساله ‌می‌زد و سرتاپا سیاه پوشیده بود و موهاش رو با بی‌قیدی دور صورت گردش ریخته بود. یک سنگ شفاف گذاشت کف دستم و بدنش رو مثل آونگ به طرفین تکون داد و شروع کرد به حرف زدن.

عجیبه که تاحالا به فکرم نرسیده بود، من خودم باید فالگیر می‌شدم. اصلا همین الان فالگیر هستم ولی فال مردم رو توی دلم می‌گیرم و قصه‎شون رو به‎شون نمی‌گم و در نتیجه اون‌ها هم دستمزدم رو نمی‌دن. مثلا توی واگن قطار به ردیف آدم‌هایی که روبه‌روم نشستن خیره می‎شم و سعی می‌کنم حدس بزنم کدوم‎شون زودتر می‌میره و البته گاهی هم به جزئیات پنهان زندگی‌شون فکر می‌کنم.

در راه برگشت به خونه زن جوانی کنارم نشسته بود که چرت می‌زد و سنگین نفس‌ می‌کشید و گردنش شل شده بود و گاهی سرش به آرامی فرود میومد روی شونه‌م. کمی ناراحتم می‌کرد ولی نه اون‌قدر که بخوام صندلیم رو عوض کنم و البته یک‌بار با آرنج ضربه‎ئی به پهلوش کوبیدم که نیمه‌هوشیار شد و برای چند ثانیه صاف نشست. موهای خرمائیش رو با کشی باریک و چند گیره‎ی کوچک مشکی مثل تاج باشکوهی روی سرش جمع کرده بود. منم خیلی دوست دارم موهام رو این‌ مدلی درست کنم و ویدیوی آموزشیش رو هم نگاه کردم ولی نتیجه شبیه بوته‎ی خار بالای سرم می‌ایستاد. نمی‌دونم، شاید مال جنس مو باشه. سفیدپوست‌ها اون وز رقت‌انگیز موهای ما رو ندارن و البته این فقط یکی از تفاوت‌هامونه.

Read Full Post »

Villa Nemazeeسال صفری که بودم تو مجله معمار چندتا عکس از ویلای نمازی دیده بودم و خوب اون اوایل آدم عاطفی‌تره و خیلی هم زود درگیر می‏‌شه و منم ازین بنا خوشم اومده بود و شب‌ها کروکی‌های طراحش جو پونتی رو می‌ذاشتم جلوم و می‌گریستم.

یک عکسی از نشیمن ویلا بود که سقف بلند و پنجره‎ی وسیعی رو به حیاط مشجر داشت و از میز و مبل تا لوردراپه و پرده رو خود معماره طراحی کرده بود و همه چیز مدرن و سیال و رنگ‌ها ترکیبی از آبی نفتی و سفید بود و من هربار در جزئیات این تصویر دقیق می‎شدم تشنج می‌کردم.

بعد آدرس ویلاهه رو دراوردم و اون زمان دووی تصادفی بابام اینا دستم بود که سپرش رو با طناب به بدنه‌ی ماشین بسته بودیم و منم تاحالا تو فرعی‌های نیاوران نرفته بودم چون اون‌سمت کسی رو نداشتیم و خلاصه رفتم و رسیدم و دوو رو جلوی بنا پارک کردم و زنگ در رو زدم و کسی جواب نداد. کمی که گذشت از لای نرده‌ها دیدم یکی توی حیاط تکون می‌خوره و کوبیدم به در که یارو اومد و گفت باغبونه و البته من خودم پوتین‌های گلی باغبونیش رو از زیر در می‌دیدم. گفت صاحبخونه خارجه و هرچی پرسیدم شماره تماسی چیزی ازش بده نداد و درخواست کردم اقلا لای در رو باز کنه حیاط رو ببینم که گفت نمی‌شه و برو خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه و بعد پوتین‌های سیاه پلاستیکیش از کادر رفت بیرون.

من به خاطر صفای روستائیم دوربین و تخته شاسی و قلم و کاغذ همراهم برده بودم و فکر می‌کردم اینا الان من رو راه می‌دن تو و خیلی هم خوشحال می‌شن که به ملک‎شون توجه نشون دادم و شاید اصلا نمی‌دونن خونهه ارزشمنده و من از جهل درشون میارم. چندبار طول کوچه رو قدم زدم و یک حالت روحانی خاصی بهم دست داد چون تاحالا فرعی به این چشم‌نوازی ندیده بودم. همین‌جوری درخت تا آسمون سرکشیده بود و هیچ صدایی به گوش نمی‌رسید انگار همه‎ی محله رفتن خارج و من به فرمان‎روایی رسیدم.

بعد شماره تلفن کسی که قبلا رو این خونهه کارکرده بود رو پیداکردم و الان درست حضور ذهن ندارم ولی معماری ساکن ایتالیا بود و شاید اسمش بهرام، بهروز یا بهمن بود شاید هم نه و بهش زنگ زدم که گفت آخرین بار خونه دست ابریشمچی بوده و دیگه بعدش رو نمی‌دونه. ابریشمچی همون صاحب نوکیائه که یک زمانی خیلی گوسیپ راجع بهش بود. هفته‌های بعد من چندبار دیگه رفتم زنگ اینا رو زدم و از زیر در نگاه کردم که البته هیچ‌وقت کسی جواب نداد. یک توصیه‌نامه‎ی بازدید از دانشگاه گرفته بودم که عرق کف دستم بهش نم پس داده بود و جوهر مهرش پخش شده بود ولی بهش باور معنوی داشتم و هربار همراهم می‎بردمش که اگه کسی اومد دم در این رو بکوبم تو صورتش و وارد ساختمون بشم تا این‌که کاغذش پوسید و منم ترم‌ بعد دیگه آدم افسرده و خمودی شده بودم و حال نداشتم چیزی رو پیگیری کنم و قضیه از سرم افتاد.

***

هشت سال بعد

این اواخر هرشب خواب می‎بینم و برای من تازگی داره چون قبلا خواب نمی‌دیدم یا شاید می‌دیدم و یادم نمی‌موند و مردم که خواب‌هاشون رو برام تعریف می‌کردن باورم نمی‎شد و فکر می‌کردم دارن یاوه می‎بافن. الان هرروز صبح با شگفتی بیدار می‌شم چون تو خواب صحنه‌های رندومی از گذشته برام اکران می‎شه؛ مثلا لوکیشن دیشب نیاوران بود و اون سکانسی که دارم دوو رو جلوی در ویلای نمازی پارک می‌کنم و دور سپر طناب زردرنگی پیچیده شده. صبح که بیدار شدم یادم اومد که چقدر من این خونه رو دوست داشتم و در واقع های‌اسکول سوئیت‌هارتم بود و دیگه افتادم به جستجو که ببینم الان کجاست و چه می‌کنه که معلوم شد پیرارسال جواز تخریب ویلا و ساخت برج سی طبقه روی جسدش صادرشده و پارسال میراث فرهنگی به دیوان عدالت اداری نامه نوشته که نذارین خرابش کنن بابا و بقیه‎ی ماجرا رو هم کسی خبر نداشت.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: