Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘وقف امام‌زاده نورمحمد’ Category

ساعت ده می‌رسم اوهایو و ده و نیم سرکارم و پرهیز از کافئین رو هم شکستم و یک لیوان شیرچای درست کردم که جرعه جرعه می‌نوشم و گلوم موقع فرو دادن صدای عجیبی مثل گرداب می‌ده. هفته‌ها پیش سرمای مختصری خوردم و انگار هربار که سفر می‌کنم علائمش برمی‌گرده و شاید هم زکام نیست و به همکارهام حساسیت دارم. صدام خروسی می‌شه و دماغم می‌گیره و هرچی فین می‌کنم راه نفس باز نمی‌شه. از خارج فقط همین فین کردن در ملع عام  رو یاد گرفتم و ول کن نیستم و شور رو از مزه بردم وهمکارهام گوش‌هاشون رو گرفتن و افتادن کف زمین و ضجه می‌زنن. اسم اکثرشون رو بلد نیستم و با اینکه سه ماه گذشته یاد نگرفتم و ازون بدتر مثل مادربزرگم پس و پیش صداشون می‌کنم و مهناز رو نسرین و عباس رو فرزین صدا می‌زنم.

برای نهار به غذاخوری بزرگ طبقه همکف رفتم. سالاد بار رو جزیره‌یی وسط مجلس کارکردن و دور تا دورش ایستگاه‌های پخت همبرگر و ساندویچ و غذاهای مکزیکی و آسیایی زدن. صف همبر از همه طولانی‌تره و خوب چلوکباب آمریکایی‌هاست و خیلی دوستش دارن و در عروسی و عزا مصرف می‌کنن. کیفیت غذا پائینه و ده دقیقه‌یی ناامیدانه دور سالاد بار و واحدهای پخت غذای گرم طواف می‌کنم و نمی‌تونم تصمیم بگیرم بین آشغال و آشغال‌تر کدوم رو بردارم. بقیه  کارمندها هم مستاصل و بشقاب به دست خوراک‌ها رو معاینه می‌کنن و کف‌گیر رو با بی‌میلی می‌زنن زیر پوره سیب‌زمینی و وسطش پشیمون می‌شن و می‌زنن زیر خوک کبابی و بازم پشیمون می‌شن و خوب که همه چی رو به هم مالیدن و ماساژدادن یک ساندویچ تخم‌مرغ از توی یخچال برمی‌دارن و پکر و گرفته می‌رن به سمت صندوق. نمی‌دونم شاید هم مشکل از خود غذا نیست و ارزونی مشکوکش آدم رو دل‌زده می‌کنه. نور سالن هم نامناسب و آبی رنگه و کاهوها هرچی هم تازه و ترد زیر اون لامپ مهتابی‌های صنعتی کثافت و سمی به نظر می‌رسن. هربار از کنار دیس خوک کبابی که چربی زردرنگ مایعی به ظرف استیل پس داده رد می‌شم چندشم می‌شه و دوست دارم پتو بندازم روش که نبینم. از تربیت مذهبی همین خوک‌ستیزی برام باقی مونده و مومنانه به مغزم فرورفته و کنده نمی‌شه. خوکیجات رو فقط تو رودربایستی می‌خورم و واقعا بهم فشارروانی میاره و بیکن و دنده و فیله‌ی خوک زیر دندونم تبدیل به کلوخ و زهرمار و خار مغیلان می‌شه و گلو رو جر می‌ده می‌ره پائین. نمی‌دونم، بعید نیست یک روزی بقیه‌ش هم بهم برگرده. همین بابام از وقتی هفتاد ساله شده نماز می‌خونه و موقع روک و تخته به ائمه متوسل می‌شه و ذکرمی‌گه و تاس می‌ریزه و یک بار هم از قم بهم زنگ زد و گفت اومده زیارت و انشالله هروقت من بیام هم یک سفر می‌ریم مشهد.

 

بعد از نهار جلسه داریم و من روی غذا خوابم می‌گیره و از اوجم دور می‌شم. دور میز بیضوی بزرگی جمع می‌شیم و تعدادی اسلاید از افتتاح شعبه‌ی روسیه نشون می‌دن. وسط مغازه رو پله پیچ مرمر نباتی رنگ با جان پناه طلایی کارکردن و سقف رو بلند گرفتن و در کل طراحیش مکه‌یی و حاج خانومیه و ازین بابت خوشحال و سرافراز هم هستن. نگاه پوچی به همه چیز دارم و اکثر جلسات به نظرم غیرضروری و مسخره و وقت تلف کردن میان. ده دقیقه آخر رئیس اعظم و دار و دسته‌ش هم وارد می‌شن. پیرمرد مو سفید تر و فرزیه که انگار الان از حموم درومده باشه لپ‌هاش گل انداخته. کمی جوگیره و به دلایل نامعلومی دو بادیگارد رنگین پوست عضلانی دنبال خودش راه می‌ندازه و سر خیابون اداره کیوسک پلیس گذاشته و داخل هم انگار وارد خاک کره‌شمالی شده باشی تعدادی کچل بلوز شلوار سیاه که دست به سینه ایستادن و به در ورودی زل زدن و به وضوح توی جوراب‌شون اسلحه دارن کاشته. نمی‌دونم شاید هم زوال عقل و پارانوئید تو این سن طبیعی باشه و به زودی تانک و تک‌تیرانداز هم بیاره و دور خودش رو مین‌گذاری کنه.

 

ساعت هفت کارم تموم شد و تاکسی گرفتم که برم هتل. تاکسی‌های اوهایو منش و صفای روستایی دارن و پیاده می‌شن در رو برای مسافر باز و بسته می‌کنن و پشت سرت یک پیاله آب می‌ریزن و مثل نیویورک آدم رو با لگد و کتک از ماشین بیرون نمی‌ندازن. هر هفته همین راننده رو می‌فرستن دنبالم و صبح‌ها هم که از هتل تاکسی می‌گیرم باز همین یاروئه و به نظر می‌رسه در کل شهر همین یک نفر تاکسی داشته باشه. مرد مهاجر چغریه که موهای سرش رو تراشیده  و عینک خرمگسی سبز می‌زنه و خیلی حرافه و خوشامد می‌گه و با شربت و شیرینی و گروه سرود پذیرایی می‌کنه و از آثار باستانی و مناطق سیاحتی اوهایو می‌گه. انگار که با دیوار حرف می‌زنه هیچ واکنشی نمی‌دم و وانمود می‌کنم کر و لالم و البته زیاد هم از روی بدطینتی نیست و بیشتر حوصله حرف زدن ندارم و می‌خوام در سکوت از پنجره بیرون رو تماشاکنم و بلکه چرت کوتاهی بزنم. عوضش موقع پیاده شدن انعام درشتی بهش دادم که البته از جیب اداره می‌ره و سعی می کنم حسابی چرب بگیرم که سرمایه از کیسه‌ی اغنیا به سمت فقرا سرازیر شه.

 

وارد هتل شدم و زن جوانی که آرایشش روی صورت عرقیش ماسیده و دلمه بسته بود از پشت دخل اسمم رو پرسید و کارت اتاقم رو داد. چند پیرمرد گرسنه در لابی نشسته بودند و با ولع و شهوت خدمه‌ی چلاقی که لنگان لنگان میزها رو دستمال می کشید برانداز می‌کردن. حشر در فضای هتل‌ها موج می‌زنه و در رو که باز می‌کنی هرمش توی صورتت می‌خوره و احتمالا از بیکاری مسافران و تحریک‌آمیزی تخت‌های کینگ سایز و ملحفه‌های تمیز باشه. پنجره اتاقی که به عنوان «ویو دار» بهم انداختن رو به پارکینگ هتل باز می‌شه و ویوی ابدی اس-یو-وی‌های زمخت طوسی رو در کادر دارم. اثاثیه رو محتاط و سفید و خاکستری و ترکیبی از چوب و فلز کارکردن و چند تابلوی آبستره‌ی فریم نقره‌یی از دیوارها آویختن. بنیان طراحی هتل‌ها بر همین ایده استوارشده: محافظه‌کاری.

کمی روی تخت ولو شدم و روی تشک فنریش بازی بازی کردم و بالا و پائین رفتم و کمی هم به سقف خیره شدم و دو بار هم توی یخچال رو نگاه کردم و بعد بلند شدم رفتم بیرون که قدم بزنم. چنگی به دل نمی‌زد و پیاده‌روها خالی و متروکه بود و مغازه‌ها همه بسته بودن و خیابون هو هو می‌کرد و گویا دم غروب تموم شهر رو تعطیل می‌کنن. گاهی وسوسه می‌شم بیام اوهایو زندگی کنم و کمتر مالیات و اجاره خونه بدم ولی بعد به نظرم ترسناک می‌رسه و حس می‌کنم شاید از خلوتی شهر دچار جنون شم. البته حالا از شلوغی و امکانات نیویورک هم استفاده خاصی نمی‌کنم و فقط بعضی شب‌ها برنامه گالری‌ها و تاترها و کنسرت‌ها رو ورق می‌زنم و خودم رو می‌خارونم و بعد می‌خوابم. ولی آدمیزاد واقعا روانیه و شاید همین که بدونم دیگه بهشون دسترسی ندارم مثل گربه‌یی که توی پستو گیرافتاده وحشی شم و به درودیوار چنگ بندازم.

برگشتم هتل و شام رو توی اتاقم خوردم و یک لیوان هم شکاندم که ترکش‌هاش همه جا پخش شد و هربار که از تخت پایین میومدم مجبور بودم کفش‌هام رو پام کنم. کمی توی ساک دستیم دنبال نخ‌دندون گشتم که پیدا نشد. تقریبا هربار یک چیزهایی جامی‌ذارم و این بار نخ‌دندون و زیرشلواری نیوردم. شاید هم لغزش فرویدیه و از عمد زیرشلواری و نخ دندون نمیارم و فکرمی‌کنم برای یک شب صرفه نداره. این بار دندون پزشکم بعد از مته کاری آینه انداخت و حفره‌های دهشتناک عمیق دندونم رو نشونم داد و گفت می‌خوام بترسی که خوب مراقب دندون‌هات باشی. مردم پاک عقل‌شون رو از دست دادن و مراقبت از دندون خودمون رو هم می‌خوان با تهدید و ایجاد رعب و وحشت و قمه‌کشی و زورگیری به دست بیارن. واقعا هم در «ترسوندنم» پیروز و موفق بود و بعضی شب‌ها کابوس‌های دندونی می بینم و آسیاب ها شروع می‌کنن به خورد شدن توی دهنم و دومینویی میان جلو و دونه دونه می‌ریزن و با کف و خون از دهنم می پاشن بیرون.

ده و نیم تا یازده اینستاگرام و توییتر و چند وبسایت رو در تاریکی بالا پائین کردم و بعد ساعت رو گذاشتم روی زنگ و خوابیدم. خوابش بسیار عمیق و شیرین بود و نوک پاهام رو از لحاف بیرون گذاشتم که مثل ترموستات حرارت رو تنظیم می‌کرد و لحافش کتانی و سنشوال بود و آسایش مثل مه از دامنه‌ی کوه بالا اومد تا به قله رسید و سرمست و حیرانم کردم و روی گلبرگ لطیف گل ها شبنم نشسته بود و همون جا در دم غزل «ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما، جوشی بنه در شور ما تا  می شود انگور ما» رو سرودم.

Read Full Post »

Kent_Rogowski_Bears_09

یک‌شنبه شب‌ها اتاقم که تا گلو در کثافت فرورفته رو نظافت می‌کنم. اول کاغذباطله‌ها رو از گوشه و کنار جمع می‌کنم، بعد جارو می‌زنم و پارکت‌های کهنه رو دستمال می‌کشم. امشب یه تپه کاردوچنگال یک‌بار مصرف که به مرور زمان از کافه‌ی روبه خونه‌م اوردم رو هم ریختم قاطی زباله‌ها رفت. این وسایل رایگان رو برای همین می‌ذارن که ما انتقام خودمون رو از کاسب بگیریم و یه چنگش رو بریزیم تو کیف‌مون و تخلیه شیم. گرچه اون‌ها هم تو جبهه خودشون می‌جنگن. مثلا پارچ شیرسویای رایگانی که روی پیشخوان‌ گذاشتن به وضوح آب قاطیش داره.

بعد ملافه‌ها و روبالشی‌ها و حوله‌ها رو انداختم توی ماشین لباس‌شویی. همه‌شون سفیدن اینه که روشون نصف دبه آب ژاول ریختم. ملافه‌های گل‌گلی و چهارخونه فقط توی ذهن و خیال آدم قشنگن و در واقعیت بعد از چندبار شستشو شبیه عکس‌های آرتیست‌های فیسبوکی‌ می‌شن؛ با رنگ‌های مرده و کنتراست لاجون و بدون حرفی برای گفتن. این سفیدها رو هربار بشوری نو می‌شن و خواب بهتری هم به آدم عرضه می‌کنن. حوله رو که از خشک‌کن اوردم بیرون دیدم اندازه یک کف دست از وسطش جر خورده و تاروپودش متلاشی شده. چنددقیقه با حیرت نگاهش می‌کردم. حولهه رو خریده بودم برای کسایی که میان خونه‌م و عمر زیادی هم نداشت. نمی‌دونم وایتکس سوراخش کرده یا قبلا یکی از مصرف کننده‌هاش این‌جوریش کرده و من نفهمیدم. تازه می‌خواستم چندسال بعد که کهنه شد زندگی‌نامه‌ش رو از زبانش بنویسم کتاب کنم. گرچه مرگ پایان کبوتر نیست و شاید این رو قیچی کنم و از توش دوتا حوله کوچیک‌تر دربیارم.

اشیا پاره که می‌شن بهتر باهاشون ارتباط برقرار می‌کنم. انگار قبلش خنثی هستن و اون زخمی شدنه زنده‌شون می‌کنه. ژاک دریدا هم سال‌ها حنجره‎ درید که بگه مفاهیم از دل اوراق کردن‌ بیرون میان. ببین چیه که حتا روز قیامت هم همین کانسپت دیکانستراکشن رو داره. می‌گه وَ إِذَا الْجِبالُ سُیِّرَتْ. یعنی سیستم رو که به اوج می‌خوای برسونی یه دور کوه‌ها و زمین رو می‎کوبی به هم و می‌پاشی تو هوا.

آخرشب برای نانا پیغام گذاشتم اگه هستی بیا اوو-وو. اومد و تا سه‌ونیم صبح حرف زدیم و آخراش افتاده بودم رو اون فازهایی که حرف زدن جدی حس لخت شدن می‌ده. انگار رسوب کلمات رو با کاردک از دیواره‎ی گلوت می‌تراشی. وسوسه شدم صدامون رو ضبط کنم ولی دیدم از کجا معلوم همین‌که بدونم دکمه‌ی رکورد زده شده از ماهیتی که تو اون لحظه دارم خارجم نکنه. این‌همه ابزار ثبت صدا و تصویر و حرکت اومده اما هنوز بشر پوشالی‌ترین لحظات رو ثبت می‌کنه و لایق‌ترین‌ها رو نمی‌تونه؛ می‌ذاره مثل ماسه از لای انگشت‌هاش بریزن بیرون و برای همیشه محو شن.

درحالی که هنوز از بعضی ساده‌ترین حالات زندگی تصویری در دسترس نیست، دنیا داره زیر عکس‌هایی که درش دختری پشت به دوربین ایستاده و دریا/جنگل/کوه رو تماشا می‌کنه و باد در موهاش وزیده دفن می‌شه. به زودی دوربین‌های دیجیتال نسبت به این صحنه‌ها حساسیت پوستی پیدا می‌کنن و تا لنز رو به سمت‌شون نشونه برید دوربین کپک می‌زنه و بعد تبدیل به مایع لزجی می‌شه و می‌پاشه روی سر و صورت‌تون.

*عکس از کنت رگاوفسکی، مجموعه‌ی خرس‌های پشت و رو شده

Read Full Post »

س.د عزیزم

ساعت سه‌ی بامداد چهارشنبه‌ست. سرم رو از پنجره برده بودم بیرون خیابون رو تماشا می‌کردم که دلم خواست دوباره برات ایمیل بزنم. چند تاکسی زرد پشت چراغ قرمز منتظر بودن و عابری پیاده هم قوز کرده عرض خیابون رو رد می‌کرد. از طبقه یازدهم همه چیز در هاله‌ئی از سانتیمانتالیزم دیده می‌شه. وقتی با اشیا تو یه سطح قرار دارم حسم بهشون معمولیه، از بالا یا پائین که تماشاشون می‏کنم ولی خیلی تحت تاثیر قرارمی‌گیرم. تاحالا برات تعریف نکرده بودم، ماه اولی که از ایران اومده بودم هروقت تو آسمون هواپیما می‏دیدم گریه‌م می‌گرفت. راستش الان برای خودمم عجیبه. ببین چیه که آدم به فازهای خودش در گذشته که نگاه می‌کنه انگار زندگی یه غریبه‌ رو می‌بینه.

این‌جا روبه پنجره‏ی اتاقم هزارتا پنجره دیده می‌شه. بعضی‌هاشون خیلی کوچیک و دورن در حد یه نقطه‌ی نورانی، یه ردیف از پنجره‌های آپارتمان اون‌طرف خیابون ولی اون‌قدر بهم نزدیکن که به وضوح تابلوهایی که به دیوار آویختن رو می‌بینم. گاهی آخر شب‌ها کرکره حصیری اتاقم که همیشه کیپه رو می‌دم کنار و کمی نگاه‌شون می‌کنم. بدم نمیاد صحنه‌ی سکس‌شون رو ببینم، ولی اونا بدشون میاد و بعد ازین‌که شلوارشون رو درمیارن پرده رو می‌ندازن.

می‌شه گفت به پنجره‌ی اتاقم درجاتی از دلبستگی عاطفی پیدا کردم. کاش می‌شد برات پستش کنم یه مدت ازش استفاده کنی. بشر وقتی به بالندگی می‌رسه که به تکنولوژی حمل و نقل پنجره دست پیداکنه.

باقیمونده‌ی گلدون‌هام رو با این‌که مراقب‌شونم پژمرده شدن. فکرکنم اتاقم زیادی گرمه. شوفاژه خیلی داغ می‌کنه و من پیچ کنترلش رو پیدا نمی‌کنم و ازون بدتر از کف اتاق هم لوله‌های آب گرم رد می‌شه. شنیدم توی مکه هم برای رفاه زائرین از کف لوله‌ی آب رد کردن ولی آب سرد. راستی مامانم می‌خواد بره سفر حج. یه مقدار معذبم ولی قبول کن به من ربطی نداره. تازه هیچ بعید نیست خودم هم یه روزی مشرف شم. چندبار که رفتم مشهد از حرم و فضاسازیش راضی بودم و قشنگ اون حس رو می‌گرفتم که آقاجونم این‌جا خاکه. تو چون با ائمه نسبت فامیلی نداری شاید درک نکنی چی می‌گم.

چندوقت پیش این دوستم که بودائیه دوباره به سمتم لشگرکشی کرد. این‌بار یه کتاب راجع به بودیسم داده بخونم که هنوز لاش رو باز نکردم. تقصیر خودم هم شد الکی دست بردم تو قفسه کتاب‌هاش و این رو کشیدم بیرون و اون هم گفت بردار مال تو. اگه از کیفیت جلد و صحافی کتاب بخوام قضاوت کنم مثل طالع‌بینی‌هایی می‌مونه که جلوی دانشگاه تهران می‌فروختن. من خودم یه متولد ماه مهرش رو خریده بودم و بعد از مطالعه‌ش احساس بهتری نسبت به خودم پیداکردم. تنها موردی که همه‌ی آدم‌ها مطلقا ازش راضین همین ماه تولدشونه. مثلا من هیچکس رو ندیدم که گریه کنه و خودش رو شلاق بزنه که چرا یه مردادی اصیل نیست.

س.د جان

خوبی ایمیل اینه که کنترلش تماما دست خودمه و تو نمی‌تونی مسیر حرف‌هام رو عوض کنی. شنیدن صدای آدم‌ها هم البته لطف خودش رو داره ولی بیشتر فانتزی و نمادین و برای قشنگیه. خوبه بدونی میانگین گیرایی شفاحی آدم‌ها بعد از ده دقیقه حدود پنجاه درصد افت می‌کنه. فکرکردن به اینکه وقتی حرف می‌زنی نصف مفاهیم توی هوا بخار می‌شن و هیچ‌وقت به مقصد نمی‌رسن زجرآوره. ببین این مسئله چه فشاری به انسان اورده که میخ گرفته دستش شروع کرده به حکاکی روی دیواره‌ی سنگی غار.

خود تو یه عادتی داری که منظورت رو سه بار با کلمات مختلف جمله بندی و تکرار می‌کنی. کارت زننده‌ست ولی نمی‌تونم به خاطر این‌که تلاش می‌کنی شانس شنیده شدنت رو بالا ببری ملامتت کنم. گرچه مطمئن هم نیستم واقعا شانست بالا می‌ره یا نه. چون هی که یه چیزی رو می‌گی من ناشنوا و افلیج می‌شم.

س.د خوبم

رفتم توی آشپزخونه پارچ تصفیه رو آب کنم و حالم عوض شد. لازمه یه وقفه‌ئی بین کارهام بیفته. پشت سرهم که می‌نویسم یه انرژی جنبشی درم انباشته می‌شه که مجبورم می‌کنه به خودم یا به تو حمله کنم. گاهی تنبلیم میاد آب رو فیلتر کنم و همین‌جوری لبم رو لوله می‌کنم دور شیر و مستقیما آب می‌خورم. خوب که نگاه کنی ذرات معلق گچ و شن و ماسه و آشغال رو توش می‌بینی. البته بدن انسان تا یه حدی کثافت رو می‌تونه تحمل کنه و چیزی نمی‌شه. بعضی‌ها پک شیش‌تایی آب‌معدنی می‌خرن تو خونه انبار می‌کنن و از همون مصرف می‌کنن. من با آب بطری که به شیوه تجاری عرضه می‌شه مشکل دارم. یه قمقمه دوجداره سبز لجنی دارم که از خونه پرش می‌کنم با خودم می‌برم بیرون. تحقیرآمیزه که آب رو هم تبدیل به جنس مصرفی کردن. هربار تو سوپرمارکت‌ها می‌بینم ردیف ردیف آب تو بسته‌بندی‌ها و با مارک‌های مختلف چیدن با تبر همه رو می‌شکنم. بعد تبر رو می‌ذارم روی دوش یکی از دبه‌های پنج لیتری و وقتی فروشنده‌ها پرسیدن کی این کار رو کرده می‌گم اون بطری بزرگ.

می‌دونم تو مشکلی با این موضوع نداری و برای اقتصاد مفید می‌دونیش. شاید یه موقعی نظر من رو هم بتونی عوض کنی؛ آخرین بار که دلایلت دیمی بودن. می‌دونی افق بیست ساله‌ش این می‌شه که اکسیژن ویتامینه‌ی کوهستان‌های سوئیس رو هم توی پاکت به‌مون می‌فروشن که روزی یه واحدش رو توی اتاق منفجرکنیم باطراوت شیم.

Read Full Post »

یکی از اشعاری که هنوز نسرودم با مطلع ای غار، ای یگانه‌ترین غار شروع می‌شه. اگه زمان جریان سیال آب بود، پارو می‌زدم به سیزده چهارده سال پیش و تو برنامه صبح‌گاه مدرسه‌مون اجراش می‌کردم. روی سن، چند پله بالاتر از سطح زمین، پشت میکروفون می‌ایستادم و چند ثانیه به انبوه دانش‌آموز‌های روپوش پوشیده‌ئی که جلوم صف بستن نگاه می‌کردم. بعد دستام رو باز می‌کردم دو طرفم و همین‌جور که تو هوا باهاشون نیم‌دایره می‌زدم شعره رو دکلمه می‌کردم. ای غار، ای یگانه‌ترین غار. اون‌جا دیگه مثل الان ذهنم خالی نمی‌شد. بیت‌های بعدی یکی بعد از دیگری می‌جوشیدن بیرون.

از سن که پائین میومدم سوار قایق می‌شدم؛ پارو می‌زدم به یکی از معدود خاطراتی که از چهار سالگیم دارم. از صداوسیما اومده بودن مهدکودک‌مون برای دهه فجر فیلمبرداری کنن. یه مردی شروع کرد به گشتن بین بچه‌ها. من پاچه‌های تیره‌ی شلوارش رو می‌دیدم. بعد دستش هم اومد توی کادر و من رو از بین بقیه بچه‌ها کشید بیرون. نشوندم جلوی دوربین و گفت عمو جون بگو دهه‌ی فجر مبارک. درست همین‌جا وارد خاطره می‌شم. دست راستم رو می‌برم بالا به فیلمبردار اشاره می‌کنم اجازه بده یه دقیقه، بعد نفس می‌گیرم و شعر خودم رو دکلمه می‌کنم.

از مهدکودک بیرون میام باز پارو می‌زنم و می‌رم. می‌رم به هرجای زندگیم که تریبونی دستم بوده سر می‌زنم و شعرم رو دکلمه می‌کنم. نمی‌دونم تو بیت‌های بعدی چی گفته می‌شه. بهش که فکر می‌کنم ذهنم تبدیل به پودر سست سفیدرنگی می‌شه و مثل خاکستر سیگار می‌ریزه روی زمین. اما مستمعین رو می‌بینم که کمی بی‌قرارن. بعضی‌ها چندبار از جاشون بلند می‌شن و باز می‌شینن. من هر دفعه تو اوج شعر تپق می‌زنم. درست سر شاه بیت حنجره‌م نمی‌کشه و صدام می‌لرزه. هربار یه روبالشی نخی لاجوردی از جیبم درمیارم می‌کشم روی صورتم و نیمه‌ی پایانی شعر رو می‌خونم.

Read Full Post »

در یک سال گذشته این سومین باره که کف­گیر می­خرم. تنوع محصولات اون­قدر زیاده که گیج شدم. اولی چوبی بود و رنگ ادویه به‌ش می­موند. دومی شیارهای ظریفی داشت که غذا لاش گیر می­کرد و خشک می­شد و شستنش سخت بود. هردو مشمئزم می‌کردن. این­بار ازین­هایی که سیاه رنگ و نسوزن خریدم. این یکی هم کمی که گوشه‌ی تابه می‌مونه دسته‌ش ذوب می‌شه و دود می‌کنه. حالت ایده‌آل اینه که همین‌ سیاه‌ها رو با دسته‌ی چوبی کار کنن. عجیبه که عقل طراحان صنعتی هنوز قد نداده. کاش اقلا کمی گرون‌تر بودن که جای مانورم بسته می­شد و پرونده‌ی خرید کف‌گیر رو می‌بستم.

لابه­لای قفسه­ی لوازم خانگی که راه می­رفتم به صورت مسلسلی به ارگازم می­رسیدم. چه  قابلمه‌های نفیسی به بازار اومده. ابزار نانوایی و آشپزی و شیرینی­پزی در سکوت پیشرفت چشم‌گیری کردن. یک شیرجوش لعابی ­نارنجی رنگ هم پسندیدم که درست نمی­دونم به چه دردم می­خورد. شاید بخرمش و بعضی روزها ببرمش سینما. فکر این‌که هیچ شیرجوشی تاحالا سینما نرفته خوشحالم می‌کنه. دنیا هنوز روزنه‌های انگولک نشده داره.

بعد رفتم طبقه­ی بالا تا کفش بخرم. از همون اول فروشنده­ئی دنبالم افتاد و سایه به سایه همراهم اومد و چند کفش پوست ماری و سگک طلائی نشونم داد. اختلاف سلیقه­ی فاحشی داشتیم. مزاجم که سرد شد فروشنده هم ولم کرد رفت. فروشنده­های پورسانتی­ آدم‌شناسن و نگاه که کم­فروغ می­شه و از شهوت خرید که می­افتی سریع می­فهمن. کمی بی­هدف لای قفسه­ها چرخیدم. کفش چرم دارچینیم سوراخ شده و واقعا احتیاج داشتم یک جفت کفش نو بخرم. آخرین سنگر آل­استار سورمه‌ئیه. نیاز نیس به‌ش فکر کنی یا حدس و گمان بزنی. رزومه‌ش مثل روز روشنه؛ بارون که میاد جورابت خیس می‌شه، پاخورش راحته، از ماه چهارم پارچه‌ی کتانش شروع می‌کنه به پوسیدن و ماه ششم درز بین پارچه و زوار پلاستیکیش سوراخ می‌شه. پولش رو دادم و همون­جا کنار صندوق پام کردم‌شون و اومدم بیرون.

امروز وقت دندون‌پزشکی داشتم. پرونده باز کردم و سه بار امضا زدم و بعد عرق پیشونیم رو پاک کردم. از امضام کمی خجالت می‌کشم. اولین بار چهار سال پیش توی بانک پارسیان سر خیابون‌مون کارت دانشجویی داده بودم برای اهراز هویت و بعد که امضا زدم یارو گفت امضات اصلا به معمارها نمی‌خوره. جامعه توقعات عجیبی از آدم داره. ازون به بعد اعتمادبه نفس امضائیم رو از دست دادم و کمی رنج می‌کشم. امضام هسته‌یی مرکزی داره و خطی خشن و مثلثی دورش. نمی‌شه گفت زشته ولی حرفی هم برای گفتن نداره. نمی‌دونم بیست‌وهشت سالگی وقت عوض کردنش باشه یا نه. مدت‌هاست پشت کاغذ‌ باطله‌ها امضا طراحی می‌کنم اما هنوز به گزینه‌ی مناسب نرسیدم. شاید مشکل از اسم فامیلیمه. اونایی که با جیم یا عین شروع می‌شن پتانسیل‌های گرافیکی بهتری جلوی پاشونه.

باید تا رمان‌ها، کتابچه‌های جیبی و جزوه‌هام رو منتشر نکردم و به‌م حمله نکردین برای امضا گرفتن فکری به حالش بکنم.

همین‌طور که منتظر نشسته بودم یک دختربچه‌ئی در نبود مادرش شروع کرد به غلت زدن روی گرانیت‌های سیاه کف اتاق انتظار. پنج شش ساله به نظر می‌رسید و خودش رو که می‌مالید به زمین غرق در شور و شعف می‌شد. چند نفر با حیرت نگاهش می‌کردن و یکی رفت مادرش رو صدا زد که بیاد بچه رو از زیر دست و پا جمع کنه. خیلی دوست داشتم به‌ش بپیوندم. قبلا چندبار روی تپه‌های چمنی سنترال پارک غلت زدم و از لذت به رعشه افتادم. یک نقاط به خصوصی رو توی مغز تحریک و فعال می‌کنه که در حالت معمول به‌شون دسترسی نداری.

بعد زنی که سیاه سرفه یا مریضی مشابه داشت اومد نشست بغل دستم. صندلی خالی زیاد بود و معلوم نیست چرا عدل اومد کنار من. شاید ازین‌که دیگران رو آلوده کنه لذت می‌برد. آدم‌ها از چیزهای غریبی لذت می‌برند که چون هولناک یا شرم‌آوره به‌ش اعتراف نمی‌کنن. کاش به دالان‌های تاریک مغزتون دسترسی داشتم و لیستی ازین موارد تهیه می‌کردم. زن سرفه‌های مرطوبی می‌کرد و ریه‌ش صدای ناجوری می‌داد. تمرکزم از بین رفته بود و هرلحظه منتظر بودم خونش بپاشه روی کتابی که می‌خوندم. خوشحالم که نوبتم شد و رفتم تو. دندون‌پزشک اومد دم در به استقبالم، به گرمی دست داد و خودش رو معرفی کرد. همه چیز رو به دقت توضیح می‌داد و بعد می‌خواست که اگه سوالی دارم بپرسم. آخرش هم جوری بدرقه‌م کرد انگار باجناقمه. نمی‌دونم این‌که «رفتار دوستانه» در جهان اول جزو «ابزار کار» شده رو به فال نیک بگیرم یا نگیرم. نمی‌شه گفت ناراضیم اما کمی سردرگمم می‌کنه.

Read Full Post »

شاید ندونین خانوم هایده تو چهل‌وهفت سالگی مردن. خود من تا سرشب که گوگل کردم نمی‌دونستم. چهل‌‌وهفت سال برای شهروند معمولیم کمه چه برسه به ایشون. مدخل ویکی‌پدیاشون رو که می‌خوندم قلبم برای لحظاتی از کار ایستاد و بعد جوری تپید که قطرات خون و رشته‌های مویرگ پاشید به صورت اطرافیانم. نوشته بود تو گورستان وست‌وود نامی در لوس آنجلس خاکن. کاش می‌شد گورشون رو قالبی دربیاریم منتقل کنیم تهران. اینم ازون مباحثیه که دلیلی براش ندارم و تنها از آخور سانتیمانتالیزم تغذیه می‌کنه. بازم بحث شهروند معمولی و غیرمعمولیه. اولی رو به باور من هرجا خاک کردیم، کردیم. این‌ خاک‌ها و صفحات زمین از زیر به هم وصلن و نهایتا همه باهم مخلوط می‌شن. خانوم هایده ولی چون هویت ملی دارن مثل میراث فرهنگی باید با جسدشون برخورد کرد. مثلا من میدون آزادی رو بیارم این‌جا بفروشم به شهردار نیویورک هیچ کدوم‌تون نمی‌گین اشکال نداره و جهان وطن ماست.

به زودی می‌خوام بنیاد خانوم هایده رو تاسیس کنم. در اولین قدم قالب خاک رو می‌فرستیم ایران می‌کاریم تو قطعه زمینی که یکی از شماها که وضعش خوبه وقف بنیاد کرده. بعد پول می‌دین کنارش یه سالن سرپوشیده می‌سازیم که شبانه روزی درش آوای هایده پخش و الکل سرو می‌شه. طراحی نورش رو هم براتون نیمه تاریک و از چند منبع نور نقطه‌ئی ضعیف در نظر گرفتم که چشم‌تون فضای مانور نداشته باشه و دل بدین به گوش. آداب خاصیم نداریم فقط مالکیت شانه –عضوی از بدن که گردن روش نصب شده- در سالن همگانیه. مال منه و به بدن من چسبیده نداریم و هرکس اون‌جاست شانه‌ش متعلق به بنیاد خانوم هایده‌ و برای مصرف جمعه. هروقت لازم داشتین شانه‌ی نفر بغلی رو جهت قرار دادن سر، پیشانی و چانه استعمال می‌کنین. نمایندگی هم می‌دیم به شهرای دیگه. اصفهان رو به زاینده‌رود، مشهد با ویوی گنبد مطلا و شمال لب دریا ملک خوب دارین اس‌ام‌اس بدین باهاتون تماس می‌گیرم.

برای مناطق محروم هم واحد‌های سیار پیش‌بینی کردم. داخل اتوبوس رو می‌تراشیم قوطی فلزی به دست اومده رو آکوستیک می‌کنیم، اون ته روی موتور هم بار مجموعه خواهد بود. ضمنا بارمن ساده هم استخدام می‌کنیم. تو لینکدین می‌ذارم آگهیش رو. بن تخفیف نوشیدنی برای توئیتری‌ها، وبلاگی‌ها و حتا فیس‌بوکی‌ها هم موجوده. بیرون هم رو می‌بینیم سلام کنین آشنایی بدین کوپن بگیرین. اگه ساکن شهرهای دیگه هستین تک زنگ بزنین با پیک موتوری می‌فرستم.

Read Full Post »

من بدون تردید به اکبر رای می‌دم و از شمام دعوت می‌کنم که به همین صورت.

سوال: چطور می‌تونی به اکبر رای بدی، هیچ متوجه رزومه‌ش هستی؟

–          من برای ازدواج هم سابقه‌ی آدم‌ها ‌‌رو ورق نمی‌زنم، چه برسه به رای دادن. بعد هم بضاعت فعلا همینه؛ نمی‌تونم برم از سوئیس سیاست‌مدار رزومه قشنگ قاچاق بکنم به داخل که، اینه که مایلم میزان رو حال افراد بدونم. اکبر هم از بیست‌وشش تیر هشتادوهشت به این ور پسر بدی نبوده و من ازش گلایه‌ی خاصی ندارم.

سوال: دفعه‌ی پیش مگه راجع به خونده شدن آرا اعتراض نداشتی، چته تو؟

–          به قول اصغر، اونا نمی‌فهمن که رای من رو بایس خوند، ولی من‌ که می‌فهمم که بایس رای داد و بعدم خوند که. باز مایلم به مسئله‌ی بضاعت اشاره کنم، بضاعت خیلی مهمه. یه درصد هم که شانس خونده شدنش باشه من رای می‌دم. فرقش با دفعه‌ی قبل اینه که از الان خودم رو تجهیز کردم که بعد شکست عاطفی نخورم؛ با رمز تو رای می‌ده و در دجله انداز می‌رم پای صندوق.

پ.ن باقی سوال‌ها به علت نابود بودن و محلی از اعراب نداشتن کلا در مرحله‌ی کنترل کیفی رد شدن و به مرحله‌ی پاسخ‌دهی راه پیدا نکردن. کلید‌واژه در این‌گونه سوال‌ها لغات ندا، موسوی، حصر، خون، زرد، شغال، فساد، خیانت، ساده‌ئی‌ها و مشروعیت هستن.

ل.د

دوشنبه 23اردیبهشت 1392

Read Full Post »

Older Posts »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: