Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘پروانه‌ها پروانه‌ها منم می‌خوام ماهی بشم’ Category

ساعت هفت شب سه‌شنبه خیابون سوم رو به سمت شمال قدم می‌زدم و بارون ریز و سوزنی می‌بارید و مثل شلاق به صورتم می‌خورد که تصمیم گرفتم آوازخوندن یادبگیرم. نمی‌شه گفت همون موقع بهم الهام شد و از چند هفته قبل تو فکرش بودم ولی تو اون لحظه دیگه قشنگ مسجل شد. مرتضی احمدی یک ترانه داره که تنبک شش‌وهشت می‌زنه و می‌خونه: «نامهربونی٬ نمی‌دونم می‌دونی که عشقت مارو کشته». حالا این‌جوری نمی‌شه باید گوش بدین تا بدونین چی می‌گم. تو خیابون که قدم می‌زنم گاهی این رو برای شهروندان و رهگذارن عبوری اجرا می‌کنم و تو اوجش صدام نمی‌کشه و دمغ می‌شم. یکی این یکی هم «یک گل سایه چمن» رو واقعا دوست دارم بتونم صحیح بخونم‌ و لذت ببرم. برای مجلس و بیزنس هم نمی‌خوام٬ همین برای مصرف شخصی خودم و زمزمه‌ی زیر دوش و توی خیابون. صدام خوبه و ازون لحاظ مشکلی ندارم٬ یعنی هم خودم فکرمی‌کنم خوبه هم بهم می‌گن و تو صندوق پیشنهادات و انتقادات می‌ندازن. البته خوب که می‌گم خوب سبک هایده و گوگوش و دلکش نه‌ها٬ خوب منشی دفتر لیزینگ خودرو و خوب شماره‌ی بیست‌ودو به باجه‌ی دو. دختر تورج یک‌بار زنگ زده‌ بود خونه‌مون و بهم‌ گفت تو هم ماشالله جون می‌دی برای منشی‌گری‌ها. توهین به مشاغل نشه ولی بدجوری ناراحتم کرد، مثلا کی بود؟ پونزده شونزده سالگی که آدم خیلی باانگیزه و گنده‌گوزه و می‌خواد مرغ آتش شه و شب رو به زیر پر سرخ خودش بکشه. زیاد زنگ می‌زد خونه‌مون و بیشتر هم بابت مشکلات زنانگیش بود و می‌خواست با مامانم صلاح مشورت کنه. کلا مردم حامله می‌شدن٬ نمی‌شدن٬ عادت ماهانه‌شون عقب جلو می‌شد٬ لکه بینی‌داشتن و تو بارداری از پله و نردبون و پشت‌بوم می‌افتادن پایین زنگ می‌زدن خونه‌ی ما. من دیگه گوشی رو که برمی‌داشتم از لحن صداشون می‌فهمیدم موردشون چیه و اگه پچ‌پچی و مضطرب بودن یعنی ناخواسته‌س. مامانم همیشه رای‌‌شون رو می‌زد و بعدتر تو مجالس با افتخار نوه تورج که یک گوشه افتاده و از گریه کبود شده بود رو نشون می‌داد و با لذت در گوشم می‌گفت این رو قراربود بندازن ولی من منصرف‌شون کردم. یک سیاهه بلندبالا داشت و سرحال که بود دونه دونه بچه‌هایی رو که از در نطفه خفه شدن نجات داده برای آدم می‌شمرد. گاهی کابوس می‌بینم این بچه‌ها همه بزرگ شدن و به فرماندهی نوه تورج با داس و چکش حمله کردن به خونه‌مون.

از چهارشنبه به این‌ور هرشب کمی از روی خودآموز تمرین آواز می‌کنم و بعد موبایلم رو روی تاقچه می‌ذارم و دکمه رکورد رو می‌زنم و وسط اتاق می‌ایستم و خودم رو پیچ و تاب می‌دم و «اگر مستم من از٬ عشق تو مستم٬ عشق تو مستم٬ عشق تو مستم» می‌خونم. سلیقه‌م تو همین مایه‌هاست و سنتی و روحوضی و فولکلور می‌پسندم. نتیجه تعریفی نداره و خارج و خروسکی می‌خونم و صورتم از فشار کبود می‌شه و بدنم به رعشه می‌افته. حالا باز خوبه عقلم می‌رسه روی اینستاگرامی جایی نمی‌ذارم٬ آخه دیدم مردم تو همین سطح و بلکه نازل‌تر می‌خونن و منتشر هم می‌کنن. تو خونه‌مون صدای بابام واقعا ناجوره و آواز که می‌خوند وحشت‌زده فرار می‌کردیم. مامان و داداشم رو هم چون به صداشون خیلی عادت کردم و برام بعد شخصی داره واقعا نمی‌تونم کیفیتش رو تشخیص بدم. مخصوصا مورد مامانم پیچیده‌س چون هم با این حنجره برام لالایی‌ خونده و حرفای شیرین عاشقونه بهم زده هم فحشم داده و دعوام کرده و سردوراهی فرویدی سختی موندم و نمی‌تونم تصمیم بگیرم. لالایی که می‌گم نه که فکرکنی لالایی رسمی‌ و هلوگرام‌دارها، «یه دختر دارم شاه نداره» شماعی زاده رو برام می‌خوند و «دنیای زندونی دیواره» داریوش. من دومی رو بیشتر دوست داشتم و اون‌جاش که می‌گفت: «پرنده که بالش می‌سوزه دل من به حالش می‌سوزه» منهدم می‌شدم و چندبار هم تصمیم گرفتم خودم رو دار بزنم.

دیگه رفت تا هفت هشت سال بعد و دوره بلوغ که دوباره یک مدت داریوش‌باز شدم. چند تا نوارمادر ابی و داریوش قدیمی تلخ و چسناله داشتیم که هر شب گوش می‌کردم و واقعا همراه فلاکت و بحران بلوغ خیلی می‌چسبید. البته گلچین روزگار عجب باسلیقه بود و تو همون دوران دزد زد به ماشین‌مون و نوارها رو برد و کمرم رو شکست. یک پیکان کدوحلوایی رنگ داشتیم که از همکار مامانم خانم خلیل‌زاده خریده بودیم. خلیل‌زاده قدبلند و چهارشونه بود و پوست جوش جوشی سوراخ سوراخی داشت و وضع مالیش یک مرحله از ما جلوتر بود و داشت این رو رد می‌کرد که پراید هاچ‌بک گوجه‌یی بخره. ماشین تمیز و روپا و خوبی هم بهمون داد و تنها مشکلش این بود که سر چهارراه‌ها مردم برامون دست تکون می‌دادن و می‌گفتن مستقیم. بابام بهتر از شما نباشه عینکی بود و سبیل مسواکی می‌ذاشت و چهره تیپیکال مهندسی-کارمندی داشت و زن و بچه بغل دستش نشسته بودن ولی دیگه مردم پیکان که می‌دیدن خون جلوی چشم‌شون رو می‌گرفت و اسکناس پنجاه تومنی رو مثل قمه قداره توی هوا می‌چرخوندن و خودشون رو می‌کوبیدن به شیشه. بعد ازون دووی سفید یخچالی خریدیم. من با همین رانندگی یادگرفتم و تصادف‌های اولیه رو انجام دادم و کلا هم خیلی تصادف‌خیز بود و سوای موارد معمول درون‌شهری یک‌بار توی جاده شمال زدیمش یک‌بار هم رفت زیر اتوبوس شرکت واحد و ازون‌ور رنده شده و قیمه قیمه اومد بیرون. این اواخر دیگه افتاده بود زیر دست خودم و با طناب و منگنه و چسب برق دل‌وروده‌ش رو به هم دوخته بودم و باهاش می‌رفتم دانشگاه. این جاها دختر تورج هم از زاد و رود افتاده بود و دیگه زنگ نمی‌زد خونه‌مون. البته این‌ها خودشون که از چرخه خارج می‌شدن چندسال بعد سروکله نسل دومشون پیدا می‌شد و دخترها و عروس خانوم‌هاشون تماس می‌گرفتن. یک شب بارون میومد و جشن عقد دوستم جایی تو جاده فیروزکوه بود و نمی‌دونم کجای راه رو اشتباه رفتم و به کدامین گناه افتادم توی مسیری پرت و پلا. کلا که تو جهت‌یابی تعریفی ندارم و یک مقدار توهمی و تخیلی رفتار می‌کنم. لابه‌لای کامیون‌ها و تریلی‌های باری می‌رفتم و جاده تاریک بود و چشم چشم رو نمی‌دید و ترکش‌های گل و لای که از لاستیک ماشین‌های جلوییم اصابت می‌کرد شیشه رو ماسکه کرده بود. صدای هوهوی آلفرد هیچکاکی میومد و جاده مثل مار زنگی دور گلوم می‌پیچید و منم تلاش خاصی نمی‌کردم و تسلیم شده بودم. این‌جور وقت‌ها سیستم عقلی و عاطفیم ریزش می‌کنه و یک حالت نیمه هوشیاری می‌گیرم که انگار دارم توی خواب راه می‌رم و برای این‌که سوسوی ارتباطم با محیط بیرون قطع نشه آواز می‌خونم. «یک گل سایه چمن، سایه چمن، تازه شکفته، تازه شکفته، نه دستم بش می‌رسه، بش می‌رسه، نه خوش میفته، نه خوش میفته» رو خوندم و حالا نمی‌دونم اصلا چرا این رو تعریف کردم، یعنی توی ذهنم که بود ساختار دومینویی و قالب داستانی داشت و به مقدمه و موخره و اوج و فرود آراسته بود ولی تا اوردمش روی کاغذ وارفت و خمیری و بی‌شکل شد. بذار فیلم رو چند دقیقه بزنم عقب و دوباره امتحان کنم، این بار به شکل هایکویی تلفیقی با صدای ماتسئو باشو و کمانچه‌ی مولانا جلال الدین بلخی:

از آغاز تا امروز:

به جاده زیر باران رفتن،

زیر لب سرودی زمزمه کردن

Read Full Post »

امسال چندمین باره که گوش درد می گیرم. لاله ی گوشم انگار سیلی خورده باشم قرمز و متورم و دردناکه و کر شدم و ناشنوايی روی تكلمم هم تاثير گذاشته و زبونم سنگين شده و انگليسی رو هذیانی و نامفهوم‌تر از همیشه حرف می‌زنم. معلوم نيست به خاطر شنا این‌جوری شدم یا از سرمای فرودگاه. جی-اف-كی چهارفصل سال مثل فريزر سرده و مسافرها همه کارکشته‌ن و حرفه‌یی لباس می‌پوشن و كاپشن و ضدیخ و متكای حلقه‌یی دور گردن میارن و فقط منم که پابرهنه و بی‌تجهيزات می‌رم. هربار كه آدم‌های تیز و خبره رو می‌بينم به خودم قول می‌دم «دفعه بعد» من هم مثل اين‌ها باشم ولی باز دفعه بعد هم ديرم شده و بين گيت‌ها سرگردانم و اشتباه لباس پوشيدم و وصله ناجورم و مردم با ديدنم از خودشون خوششون میاد و می‌گن خداروشكر ما اين‌جور‌ی نيستيم. به همون میزان که در کلیات زندگی توانام اگه زوم کنی و کلوزآپ بگیری می‌بینی در جزئیات علیل و ناکارامدم و این سیاه و سفیدی و سعی بین صفا و مروه و غلتیدن از روی معقول سکه به روی کج و معوجش کلافه‌م می‌کنه.

توی هواپيما از فرودگاه هم سردتر بود و چونه‌م می‌لرزيد و كبود شده بودم و از زنك مهماندار پتو خواستم و بدون اين‌كه نگاهم كنه گفت «به اين قسمت» پتو نمی‌دن. از آدم‌هایی كه موقع حرف زدن ارتباط چشمی نمی‌گيرن بدم مياد و بهشون زل می‌زنم تا نگاهم سوراخ سوراخ‌شون كنه ولی بگيرنگير داره و اكثرا بدون اين‌كه سوراخ شن بی‌تفاوت از کنارم عبور می‌كنن. منظورش ازين قسمت دايره‌ی فقرا و كلاس اكونومی بود. هواپيمايی‌های امريكايی با مسافر اكونومی مثل حيوان رفتار می‌كنن و گشنه و تشنه می‌بندنش به صندلی و هرزگاهی با شلاق می‌زنندش. از لای پرده می‌ديدم كه بيزنس كلاس‌ها پتو و باقالی‌پلو و سالاد فصل و ماساژ می‌گرفتن و این‌بار بلندشدم رفتم از سرمهماندار پتو بگیرم که با چخه چخه هدایتم کرد به سمت صندلیم. روی دریای كاراييب كه رسيديم هم گفتن ازين جلوتر نمی‌برندمون و ريختندمون بيرون كه بقيه راه رو بال بزنيم.

امریکای جنوبی زیبا و گرم و لزج بود. روزها زیر آفتاب چرت می‌زدم و آبتنی می‌كردم و ظهرها از نهارخوری نون می‌دزدیدم میوردم برای پرنده‌ها و شب‌ها هم اکثرا خودم رو توی اتاق هتل حبس می‌کردم. یکی از بومی‌ها بهم گفت دوماه پیش توی هتلم پسر ده ساله‌ی یکی از گادفادرهای موادمخدر رو ترور کردن؛ بعد با انگشت استخری که پام رو درش فرو برده بودم رو نشون داد و گفت توی همین استخر. مردم واقعا عقل ندارن و نمی‌تونن چفت دهن‌شون رو ببندن و حتما باید موم داغ به گلوشون ريخت و پوزه‌بند براشون نصب كرد. کرک و پرم ریخت و یکی دو روزی پایین و دمغ و بدروحیه بودم. اگه سه چهار سال پیش بود ککم هم نمی‌گزید اما اخیرا سریع‌ خوف می‌کنم و استرسی می‌شم و احتمالا مال بالارفتن سنم باشه. تحقیق هم کنی می‌بینی پیری‌ها ترسو و نوجوون‌ها جسور و شجاعن. همین بابام که جوونی‌هاش مثل قرقی تیزبال بود الان از ماشین و هواپیما و دکتررفتن می‌ترسه. نمی‌دونم با نماز خون و خداترس شدنش هم ارتباطی داره یا موضوع مستقلیه.

برگشتنه توی فرودگاه يارويی كه كارت شناساييم رو چك می‌كرد با لبخند معنی‌داری تولدم رو هم تبريك گفت و من با سرافكندگی تشكر و سريع فراركردم. شايد هم لبخندش از حسن نيت بود و من بددل و شكاك شدم. برای زندگی در نيويورك تاريخ تولد ناجوری دارم و معمولا توی ادارات دولتی و بانك‌ها بابتش متلك بارم می‌كنن و زندگی کسالت بار کارمندی‌شون رو با دست انداختن خاورمیانه‌یی که یازده سپتامبر متولد شده رونق و صفا می‌دن. بعضی‌ها هم یاد بدبختی‌ها و بدهکاری‌هاشون میوفتن و خاطرات تلخ و سیاه‌شون رو برام تعريف می‌كنن و من شونه‌هاشون رو می‌مالم و دور مجلس خرما و حلوا می‌گردونم و دسته‌های سینه‌زنی رو به سمت حسینیه‌ هدایت می‌کنم. باز اگه تاریخ تولد واقعیم بود کمتر می‌سوختم اما یکی قصه‌ییست پر آب چشم و شناسنامه‌م رو زودتر گرفتن که نیمه دومی نشم. ازين‌كه يک سال زودتر رفتم مدرسه درحالی كه می‌شده توی خونه بمونم استراحت كنم پاك عصبی می‌شم، گرچه ازون‌ور هم يک سال زودتر بازنشسته می‌شم و راه دور نمی‌ره و ازين جيب به اون جيب می‌شه.

توی وطن همه با کانسپت نیمه‌دومی آشنا بودن و هیچ‌ مشکلی نداشتم ولی از وقتی مهاجرت کردم شده قوز بالاقوز و اگه بخوام توضیح بدم و از یازده سپتامبر اعلام برائت کنم هم صورت خوشایندی نداره و مردم فکرمی‌کنن ما تو کار جعل سند و زورگیری و قاچاق هستیم.

هرسال از اول سپتامبر استرس این روز رو دارم و امسال زرنگ‌ بازی دراوردم و رفتم تعطیلات که هفته‌ی منتهی به یوم‌المصیبت سرکار نباشم اما همکارهام رکب زدن و «با تاخیر» برام جشن گرفتن و پام رو که گذاشتم توی اداره دیدم سلولم رو ریسه کشیدن و بادکنک و روبان زدن و بالای میزم تولدت مبارک آویزون کردن و مخصوصا زیرش با ماژیک فسفری تاریخ هم زدن که خوب ملکه‌ی ذهنم شه. دچار حمله عصبی شدم و نزدیک بود کاغذ‌کشی‌ها رو پاره کنم و بادکنک‌ها رو بدرم و خودم رو بزنم ولی چه چاره با بخت گمراه و دیگه تشکرکردم و رنگ‌ورورفته نشستم گوشه‌ی مجلس. شیرینی هم برام درست کرده بودن و مثل این‌که چون من رو زیاد با غذاهای برنجی دیدن توهم زدن گلوتن نمی‌خورم و با جو وعسل و شکلات و فندق چند کپه‌ خمیر قهوه‌یی رنگ پخته و توی دیس ریخته بودن. زیاد از تپه‌های شیرینی استقبال نشد و اکثر همکارها نخوردن و پزنده‌ش حساس شده بود و هی میومد سرک می‌کشید ببینه دیس خالی شده یا نه و آدم رو مشغول ذمه می‌کرد و من نصف دیس رو خوردم و مقداریش رو هم لای دستمال پیچیدم انداختم توی سطل ولی تموم نمی‌شد و بقیه‌ش رو مالیدم به خودم. بابام هم آشپزیش تعریفی نداره و بچه‌ که بودیم خاگینه‌ی بدمزه‌یی درست می‌کرد که برای این‌که قلبش نشکنه توی گلدون چالش می‌کردم. البته این‌ها همه بستگی به روحیه آدم‌ها داره و مثلا مامانم ازین اعتمادبه‌نفسی‌هاست و اگه دست‌پختش رو نمی‌خوردی اصلا ناراحت نمی‌شد و می‌گفت به جهنم که نمی‌خوای و آدم تو معذوریت اخلاقی نمی‌موند.

درکل اگه به انتخاب خودم باشه ترجیح می‌دم کسی سورپرایزم نکنه. فشار روحی روی گیرنده‌ی سورپرایز بالاست و در منگنه‌ی عاطفی قرار می‌گیره و چشم همه به عکس‌العمل‌ های توئه و با چوب می‌ايستن بالای سرت تا ازت ذوق و هيجان استخراج کن بریزن تو حلق دهنده‌ی سورپرایز. درعمل این قائله عوض این‌که در خدمت خوشی تو باشه صرف ارضا شدن دست‌اندرکارانش می‌شه. نمی‌دونم شاید هم لذت بردن ازش سطح بخصوصی از بهداشت روانی لازم داره و از قصد توی اداره‌ها برای غربالگری روحی کارمندان و شناسایی عقب ماندگان اجتماعی اجرا می شه.

Read Full Post »

ساعت ده می‌رسم اوهایو و ده و نیم سرکارم و پرهیز از کافئین رو هم شکستم و یک لیوان شیرچای درست کردم که جرعه جرعه می‌نوشم و گلوم موقع فرو دادن صدای عجیبی مثل گرداب می‌ده. هفته‌ها پیش سرمای مختصری خوردم و انگار هربار که سفر می‌کنم علائمش برمی‌گرده و شاید هم زکام نیست و به همکارهام حساسیت دارم. صدام خروسی می‌شه و دماغم می‌گیره و هرچی فین می‌کنم راه نفس باز نمی‌شه. از خارج فقط همین فین کردن در ملع عام  رو یاد گرفتم و ول کن نیستم و شور رو از مزه بردم وهمکارهام گوش‌هاشون رو گرفتن و افتادن کف زمین و ضجه می‌زنن. اسم اکثرشون رو بلد نیستم و با اینکه سه ماه گذشته یاد نگرفتم و ازون بدتر مثل مادربزرگم پس و پیش صداشون می‌کنم و مهناز رو نسرین و عباس رو فرزین صدا می‌زنم.

برای نهار به غذاخوری بزرگ طبقه همکف رفتم. سالاد بار رو جزیره‌یی وسط مجلس کارکردن و دور تا دورش ایستگاه‌های پخت همبرگر و ساندویچ و غذاهای مکزیکی و آسیایی زدن. صف همبر از همه طولانی‌تره و خوب چلوکباب آمریکایی‌هاست و خیلی دوستش دارن و در عروسی و عزا مصرف می‌کنن. کیفیت غذا پائینه و ده دقیقه‌یی ناامیدانه دور سالاد بار و واحدهای پخت غذای گرم طواف می‌کنم و نمی‌تونم تصمیم بگیرم بین آشغال و آشغال‌تر کدوم رو بردارم. بقیه  کارمندها هم مستاصل و بشقاب به دست خوراک‌ها رو معاینه می‌کنن و کف‌گیر رو با بی‌میلی می‌زنن زیر پوره سیب‌زمینی و وسطش پشیمون می‌شن و می‌زنن زیر خوک کبابی و بازم پشیمون می‌شن و خوب که همه چی رو به هم مالیدن و ماساژدادن یک ساندویچ تخم‌مرغ از توی یخچال برمی‌دارن و پکر و گرفته می‌رن به سمت صندوق. نمی‌دونم شاید هم مشکل از خود غذا نیست و ارزونی مشکوکش آدم رو دل‌زده می‌کنه. نور سالن هم نامناسب و آبی رنگه و کاهوها هرچی هم تازه و ترد زیر اون لامپ مهتابی‌های صنعتی کثافت و سمی به نظر می‌رسن. هربار از کنار دیس خوک کبابی که چربی زردرنگ مایعی به ظرف استیل پس داده رد می‌شم چندشم می‌شه و دوست دارم پتو بندازم روش که نبینم. از تربیت مذهبی همین خوک‌ستیزی برام باقی مونده و مومنانه به مغزم فرورفته و کنده نمی‌شه. خوکیجات رو فقط تو رودربایستی می‌خورم و واقعا بهم فشارروانی میاره و بیکن و دنده و فیله‌ی خوک زیر دندونم تبدیل به کلوخ و زهرمار و خار مغیلان می‌شه و گلو رو جر می‌ده می‌ره پائین. نمی‌دونم، بعید نیست یک روزی بقیه‌ش هم بهم برگرده. همین بابام از وقتی هفتاد ساله شده نماز می‌خونه و موقع روک و تخته به ائمه متوسل می‌شه و ذکرمی‌گه و تاس می‌ریزه و یک بار هم از قم بهم زنگ زد و گفت اومده زیارت و انشالله هروقت من بیام هم یک سفر می‌ریم مشهد.

 

بعد از نهار جلسه داریم و من روی غذا خوابم می‌گیره و از اوجم دور می‌شم. دور میز بیضوی بزرگی جمع می‌شیم و تعدادی اسلاید از افتتاح شعبه‌ی روسیه نشون می‌دن. وسط مغازه رو پله پیچ مرمر نباتی رنگ با جان پناه طلایی کارکردن و سقف رو بلند گرفتن و در کل طراحیش مکه‌یی و حاج خانومیه و ازین بابت خوشحال و سرافراز هم هستن. نگاه پوچی به همه چیز دارم و اکثر جلسات به نظرم غیرضروری و مسخره و وقت تلف کردن میان. ده دقیقه آخر رئیس اعظم و دار و دسته‌ش هم وارد می‌شن. پیرمرد مو سفید تر و فرزیه که انگار الان از حموم درومده باشه لپ‌هاش گل انداخته. کمی جوگیره و به دلایل نامعلومی دو بادیگارد رنگین پوست عضلانی دنبال خودش راه می‌ندازه و سر خیابون اداره کیوسک پلیس گذاشته و داخل هم انگار وارد خاک کره‌شمالی شده باشی تعدادی کچل بلوز شلوار سیاه که دست به سینه ایستادن و به در ورودی زل زدن و به وضوح توی جوراب‌شون اسلحه دارن کاشته. نمی‌دونم شاید هم زوال عقل و پارانوئید تو این سن طبیعی باشه و به زودی تانک و تک‌تیرانداز هم بیاره و دور خودش رو مین‌گذاری کنه.

 

ساعت هفت کارم تموم شد و تاکسی گرفتم که برم هتل. تاکسی‌های اوهایو منش و صفای روستایی دارن و پیاده می‌شن در رو برای مسافر باز و بسته می‌کنن و پشت سرت یک پیاله آب می‌ریزن و مثل نیویورک آدم رو با لگد و کتک از ماشین بیرون نمی‌ندازن. هر هفته همین راننده رو می‌فرستن دنبالم و صبح‌ها هم که از هتل تاکسی می‌گیرم باز همین یاروئه و به نظر می‌رسه در کل شهر همین یک نفر تاکسی داشته باشه. مرد مهاجر چغریه که موهای سرش رو تراشیده  و عینک خرمگسی سبز می‌زنه و خیلی حرافه و خوشامد می‌گه و با شربت و شیرینی و گروه سرود پذیرایی می‌کنه و از آثار باستانی و مناطق سیاحتی اوهایو می‌گه. انگار که با دیوار حرف می‌زنه هیچ واکنشی نمی‌دم و وانمود می‌کنم کر و لالم و البته زیاد هم از روی بدطینتی نیست و بیشتر حوصله حرف زدن ندارم و می‌خوام در سکوت از پنجره بیرون رو تماشاکنم و بلکه چرت کوتاهی بزنم. عوضش موقع پیاده شدن انعام درشتی بهش دادم که البته از جیب اداره می‌ره و سعی می کنم حسابی چرب بگیرم که سرمایه از کیسه‌ی اغنیا به سمت فقرا سرازیر شه.

 

وارد هتل شدم و زن جوانی که آرایشش روی صورت عرقیش ماسیده و دلمه بسته بود از پشت دخل اسمم رو پرسید و کارت اتاقم رو داد. چند پیرمرد گرسنه در لابی نشسته بودند و با ولع و شهوت خدمه‌ی چلاقی که لنگان لنگان میزها رو دستمال می کشید برانداز می‌کردن. حشر در فضای هتل‌ها موج می‌زنه و در رو که باز می‌کنی هرمش توی صورتت می‌خوره و احتمالا از بیکاری مسافران و تحریک‌آمیزی تخت‌های کینگ سایز و ملحفه‌های تمیز باشه. پنجره اتاقی که به عنوان «ویو دار» بهم انداختن رو به پارکینگ هتل باز می‌شه و ویوی ابدی اس-یو-وی‌های زمخت طوسی رو در کادر دارم. اثاثیه رو محتاط و سفید و خاکستری و ترکیبی از چوب و فلز کارکردن و چند تابلوی آبستره‌ی فریم نقره‌یی از دیوارها آویختن. بنیان طراحی هتل‌ها بر همین ایده استوارشده: محافظه‌کاری.

کمی روی تخت ولو شدم و روی تشک فنریش بازی بازی کردم و بالا و پائین رفتم و کمی هم به سقف خیره شدم و دو بار هم توی یخچال رو نگاه کردم و بعد بلند شدم رفتم بیرون که قدم بزنم. چنگی به دل نمی‌زد و پیاده‌روها خالی و متروکه بود و مغازه‌ها همه بسته بودن و خیابون هو هو می‌کرد و گویا دم غروب تموم شهر رو تعطیل می‌کنن. گاهی وسوسه می‌شم بیام اوهایو زندگی کنم و کمتر مالیات و اجاره خونه بدم ولی بعد به نظرم ترسناک می‌رسه و حس می‌کنم شاید از خلوتی شهر دچار جنون شم. البته حالا از شلوغی و امکانات نیویورک هم استفاده خاصی نمی‌کنم و فقط بعضی شب‌ها برنامه گالری‌ها و تاترها و کنسرت‌ها رو ورق می‌زنم و خودم رو می‌خارونم و بعد می‌خوابم. ولی آدمیزاد واقعا روانیه و شاید همین که بدونم دیگه بهشون دسترسی ندارم مثل گربه‌یی که توی پستو گیرافتاده وحشی شم و به درودیوار چنگ بندازم.

برگشتم هتل و شام رو توی اتاقم خوردم و یک لیوان هم شکاندم که ترکش‌هاش همه جا پخش شد و هربار که از تخت پایین میومدم مجبور بودم کفش‌هام رو پام کنم. کمی توی ساک دستیم دنبال نخ‌دندون گشتم که پیدا نشد. تقریبا هربار یک چیزهایی جامی‌ذارم و این بار نخ‌دندون و زیرشلواری نیوردم. شاید هم لغزش فرویدیه و از عمد زیرشلواری و نخ دندون نمیارم و فکرمی‌کنم برای یک شب صرفه نداره. این بار دندون پزشکم بعد از مته کاری آینه انداخت و حفره‌های دهشتناک عمیق دندونم رو نشونم داد و گفت می‌خوام بترسی که خوب مراقب دندون‌هات باشی. مردم پاک عقل‌شون رو از دست دادن و مراقبت از دندون خودمون رو هم می‌خوان با تهدید و ایجاد رعب و وحشت و قمه‌کشی و زورگیری به دست بیارن. واقعا هم در «ترسوندنم» پیروز و موفق بود و بعضی شب‌ها کابوس‌های دندونی می بینم و آسیاب ها شروع می‌کنن به خورد شدن توی دهنم و دومینویی میان جلو و دونه دونه می‌ریزن و با کف و خون از دهنم می پاشن بیرون.

ده و نیم تا یازده اینستاگرام و توییتر و چند وبسایت رو در تاریکی بالا پائین کردم و بعد ساعت رو گذاشتم روی زنگ و خوابیدم. خوابش بسیار عمیق و شیرین بود و نوک پاهام رو از لحاف بیرون گذاشتم که مثل ترموستات حرارت رو تنظیم می‌کرد و لحافش کتانی و سنشوال بود و آسایش مثل مه از دامنه‌ی کوه بالا اومد تا به قله رسید و سرمست و حیرانم کردم و روی گلبرگ لطیف گل ها شبنم نشسته بود و همون جا در دم غزل «ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما، جوشی بنه در شور ما تا  می شود انگور ما» رو سرودم.

Read Full Post »

روی کاناپه‌ی نخودی رنگ نشیمن نشسته بودم و با نوک انگشت موهای زبر چونه‌م رو نوازش می‌کردم که میم از آشپزخونه بیرون اومد، سرش رو خاروند و بی‌مقدمه پرسید «می‌تونی شیرینی بپزی؟»

سوال‌هایی که با می‌تونی شروع می‎شن ناراحتم می‌کنن، همه کاری رو می‌تونم انجام بدم یا حداقل براش سعی کنم ولی بحث سر اینه که تمایل دارم یا نه. شاید باید روی زبونش قاشق داغ بذارم تا شکل صحیح پرسش که «دلت می‌خواد شیرینی بپزی؟» هست رو یاد بگیره، شاید هم باید قاشق گداخته رو به زبون خودم بچسبونم.

بعد قفسه‌ی بالای ظرف‌شویی رو باز کرد و جای لوازم شیرینی‌پزیش رو نشونم داد. همه چیز کهنه بود و بوی نا می‌داد. بسته‌ی نصفه‎ی آرد کرم افتاده و قالب کیک زنگار بسته بود. چندبار رفتم و اومدم و در قفسه رو باز و بسته کردم ولی ترسم نریخت و بدتر هم شد و حس می‌کردم ممکنه مثل مرداب توش فرو برم و بعد کرم‌های قهوه‌ئی رنگ پاکت آرد پیشروی کنن به سمتم و از درون بخورندم و یه کپه تفاله‎ی نمناک متعفن ازم باقی بمونه.

زنگ زدیم بقالی برامون آرد و کره و وانیل و کشمش آفتابی بفرسته. از وبلاگ شف طیبه که از همه‌‌تون بهتره دستور بیسکوئیت کشمشی رو درآوردم و ظرف نیم ساعت حاضر شد و به قدری خوب درومد که با میم نشستیم کف آشپزخونه بیسکوئیت‌های معطر داغ از فر خارج شده رو چنگ زدیم ریختیم به سرمون و گریه کردیم. می‌خواستیم بیسکوئیت‌ها رو نگه داریم برای شب یلدا، کریسمس یا نمی‌دونم مثل آدمای طبیعی بی‌مناسبت بذاریم تو یخچال بمونه و گاهی یه گلش رو توی لیوان شیر صبحونه‌مون خیس کنیم بذاریم گوشه لپ‌مون آب شه؛ ولی همون شب همه‌ش رو خوردیم و البته حال نفرت‌انگیزی بود و داشتیم بالا میوردیم و دیگه از یه جایی که گذشت دست خودمون نبود و گفتیم بخوریم تموم شه راحت شیم.

فردا شبش با این‌که دیگه شیرینی کشمشی از چشمم افتاده بود و اون‌جوری اشتیاقی بهش نداشتم باز آرد و کره و وانیل و کشمش آفتابی خریدم که بسازمش چون مگه چقدر تو زندگیم پیش میاد کاری رو این‌جوری بی‌نقص از ماده اولیه تا محصول نهایی انجام بدم و همه‌ش جلوی چشمم و زیر یه ساعت اتفاق بیفته. انگار عقده‌ی این‌که تاحالا ساختمون نساختم در قالب شیرینی‌پزی بروز کرده باشه. چندتا بیسکوئیت اول رو ظریف و مینیاتوری و بقیه رو چون حوصله‌م سررفت زمخت و بزرگ کارکردم و بعد هم بیسکوئیت‌ها پف نکردن و بدترکیب و بدمزه‌تر از دفعه اول درومدن. همه چی به روحیه‎س، این‌بار چون یاد ناکامی‌هام افتادم بیسکوئیت‌هام خراب شدن. شایدم چون جای شکر پودرقند زدم این‌جوری شد. ولی خیلی ناراحت شدم و اصلا انتظار نداشتم یه لگن آرد و کره و تخم مرغ بخواد خودش رو لوس کنه و مسخره بازی دربیاره. آخه تو از کجا می‌فهمی فرق پودر قند و شکر چیه؟ تو مگه عقل داری تخم‌مرغ؟ شایدم حیله و تکنیک بازاریابی‎شون این بود که بار اول خوب دربیان و اسیرم کنن و بعد ذات پلشت‌شون رو نشون بدن.

گوشی موبایلم دوباره از دستم رها شد روی زمین و این‌بار به کل از کار افتاد. گاهی فکرمی‌کنم شاید بیماری مرموزی دارم که مسبب همه چیزه. همین که بیست‌ونه سالمه و تاحالا عاشق نشدم و نمی‌دونم چیه و البته گاهی در شرایطی قرارگرفتم که الکی به مردم گفتم آی لاو یو توو چون مثلا هفته‌ها در سکوت گذشته بوده و یارو فشارآورده که چرا نمی‌گی، چته؟ همین که گوشیم و لیوان‌‌های آب‌خوری میم رو می‌ندازم زمین می‌شکنم یا بدیهیات رو فراموش می‌کنم. مثلا دیروز که برای گوش دردم رفته بودم دکتر و شرح حال که می‌گرفتن قدم رو پرسیدن و یک دفعه ذهنم خالی شد و این سخت‌ترین سوال دنیا شده بود و دست و پا می‌زدم و تته پته می‌کردم و پرستاره با چشمای از حدقه درومده نگاهم می‌کرد و واقعا هیچ عددی به ذهنم نمی‎رسید. شاید هم در اصل «دلم می‌خواد» بیماری ناشناخته‌ئی داشته باشم تا بواسطه‎‌‌ش رفتارهام رو توجیه کنم. هرکی گفت چرا هم‌چین می‎کنی؟ بگم بابا من سی.جی.زد.اف دارم، لوب پیشانی مغزم رو درگیر کرده و دیگه این‌جوری شدم، توئم می‌خوای کمی اون‌ورتر بایست، می‌گن ممکنه واگیردار باشه.

Read Full Post »

پیاله‎ی سرامیکی ماست رو آب می‌کشیدم که جولیا، هم‌خونه‌م با کیسه‌های خرید وارد آشپزخونه شد. بیست‌ودو ساله‎س و خنده‌هاش صدای پرنده می‌ده و روز اثاث‌کشی کمک کرد چمدون‌هام رو از پله‎ها بیارم بالا. به ندرت هم رو می‎بینیم ولی رد حضورش همیشه در فضای خونه هست؛ صبح‌ها بوی عطر گرمی که می‌زنه رو توی راهرو حس می‌کنم و بعضی شب‌ها هم صدای پای دوست‌پسرش و بعد صدای کردن‎شون از حمام شنیده می‎شه. این که ممکنه ترشحات بدن‎شون به در و دیوار بماله اذیتم می‌کنه و البته دوش هم طولانی مدت باز می‌مونه و قبض آب گرون می‎شه.

خریدهاش رو که توی یخچال جا می‌داد بهش تذکر دادم از حموم برای کردن استفاده نکنه، صورتش رو با دست پوشوند و بی‌حرکت موند و هرچی منتظر شدم حرفی نزد. نمی‌دونستم چی کار کنم که البته مسئله جدیدی نیست و اکثرا در روابط اجتماعی به همین بن‌بست می‌خورم. بیست‌ویکی دو ساله‌ها با هم‌سن‌های خودشون راحتن و کنار ما معذب می‌شن یا شاید به نظرشون خیلی دور میایم و وحشت می‌کنن. منم گاهی سی چهل سالگی به نظرم جزیره‌ئی جداافتاده میاد و هی یادم می‌ره که از درون همه‌‏ش یه جوره و اون‌قدر خزنده و پیوسته اتفاق می‌افته که متوجه جابجایی نمی‎شی. خجالت کشیدن فرآیند عجیبیه و سردرنمیارم از چه منبعی تغذیه می‌‏شه. چندوقت پیش سرکلاس حرف می‌زدیم که یهو جریان داغ خون از نوک انگشت‌های پام اومد بالا رسید به صورتم و بعد به سمت گوش‌هام پخش شد و بغل دستیم بهم گفت وای چه سرخ شدی. مدت‌ها بود این‌جوری خجالت نکشیده بودم، هی عرق کردم و کبود و کبودتر شدم بلکه به هلاکت برسم و دنیا از منصه ظهورم پاک شه. الان هرچی فکرمی‌کنم یادم نمیاد موضوع بحث چی بود و یادم هم نیست کی بغل دستم نشسته بود که برم ازش بپرسم.

از جولیا خوشم میاد و گاهی توی آشپزخونه باهاش حرف می‌زنم. یک هم‌خونه‎ی دیگه هم دارم که نسبت بهش خنثی هستم و اگه جسدش توی اتاقش پیدا شه حس خاصی بهم دست نمی‌ده. این‌که چی می‌شه از یکی خوشم میاد از یکی نه هنوز برام مبهم مونده. ممکنه چون صدای گوشخراشی داره و گاهی یادش می‌ره آشغال‌ها رو بذاره دم در باهاش ارتباط نگرفته باشم ولی آخرش اینا بهونه‎س، انگار بدن آدم‌ها یک سری مواد شیمیایی نامرئی ترشح می‌کنه که با بوئیدنش تصمیم می‌گیرم باهاشون دوستی، دشمنی یا بی‎تفاوتی کنم.

دیشب توی خیابون‌های داون‌تاون راه می‌رفتیم که «ز» به تابلوی کوچکی کنار پیاده‌رو اشاره کرد و گفت بیا برو این‌جا فالت رو بگیرن. چندپله رفتیم پائین تا وارد اتاق کوچکی شدیم که سه صندلی مخمل زرشکی رنگ به سختی درش جا گرفته بود. ز به خاطر تاریکی یا شاید هم کوری توی راه‎پله سکندری خورد و با کون سقوط کرد روی پاگرد و بعد با این‌که زجر درد به وضوح در چهره‎ش دیده می‌شد صاف نشست روی صندلی و زمزمه کرد که چیزیش نشده. حس کردم از زمین خوردنش شرمگین شده و چون برای قربانیان خجالت بهترین درمان اینه که نادیده بگیری‎شون محلش ندادم و با زن فالگیر حرف زدم. سی‌وچندساله ‌می‌زد و سرتاپا سیاه پوشیده بود و موهاش رو با بی‌قیدی دور صورت گردش ریخته بود. یک سنگ شفاف گذاشت کف دستم و بدنش رو مثل آونگ به طرفین تکون داد و شروع کرد به حرف زدن.

عجیبه که تاحالا به فکرم نرسیده بود، من خودم باید فالگیر می‌شدم. اصلا همین الان فالگیر هستم ولی فال مردم رو توی دلم می‌گیرم و قصه‎شون رو به‎شون نمی‌گم و در نتیجه اون‌ها هم دستمزدم رو نمی‌دن. مثلا توی واگن قطار به ردیف آدم‌هایی که روبه‌روم نشستن خیره می‎شم و سعی می‌کنم حدس بزنم کدوم‎شون زودتر می‌میره و البته گاهی هم به جزئیات پنهان زندگی‌شون فکر می‌کنم.

در راه برگشت به خونه زن جوانی کنارم نشسته بود که چرت می‌زد و سنگین نفس‌ می‌کشید و گردنش شل شده بود و گاهی سرش به آرامی فرود میومد روی شونه‌م. کمی ناراحتم می‌کرد ولی نه اون‌قدر که بخوام صندلیم رو عوض کنم و البته یک‌بار با آرنج ضربه‎ئی به پهلوش کوبیدم که نیمه‌هوشیار شد و برای چند ثانیه صاف نشست. موهای خرمائیش رو با کشی باریک و چند گیره‎ی کوچک مشکی مثل تاج باشکوهی روی سرش جمع کرده بود. منم خیلی دوست دارم موهام رو این‌ مدلی درست کنم و ویدیوی آموزشیش رو هم نگاه کردم ولی نتیجه شبیه بوته‎ی خار بالای سرم می‌ایستاد. نمی‌دونم، شاید مال جنس مو باشه. سفیدپوست‌ها اون وز رقت‌انگیز موهای ما رو ندارن و البته این فقط یکی از تفاوت‌هامونه.

Read Full Post »

Kent_Rogowski_Bears_09

یک‌شنبه شب‌ها اتاقم که تا گلو در کثافت فرورفته رو نظافت می‌کنم. اول کاغذباطله‌ها رو از گوشه و کنار جمع می‌کنم، بعد جارو می‌زنم و پارکت‌های کهنه رو دستمال می‌کشم. امشب یه تپه کاردوچنگال یک‌بار مصرف که به مرور زمان از کافه‌ی روبه خونه‌م اوردم رو هم ریختم قاطی زباله‌ها رفت. این وسایل رایگان رو برای همین می‌ذارن که ما انتقام خودمون رو از کاسب بگیریم و یه چنگش رو بریزیم تو کیف‌مون و تخلیه شیم. گرچه اون‌ها هم تو جبهه خودشون می‌جنگن. مثلا پارچ شیرسویای رایگانی که روی پیشخوان‌ گذاشتن به وضوح آب قاطیش داره.

بعد ملافه‌ها و روبالشی‌ها و حوله‌ها رو انداختم توی ماشین لباس‌شویی. همه‌شون سفیدن اینه که روشون نصف دبه آب ژاول ریختم. ملافه‌های گل‌گلی و چهارخونه فقط توی ذهن و خیال آدم قشنگن و در واقعیت بعد از چندبار شستشو شبیه عکس‌های آرتیست‌های فیسبوکی‌ می‌شن؛ با رنگ‌های مرده و کنتراست لاجون و بدون حرفی برای گفتن. این سفیدها رو هربار بشوری نو می‌شن و خواب بهتری هم به آدم عرضه می‌کنن. حوله رو که از خشک‌کن اوردم بیرون دیدم اندازه یک کف دست از وسطش جر خورده و تاروپودش متلاشی شده. چنددقیقه با حیرت نگاهش می‌کردم. حولهه رو خریده بودم برای کسایی که میان خونه‌م و عمر زیادی هم نداشت. نمی‌دونم وایتکس سوراخش کرده یا قبلا یکی از مصرف کننده‌هاش این‌جوریش کرده و من نفهمیدم. تازه می‌خواستم چندسال بعد که کهنه شد زندگی‌نامه‌ش رو از زبانش بنویسم کتاب کنم. گرچه مرگ پایان کبوتر نیست و شاید این رو قیچی کنم و از توش دوتا حوله کوچیک‌تر دربیارم.

اشیا پاره که می‌شن بهتر باهاشون ارتباط برقرار می‌کنم. انگار قبلش خنثی هستن و اون زخمی شدنه زنده‌شون می‌کنه. ژاک دریدا هم سال‌ها حنجره‎ درید که بگه مفاهیم از دل اوراق کردن‌ بیرون میان. ببین چیه که حتا روز قیامت هم همین کانسپت دیکانستراکشن رو داره. می‌گه وَ إِذَا الْجِبالُ سُیِّرَتْ. یعنی سیستم رو که به اوج می‌خوای برسونی یه دور کوه‌ها و زمین رو می‎کوبی به هم و می‌پاشی تو هوا.

آخرشب برای نانا پیغام گذاشتم اگه هستی بیا اوو-وو. اومد و تا سه‌ونیم صبح حرف زدیم و آخراش افتاده بودم رو اون فازهایی که حرف زدن جدی حس لخت شدن می‌ده. انگار رسوب کلمات رو با کاردک از دیواره‎ی گلوت می‌تراشی. وسوسه شدم صدامون رو ضبط کنم ولی دیدم از کجا معلوم همین‌که بدونم دکمه‌ی رکورد زده شده از ماهیتی که تو اون لحظه دارم خارجم نکنه. این‌همه ابزار ثبت صدا و تصویر و حرکت اومده اما هنوز بشر پوشالی‌ترین لحظات رو ثبت می‌کنه و لایق‌ترین‌ها رو نمی‌تونه؛ می‌ذاره مثل ماسه از لای انگشت‌هاش بریزن بیرون و برای همیشه محو شن.

درحالی که هنوز از بعضی ساده‌ترین حالات زندگی تصویری در دسترس نیست، دنیا داره زیر عکس‌هایی که درش دختری پشت به دوربین ایستاده و دریا/جنگل/کوه رو تماشا می‌کنه و باد در موهاش وزیده دفن می‌شه. به زودی دوربین‌های دیجیتال نسبت به این صحنه‌ها حساسیت پوستی پیدا می‌کنن و تا لنز رو به سمت‌شون نشونه برید دوربین کپک می‌زنه و بعد تبدیل به مایع لزجی می‌شه و می‌پاشه روی سر و صورت‌تون.

*عکس از کنت رگاوفسکی، مجموعه‌ی خرس‌های پشت و رو شده

Read Full Post »

س.د عزیزم

ساعت سه‌ی بامداد چهارشنبه‌ست. سرم رو از پنجره برده بودم بیرون خیابون رو تماشا می‌کردم که دلم خواست دوباره برات ایمیل بزنم. چند تاکسی زرد پشت چراغ قرمز منتظر بودن و عابری پیاده هم قوز کرده عرض خیابون رو رد می‌کرد. از طبقه یازدهم همه چیز در هاله‌ئی از سانتیمانتالیزم دیده می‌شه. وقتی با اشیا تو یه سطح قرار دارم حسم بهشون معمولیه، از بالا یا پائین که تماشاشون می‏کنم ولی خیلی تحت تاثیر قرارمی‌گیرم. تاحالا برات تعریف نکرده بودم، ماه اولی که از ایران اومده بودم هروقت تو آسمون هواپیما می‏دیدم گریه‌م می‌گرفت. راستش الان برای خودمم عجیبه. ببین چیه که آدم به فازهای خودش در گذشته که نگاه می‌کنه انگار زندگی یه غریبه‌ رو می‌بینه.

این‌جا روبه پنجره‏ی اتاقم هزارتا پنجره دیده می‌شه. بعضی‌هاشون خیلی کوچیک و دورن در حد یه نقطه‌ی نورانی، یه ردیف از پنجره‌های آپارتمان اون‌طرف خیابون ولی اون‌قدر بهم نزدیکن که به وضوح تابلوهایی که به دیوار آویختن رو می‌بینم. گاهی آخر شب‌ها کرکره حصیری اتاقم که همیشه کیپه رو می‌دم کنار و کمی نگاه‌شون می‌کنم. بدم نمیاد صحنه‌ی سکس‌شون رو ببینم، ولی اونا بدشون میاد و بعد ازین‌که شلوارشون رو درمیارن پرده رو می‌ندازن.

می‌شه گفت به پنجره‌ی اتاقم درجاتی از دلبستگی عاطفی پیدا کردم. کاش می‌شد برات پستش کنم یه مدت ازش استفاده کنی. بشر وقتی به بالندگی می‌رسه که به تکنولوژی حمل و نقل پنجره دست پیداکنه.

باقیمونده‌ی گلدون‌هام رو با این‌که مراقب‌شونم پژمرده شدن. فکرکنم اتاقم زیادی گرمه. شوفاژه خیلی داغ می‌کنه و من پیچ کنترلش رو پیدا نمی‌کنم و ازون بدتر از کف اتاق هم لوله‌های آب گرم رد می‌شه. شنیدم توی مکه هم برای رفاه زائرین از کف لوله‌ی آب رد کردن ولی آب سرد. راستی مامانم می‌خواد بره سفر حج. یه مقدار معذبم ولی قبول کن به من ربطی نداره. تازه هیچ بعید نیست خودم هم یه روزی مشرف شم. چندبار که رفتم مشهد از حرم و فضاسازیش راضی بودم و قشنگ اون حس رو می‌گرفتم که آقاجونم این‌جا خاکه. تو چون با ائمه نسبت فامیلی نداری شاید درک نکنی چی می‌گم.

چندوقت پیش این دوستم که بودائیه دوباره به سمتم لشگرکشی کرد. این‌بار یه کتاب راجع به بودیسم داده بخونم که هنوز لاش رو باز نکردم. تقصیر خودم هم شد الکی دست بردم تو قفسه کتاب‌هاش و این رو کشیدم بیرون و اون هم گفت بردار مال تو. اگه از کیفیت جلد و صحافی کتاب بخوام قضاوت کنم مثل طالع‌بینی‌هایی می‌مونه که جلوی دانشگاه تهران می‌فروختن. من خودم یه متولد ماه مهرش رو خریده بودم و بعد از مطالعه‌ش احساس بهتری نسبت به خودم پیداکردم. تنها موردی که همه‌ی آدم‌ها مطلقا ازش راضین همین ماه تولدشونه. مثلا من هیچکس رو ندیدم که گریه کنه و خودش رو شلاق بزنه که چرا یه مردادی اصیل نیست.

س.د جان

خوبی ایمیل اینه که کنترلش تماما دست خودمه و تو نمی‌تونی مسیر حرف‌هام رو عوض کنی. شنیدن صدای آدم‌ها هم البته لطف خودش رو داره ولی بیشتر فانتزی و نمادین و برای قشنگیه. خوبه بدونی میانگین گیرایی شفاحی آدم‌ها بعد از ده دقیقه حدود پنجاه درصد افت می‌کنه. فکرکردن به اینکه وقتی حرف می‌زنی نصف مفاهیم توی هوا بخار می‌شن و هیچ‌وقت به مقصد نمی‌رسن زجرآوره. ببین این مسئله چه فشاری به انسان اورده که میخ گرفته دستش شروع کرده به حکاکی روی دیواره‌ی سنگی غار.

خود تو یه عادتی داری که منظورت رو سه بار با کلمات مختلف جمله بندی و تکرار می‌کنی. کارت زننده‌ست ولی نمی‌تونم به خاطر این‌که تلاش می‌کنی شانس شنیده شدنت رو بالا ببری ملامتت کنم. گرچه مطمئن هم نیستم واقعا شانست بالا می‌ره یا نه. چون هی که یه چیزی رو می‌گی من ناشنوا و افلیج می‌شم.

س.د خوبم

رفتم توی آشپزخونه پارچ تصفیه رو آب کنم و حالم عوض شد. لازمه یه وقفه‌ئی بین کارهام بیفته. پشت سرهم که می‌نویسم یه انرژی جنبشی درم انباشته می‌شه که مجبورم می‌کنه به خودم یا به تو حمله کنم. گاهی تنبلیم میاد آب رو فیلتر کنم و همین‌جوری لبم رو لوله می‌کنم دور شیر و مستقیما آب می‌خورم. خوب که نگاه کنی ذرات معلق گچ و شن و ماسه و آشغال رو توش می‌بینی. البته بدن انسان تا یه حدی کثافت رو می‌تونه تحمل کنه و چیزی نمی‌شه. بعضی‌ها پک شیش‌تایی آب‌معدنی می‌خرن تو خونه انبار می‌کنن و از همون مصرف می‌کنن. من با آب بطری که به شیوه تجاری عرضه می‌شه مشکل دارم. یه قمقمه دوجداره سبز لجنی دارم که از خونه پرش می‌کنم با خودم می‌برم بیرون. تحقیرآمیزه که آب رو هم تبدیل به جنس مصرفی کردن. هربار تو سوپرمارکت‌ها می‌بینم ردیف ردیف آب تو بسته‌بندی‌ها و با مارک‌های مختلف چیدن با تبر همه رو می‌شکنم. بعد تبر رو می‌ذارم روی دوش یکی از دبه‌های پنج لیتری و وقتی فروشنده‌ها پرسیدن کی این کار رو کرده می‌گم اون بطری بزرگ.

می‌دونم تو مشکلی با این موضوع نداری و برای اقتصاد مفید می‌دونیش. شاید یه موقعی نظر من رو هم بتونی عوض کنی؛ آخرین بار که دلایلت دیمی بودن. می‌دونی افق بیست ساله‌ش این می‌شه که اکسیژن ویتامینه‌ی کوهستان‌های سوئیس رو هم توی پاکت به‌مون می‌فروشن که روزی یه واحدش رو توی اتاق منفجرکنیم باطراوت شیم.

Read Full Post »

Older Posts »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: