Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘گلایه رو گلایه رو شکایت ازین‌جا شاکیم تا بی‌نهایت’ Category

ساعت هفت شب سه‌شنبه خیابون سوم رو به سمت شمال قدم می‌زدم و بارون ریز و سوزنی می‌بارید و مثل شلاق به صورتم می‌خورد که تصمیم گرفتم آوازخوندن یادبگیرم. نمی‌شه گفت همون موقع بهم الهام شد و از چند هفته قبل تو فکرش بودم ولی تو اون لحظه دیگه قشنگ مسجل شد. مرتضی احمدی یک ترانه داره که تنبک شش‌وهشت می‌زنه و می‌خونه: «نامهربونی٬ نمی‌دونم می‌دونی که عشقت مارو کشته». حالا این‌جوری نمی‌شه باید گوش بدین تا بدونین چی می‌گم. تو خیابون که قدم می‌زنم گاهی این رو برای شهروندان و رهگذارن عبوری اجرا می‌کنم و تو اوجش صدام نمی‌کشه و دمغ می‌شم. یکی این یکی هم «یک گل سایه چمن» رو واقعا دوست دارم بتونم صحیح بخونم‌ و لذت ببرم. برای مجلس و بیزنس هم نمی‌خوام٬ همین برای مصرف شخصی خودم و زمزمه‌ی زیر دوش و توی خیابون. صدام خوبه و ازون لحاظ مشکلی ندارم٬ یعنی هم خودم فکرمی‌کنم خوبه هم بهم می‌گن و تو صندوق پیشنهادات و انتقادات می‌ندازن. البته خوب که می‌گم خوب سبک هایده و گوگوش و دلکش نه‌ها٬ خوب منشی دفتر لیزینگ خودرو و خوب شماره‌ی بیست‌ودو به باجه‌ی دو. دختر تورج یک‌بار زنگ زده‌ بود خونه‌مون و بهم‌ گفت تو هم ماشالله جون می‌دی برای منشی‌گری‌ها. توهین به مشاغل نشه ولی بدجوری ناراحتم کرد، مثلا کی بود؟ پونزده شونزده سالگی که آدم خیلی باانگیزه و گنده‌گوزه و می‌خواد مرغ آتش شه و شب رو به زیر پر سرخ خودش بکشه. زیاد زنگ می‌زد خونه‌مون و بیشتر هم بابت مشکلات زنانگیش بود و می‌خواست با مامانم صلاح مشورت کنه. کلا مردم حامله می‌شدن٬ نمی‌شدن٬ عادت ماهانه‌شون عقب جلو می‌شد٬ لکه بینی‌داشتن و تو بارداری از پله و نردبون و پشت‌بوم می‌افتادن پایین زنگ می‌زدن خونه‌ی ما. من دیگه گوشی رو که برمی‌داشتم از لحن صداشون می‌فهمیدم موردشون چیه و اگه پچ‌پچی و مضطرب بودن یعنی ناخواسته‌س. مامانم همیشه رای‌‌شون رو می‌زد و بعدتر تو مجالس با افتخار نوه تورج که یک گوشه افتاده و از گریه کبود شده بود رو نشون می‌داد و با لذت در گوشم می‌گفت این رو قراربود بندازن ولی من منصرف‌شون کردم. یک سیاهه بلندبالا داشت و سرحال که بود دونه دونه بچه‌هایی رو که از در نطفه خفه شدن نجات داده برای آدم می‌شمرد. گاهی کابوس می‌بینم این بچه‌ها همه بزرگ شدن و به فرماندهی نوه تورج با داس و چکش حمله کردن به خونه‌مون.

از چهارشنبه به این‌ور هرشب کمی از روی خودآموز تمرین آواز می‌کنم و بعد موبایلم رو روی تاقچه می‌ذارم و دکمه رکورد رو می‌زنم و وسط اتاق می‌ایستم و خودم رو پیچ و تاب می‌دم و «اگر مستم من از٬ عشق تو مستم٬ عشق تو مستم٬ عشق تو مستم» می‌خونم. سلیقه‌م تو همین مایه‌هاست و سنتی و روحوضی و فولکلور می‌پسندم. نتیجه تعریفی نداره و خارج و خروسکی می‌خونم و صورتم از فشار کبود می‌شه و بدنم به رعشه می‌افته. حالا باز خوبه عقلم می‌رسه روی اینستاگرامی جایی نمی‌ذارم٬ آخه دیدم مردم تو همین سطح و بلکه نازل‌تر می‌خونن و منتشر هم می‌کنن. تو خونه‌مون صدای بابام واقعا ناجوره و آواز که می‌خوند وحشت‌زده فرار می‌کردیم. مامان و داداشم رو هم چون به صداشون خیلی عادت کردم و برام بعد شخصی داره واقعا نمی‌تونم کیفیتش رو تشخیص بدم. مخصوصا مورد مامانم پیچیده‌س چون هم با این حنجره برام لالایی‌ خونده و حرفای شیرین عاشقونه بهم زده هم فحشم داده و دعوام کرده و سردوراهی فرویدی سختی موندم و نمی‌تونم تصمیم بگیرم. لالایی که می‌گم نه که فکرکنی لالایی رسمی‌ و هلوگرام‌دارها، «یه دختر دارم شاه نداره» شماعی زاده رو برام می‌خوند و «دنیای زندونی دیواره» داریوش. من دومی رو بیشتر دوست داشتم و اون‌جاش که می‌گفت: «پرنده که بالش می‌سوزه دل من به حالش می‌سوزه» منهدم می‌شدم و چندبار هم تصمیم گرفتم خودم رو دار بزنم.

دیگه رفت تا هفت هشت سال بعد و دوره بلوغ که دوباره یک مدت داریوش‌باز شدم. چند تا نوارمادر ابی و داریوش قدیمی تلخ و چسناله داشتیم که هر شب گوش می‌کردم و واقعا همراه فلاکت و بحران بلوغ خیلی می‌چسبید. البته گلچین روزگار عجب باسلیقه بود و تو همون دوران دزد زد به ماشین‌مون و نوارها رو برد و کمرم رو شکست. یک پیکان کدوحلوایی رنگ داشتیم که از همکار مامانم خانم خلیل‌زاده خریده بودیم. خلیل‌زاده قدبلند و چهارشونه بود و پوست جوش جوشی سوراخ سوراخی داشت و وضع مالیش یک مرحله از ما جلوتر بود و داشت این رو رد می‌کرد که پراید هاچ‌بک گوجه‌یی بخره. ماشین تمیز و روپا و خوبی هم بهمون داد و تنها مشکلش این بود که سر چهارراه‌ها مردم برامون دست تکون می‌دادن و می‌گفتن مستقیم. بابام بهتر از شما نباشه عینکی بود و سبیل مسواکی می‌ذاشت و چهره تیپیکال مهندسی-کارمندی داشت و زن و بچه بغل دستش نشسته بودن ولی دیگه مردم پیکان که می‌دیدن خون جلوی چشم‌شون رو می‌گرفت و اسکناس پنجاه تومنی رو مثل قمه قداره توی هوا می‌چرخوندن و خودشون رو می‌کوبیدن به شیشه. بعد ازون دووی سفید یخچالی خریدیم. من با همین رانندگی یادگرفتم و تصادف‌های اولیه رو انجام دادم و کلا هم خیلی تصادف‌خیز بود و سوای موارد معمول درون‌شهری یک‌بار توی جاده شمال زدیمش یک‌بار هم رفت زیر اتوبوس شرکت واحد و ازون‌ور رنده شده و قیمه قیمه اومد بیرون. این اواخر دیگه افتاده بود زیر دست خودم و با طناب و منگنه و چسب برق دل‌وروده‌ش رو به هم دوخته بودم و باهاش می‌رفتم دانشگاه. این جاها دختر تورج هم از زاد و رود افتاده بود و دیگه زنگ نمی‌زد خونه‌مون. البته این‌ها خودشون که از چرخه خارج می‌شدن چندسال بعد سروکله نسل دومشون پیدا می‌شد و دخترها و عروس خانوم‌هاشون تماس می‌گرفتن. یک شب بارون میومد و جشن عقد دوستم جایی تو جاده فیروزکوه بود و نمی‌دونم کجای راه رو اشتباه رفتم و به کدامین گناه افتادم توی مسیری پرت و پلا. کلا که تو جهت‌یابی تعریفی ندارم و یک مقدار توهمی و تخیلی رفتار می‌کنم. لابه‌لای کامیون‌ها و تریلی‌های باری می‌رفتم و جاده تاریک بود و چشم چشم رو نمی‌دید و ترکش‌های گل و لای که از لاستیک ماشین‌های جلوییم اصابت می‌کرد شیشه رو ماسکه کرده بود. صدای هوهوی آلفرد هیچکاکی میومد و جاده مثل مار زنگی دور گلوم می‌پیچید و منم تلاش خاصی نمی‌کردم و تسلیم شده بودم. این‌جور وقت‌ها سیستم عقلی و عاطفیم ریزش می‌کنه و یک حالت نیمه هوشیاری می‌گیرم که انگار دارم توی خواب راه می‌رم و برای این‌که سوسوی ارتباطم با محیط بیرون قطع نشه آواز می‌خونم. «یک گل سایه چمن، سایه چمن، تازه شکفته، تازه شکفته، نه دستم بش می‌رسه، بش می‌رسه، نه خوش میفته، نه خوش میفته» رو خوندم و حالا نمی‌دونم اصلا چرا این رو تعریف کردم، یعنی توی ذهنم که بود ساختار دومینویی و قالب داستانی داشت و به مقدمه و موخره و اوج و فرود آراسته بود ولی تا اوردمش روی کاغذ وارفت و خمیری و بی‌شکل شد. بذار فیلم رو چند دقیقه بزنم عقب و دوباره امتحان کنم، این بار به شکل هایکویی تلفیقی با صدای ماتسئو باشو و کمانچه‌ی مولانا جلال الدین بلخی:

از آغاز تا امروز:

به جاده زیر باران رفتن،

زیر لب سرودی زمزمه کردن

Read Full Post »

مدتیه به رو نمیاریم موسوی رهنورد و کروبی تو حصرن و آخه این‌جوریم که نمی‌شه خمودگی و رخوت. از پاره سنگ منفعل‌تریم اگه یه کف دست قولی که روحانی داد رو ازش طلب نکنیم. برین جلوی آینه یه چک سرهنگی به خودتون بزنین و شونه‌هاتون رو دودستی بگیرین تکون بدین بیاین ببینم بابا جون. کار شاقیم قرار نیست صورت بگیره در همین حد که راجع بهش صحبت کنیم و بکوبیم روی رون‌مون بگیم عجب کفایت می‌کنه.

Read Full Post »

خونه‌‌مون ته یه بن‌بست حوالی میدون گلهائه. ‌شله زرد نذری رو توی مجمعه می‌چینم ببرم برای همسایه‌ها بچرخونم. یکی که تو بازار حجره داره می‌آد چهارتاش رو برمی‌داره می‌بره که اشانتیون بذاره بغل اجناسش بده دست مشتری‌. بله، شله زرده، پختم که بخورن مردم. ولی شان نزول داشته آخه. من این رو پخته بودم برای دروهمسایه‌ی خودم. رو آقازاده‌ی دو سه تاشون نظر داشتم اصلا. می‌خواستم زنگ ‌درشون رو بزنم از لای چادر گل‌گلیم پلک بزنم براشون. می‌خواستم کاسه‌ی فرخنده خانوم  که صبح حلیم اورده بود رو ببرم پس بدم به این واسطه.

یه نشریه‌ای در کانادا دو، سه ساله که داره یادداشت‌های این وبلاگ رو بی‌ اجازه‌ در هفته‌ نامه‌ش چاپ می‌کنه. نه که شمش طلا باشه بخوام تو پستو نگه دارم یا تخم‌مرغ باشه بخوام روش بشینم تا جوجه کنه، نه. می‌نویسم که دورهم بخونیم. ولی تو همین کوچه می‌خوام دست به دست شه آخه. برای محیط مجازیه. حالا اون هیچی. ایمیل بلدیم بزنیم دیگه. پرسیدن هم ضرر نداره که، داره؟ ایمیل بزنین بگین ما شله زردت رو سوار مینی‌بوس کردیم داریم می‌بریم کنار آشی که خودمون پختیم بذاریم بدیم مردم بخورن. به نظرت خوبه؟ بذاریم؟ اینو با آش سرو بکنیم اصلا؟ یا چایی نبات بدیم روش؟ هان؟

این شله زرد رو من با چه ذوقی دارچین پاچیدم به‌ش و با خلال پسته و بادوم طرح کفتر انداختم روش. ساندویچ نیمه‌خورده‌ نبوده که تو کوچه انداخته باشن و همین‌جوری بردارین برین که آخه عزیز من.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: